no-img
سیستم همکاری در خرید و فروش فایل نگزاوار

«نگاهي ادبي به سورة يوسف (ع)» -در ترجمة آيات، از ترجمة آيت‌الله مكارم شيرازي استفاده شده است.


سیستم همکاری در خرید و فروش فایل نگزاوار
آشنایی با سیستم خرید،فروش و بازاریابی نِگزاوار

پرداخت امنلینک فوریپشتیبانیضمانت
گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .

ادامه مطلب

«نگاهی ادبی به سوره یوسف (ع)» -در ترجمه آیات، از ترجمه آیت‌الله مکارم شیرازی استفاده شده است.
zip
دی ۲۷, ۱۳۹۵

«نگاهی ادبی به سوره یوسف (ع)» -در ترجمه آیات، از ترجمه آیت‌الله مکارم شیرازی استفاده شده است.


«نگاهی ادبی به سوره یوسف (ع)» -در ترجمه آیات، از ترجمه آیت‌الله مکارم شیرازی استفاده شده است.

پایان مامه رشته الهیات در ۱۳۵ صفحه
[tabgroup][tab title=”مقدمه ” icon=”fa-pencil “]

فصل اول:

کلیات

مقدمه

بسم‌الله الرحمن الرحیم

«قرآن، نوری است که خاموشی ندارد؛ چراغی است که درخشندگی آن زوال نپذیرد، دریایی است که ژرفای آن درک نشود، راهی است که رونده آن گمراه نگردد، شعله‌ای است که نور آن تاریک نشود، جدا کننده حق و باطلی است که درخشش برهانش خاموش نگردد، بنایی است که ستون‌های آن خراب نشود، شفا دهنده‌ای است که بیماری‌های وحشت انگیز را بزداید، قدرتی است که یاورانش شکست ندارند، و حقی است که یاری کنندگانش مغلوب نشوند.

قرآن، معدن ایمان و اصل آن است، چشمه‌های دانش و دریاهای علوم است، سرچشمه عدالت و نهر جاری عدل است، پایه‌های اسلام و ستون‌های محکم آن است ، نهرهای جاری زلال حقیقت و سرزمین‌های آن است.»[۱]

بار دیگر خدای مهربان را شکر می‌گویم که توفیق داد تا مدتی از عمر خود را در کنار قرآن و با قرآن باشیم و خاصعانه در درگاه ربوی‌اش مسئلت دارم که چه در دنیا و چه در آخرت این توفیق را هرگز از من سلب ننماید و قرآن را همواره مونس و یاورم قرار دهد. مجموعه حاضر با نام «نگاهی ادبی به سوره یوسف (ع)» به عنوان پروژه تحقیقاتی پایان دوره چهار ساله تحصیل در رشته تربیت معلم قرآن کریم در دانشکده علوم قرآنی تهران، به رشته تحریر درآمده است.

حال سؤالاتی که مایلم پاسخ دهم یکی این است که «چرا نگاه ادبی؟» و دیگر اینکه «چرا به سوره یوسف؟»

و اما پاسخ سؤال اول از این قرار است که همانطور که می‌دانیم، قرآن کریم به عنوان آخرین پیام مستقیم خداوند برای بندگان، تنها ریسمان استواری است که می‌توان به آن چنگ آویخت و به کمک آن، در چند روزه زندگانی دنیوی از شر شرارتهای دشمنان بشریت (شیطان و جنودش) جان سالم به در برد و در پناه رحمت الهی قرار گرفت.

کتاب مقدسی که از آن صحبت می‌کنیم، مجموعه‌ای از معانی بلند و مضامین عالی انسان سازی و هدایت آدمی به سوی رسیدن به کمال است و گوینده چنین معانی نورانی، آنها را در قالب لفظ‌های قابل فهم برای بشر درآورده و به او ارزانی داشته است.

برای رسیدن به هر نقطه بلندی، باید از راه مناسب آن عبور نمود. برای فتح هر قله مرتفعی باید دامنه آن کوه را پیمود. برای دستیابی به قله مفاهیم ارزشمند قرآن نیز راه منطقی و عقلائی آن این است که از دامنه الفاظ قران حرکت نموده و آرام آرام بالا رفت تا به نتیجه مورد نظر رسید. الفاظ و عبارات قرآن به منزله پلکانی است که بدون در نظر داشن آن، تصور رسیدن به بام رفیع مفاهیم قرآنی، ناممکن می‌نماید. لذا اولین گام در راه شناخت قرآن، آشنایی با الفاظ قرآن است. و این آشنایی خود مستلزم آشنایی نسبتاً کامل با زبان عربی است. چرا که قرآن کریم «بلسانٍ عربیٍ مبینِ» آموختن این زبان و درک مقتضیات آن، یکی از ضرورتهای اجتناب ناپذیر است.

اینجانب سعی کرده‌ام با نگاه به قرآن کریم از زوایه ادبیات، تا حدودی اولین گام خود را در راه انس با قرآن بردارم. و چنان که ذکر شد، استدلالم این است که چگونه می‌توان ادعای «فهم» قرآن را داشت در حالیکه ذهن با فضای ادبیات عرب بیگانه باشد؟!

و این پاسخ به کسانی است که آموختن قواعد ابتدایی زبان عربی را برای آشنایی با قرآن، امری بیهوده و

صرف کرده‌اند تا مثلاً اعراب محلی جملات را بشناسند و خلاصه هر کس در رابطه با علوم مختلف قرآنی، به نوعی صاحب نظر شده است، مطمئناً زمانی در قواعد ادبیات و بلاغت عربی، استخوان خرد کرده است.

و اما پاسخ سؤال دوم:

انگیزه‌های انتخاب سوره یوسف را در چند مورد می‌توانم بیان کنم:

اولاً: راهنمایی استاد گرامی‌ام به این سوره برای کارکردن، یکی از عوامل انتخاب آن ثالنیاً این سوره شامل یکی از زیباترین قصه‌های قرآن و یکی از زیباترین شیوه‌های

آن. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد مطالب گذشته قدری اهمیت موضوع را روشن کرده باشد. با اینحال در اینجا در مقام بیان اهمیت پرداختن به ادبیات قرآن، مقدمتاً عرض می‌کنم که پرودگار قادر سبحان، به موجودات این عالم، هستی بخشیده است و در این میان افراد بشر را به داشتن قوه ادراک و تعقل بر دیگر موجودات برتری داده و آنها را به داشتن قدرت اراده و انتخاب گرامی داشته است. و باز از روی مهربانی، برای هدایت انسا، هادیان و راهنمایانی از جانب خود، به سوی او گسیل داشته است. و معجزه جاویدان آخرین فرستاده خود را کتاب قرار داده است که «تبیاناً لکلّ شیء» است. حال این ما و این قرآن. در شرایطی که اتمام دوره‌ امتحان و آزمایش ما معلوم نیست و نمی‌دانیم چه زمانی این اختیار و قدرت انتخاب از ما سلب خواهد شد و در حالیکه شیطان و مزدورانش دست به دست هم داده‌اند تا تک‌تک افراد بشر را از صراط مستقیم خارج نمایند و آنها را

در جهت عمل به مضامین عالی آن است، وجود خواهد داشت؟ و آیا (چنان که ذکر شد) این مقصود جز در سایه همت به قرار گرفتن در فضای زبان عربی میسر است؟ اگر پاسخ این سؤالات منفی است، پس به روشین مشخص است که دست کم یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که جا دارد تا مورد بررسی قرار گیرد، پرداختن به ادبیات قرآن کریم است. و خدا را شاکریم که اکنون چنین توفیقی را به ما ارزانی داشته است هر چند کار ما بسیار کوچک است اما به هر حال از «هیچ» بهتر است.

مسئله دیگری

ال به اعجاز قرآن و عجز خود از آوردن مثل آن اعتراف کردند. ما نیز امت پیامبر هستم . و حق داریم که اعجاز قرآن را درک کنیم. لذا قصد داشتم این سؤال را مطرح کنم که آیا بررسی نکات ادبی و خصوصاً نکات بلاغی آیات قرآن، می‌تواند ما را در جهت رسیدن به درک اعجاز قرآن یاری کند یا خیر؟

همچنین فرضیه‌ای که قصد داشتم مطرح شود این بود که می‌توان اعجاز قرآن

 

شیوه این تحقیق بصورت مطالعه کتابخانه‌ای و تحقیق در میان مطالب کتبی می‌باشد. در انجام این کار، ابتدا حضور آیات سوره یوسف در کتابهایی همچون «اتقان» و « مغنی الادیه» مورد بررسی قرار گرفت. همچنین از تفاسیر ادبی چون «کشاف» و «جوامع الجامع، مطالبی بصورت فیش برداری تهیه شد. نیز از تفسیر المیزان، مطالب ادبی استخراج گردید. سپس این مطالب در متن اصلی تحقیق مورد استفاده قرار گرفت.

۱۹۸٫[/tab][/tabgroup]

[tabgroup][tab title=”قسمت هایی از متن (۱)”]

محدودیت‌ها:

یکی از بزرگترین مشکلات این کار، کمبود محسوس منابع است. که به خودی خود می‌تواند باعث عدم تنوع در بیان اقوال و نظرات شده و از کیفیت تحقیق بکاهد. مسئله دیگر این است که در همان منابع موجود هم، گاه یک عبارت

گیرد.

مسئله دیگر (که البته کاملاً شخصی می‌باشد) مسئله ضیق وقت بود که به نوبه خود باعث افت کیفیت گردید.

توضیحات:

لازم می‌دانم پیش از ورود به متن آیات، چند مورد را در خصوص نحوه انجام کار بیان کنم.

الف) آیات:

در هر بخش سعی شده است که آیات مرتبط با هم از جهت معنایی، در کنار هم آورده شوند. تا ارتباط معنایی بین آیات حفظ شده و تحت الشعاع امور دیگر قرار نگیرد. البته در هر بخش بین یک تا سه آیه وجود دارد و از سه آیه بیشتر آورده نشده است تا باعث طولانی شدن آن قسمت و خستگی خواننده نشود.

ب) ترجمه:

در ترجمه آیات، از ترجمه آیت‌الله مکارم شیرازی استفاده شده است. نکته قابل ذکر اینکه هیج یک از پرانتزهایی که در متن اصلی ترجمه آیت الله مکارم شیرازی وجود دارد و جداکننده

.

ج) شرح لغات:

در قسمت شرح لغات، با راهنمایی استاد محترم راهنما، به یکی دو مورد از لغات مشکل‌تر، اکتفا شده است و چه بسا آیاتی که نیازی به شرح لغات نداشتند، وجود دارند.

د) اعراب:

در این قسمت نیز مانند قسمت قبل فقط به موارد «مشکل‌تر» پرداخته شده است. در کل برای بالارفتن بهره‌وری، فرض شده که خواننده محترم دست کم با قواعد ابتدائی آشنایی مختصری دارد. لذا از بیان توضیحات اضافه خودداری شده است.

هـ) نکات ادبیات و بلاغی:

برای هر قسمت، چنانچه مطلب قابل ذکری وجود داشته باشد، آنهم به نحوی که بتوان آن را به یکی از منابعی که در دسترس

محمدوحید شیخ بهائی

شهریور ۸۳

 

 

فصل دوم:

«نگاهی ادبی به سوره یوسف (ع)»

بِسم‌اللهِ الرُّحمن الرُّحیم الرتِلک ءایاتُ الکِتاب المبین (۱) اٍنّا أَنزَلناهُ قُراء اَناً بِیًّا لَعَلُّکُم تُعقِلونَ (۲)

ترجمه: به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر. الر آن آیات کتاب آشکار است(۱) ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم، شاهد شما درک کنید و بیندیشید(۲)

شرح لغات:

قرءان: این واژه در اصل، مصدر و به معنی خواندن است و مخصوص کتابی است که بر محمد (ص) نازل شده است و برای این کتاب، واژه قرآن اسم علم شده است. [۱]

اعراب:

 

نَحنُ نَقُصُ عَلّیکَ أَحسَنَ القَصَص بِما أَوحَینا إِلَیکَ هذا القُرءانَ وَ إِن کُنتَ مِن قَبلِهِ لَمِنَ الغافِلینَ

ترجمه: ما بهترین سرگذشت‌ها را از طریق این قرآن که به تو وحی کردیم بر تو بازگو می‌کنیم و مسلماً پیش از این، از آن خبر نداشتی.

شرح لغات:

۱- مصدر بعضی الاقتصاص فصّ الحدیث یقصّه قصصاً.

قصص      ۲- فعل بعضی مفعول  و نحوه النبأ و الخبر فی معنی الخبأ به والفجر به.

۳- یجوز این یکون من تسمیه المفعول بالمصدر کالخلق و الصید.[۲]

اخباری که پی گیری و بازگر می‌شود.[۳]

اعراب:

أحسن: اگر کلمه «قصص» را به معنی اول (مذکور در بالا) در نظر بگیریم در اینصورت نصب کلمه «أحسن» بنا بر مفعول مطلق است که به نیابت از مصدر خواهد بود. زیرا به آن اضافه شده است. و مفعول فعل نقص محذوف خواهد بود.

اما اگر این کلمه (قصص) را به معانی بعدی در نظر بگیریم در اینصورت کلمه أحسن به عنوان مفعول فعل نقص منصوب خواهد بود.[۴]چنانکه درترجمه مذکور نیز همین معنا لحاظ شده است.

بما أوحینا: «ما»ی

بر سر «من» در عبارت «لمن اللغافلین» داخل شده است.

نکات ادبی:

لام فارقه: لامی است که برابر خبر ظ«إنّ» مشبه بالفعلی که تخفیف یافته است در می‌آید تا بدین وسیله آن را از «إن» شراطیه جدا و مشخص سازید.

به نظر می‌رسد در این آیه تنازع واقع شده است. تنازع این است که دو «دوعامل» مختلف هر دو بر سر یک «معمول» تنازع کنند. یعنی بتوان آن معمول را برای هر یک از آن دو عامل قرار داد. اما از آنجا که نمی‌توان هر دو «عامل» را بر معمول تسلط داد، لذا یکی را تسلط داده و دیگری را از عمل ملغی می‌کنند. حال چنانچه عامل دوم، نیاز به معمولی دارد که جزء ارکان اصلی کلام است، ضمیری به آن می‌دهند. در غیر اینصورت، ضمیر هم به آن تعلق نخواهد گرفت.

در اینجا نیز بین دو فعل «نقص» و «أوحینا» بر سر معمول «هذا القرآن» تنازع وجود دارد که طبق قواعد بصرتین[۵]، عامل دوم یعنی «أوحینا» عمل کرده و «هذا القرآن» معمول آن خواهد بود. و عامل اول یعنی «نقص» از عمل ملغی می‌شود.

أِذقال یوسف لابیه یأبت إنی رأیت أحد عشر کوکبا و الشّمس و القمر رأیتهم لی ساجدین (۴) قال یا بنیّ لا تقصص رءیاک علی إخواتک فیکیدوا لک کیدا أنّ الشیطان للإنسان عدوّ مبین.(۵)

ترجمه: به خاطر بیاور

رای برادرانت بازگو مکن که برای تو نقشه خطرناکی می‌کشند. چرا که شیطان دشمن آشکار انسان است. (۵)

شرح لغات:

رءیا: آنچه که در خواب دیده می‌شود.[۶]

کادَه یکیدُه کیداً: مکر به و خَدَعه. علّمه الکید. حاربه.[۷]

کید نوعی از حیله‌گری و چاره‌‌جویی است که به دو معنی ناپسند و پسندیده بکار می‌رود. هر چند که بصورت ناپسند و مذموم، بیشتر معمول است.[۸]

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۲)”]

اعراب:

أذقال: «أذا» ظرف زمان (مفعول فیه) است. و یکی از چهار ظرف دائم

 

  • أذکر: یعنی به یادآور هنگامی را که یوسف گفت و …. بنابراین اگر عامل در «أذا» «اذکر» مقدر باشد، نمی‌توان آن را مفعول فیه در نظر گرفت. زیرا مفعول فیه، باید در خود معنای «فی» داشته باشد. پس «إذا» مفعول به برای فعل مقدر می‌باشد.
  • زمخشری علاوه بر احتمال فوق، بیان دیگری دارد و آن اینکه «إذقال» بدل اشتمال از «احسن القصص» است. زیرا وقت و زمان، مشتمل بر قصص است.[۱] و ظاهراً معنی چنین می‌شود. ما برای تو بهترین داستان‌ها را نقل می‌کنیم. آن هنگامی را که یوسف گفت…..
  • این عطیه نیز فعل «نقص» را یکی از محتملات عمل «إذا» می‌داند. مانند اینکه
  • ، معنای آیه چنین است: و مسلماً پیش از این، نسبت به هنگامی که یوسف چنین و چنان گفت، بی‌خبر بودی.[۲]
  • قول دیگر این است که ممکن است «قال یا بنیّ» عامل «أذا» باشد. بدین معنی که؛ هنگامی که یوسف به پدر چنین گفت، پدرش به او جواب داد که …. [۳]

یا أبَتِ؛  منادای مضاف و منصوب می‌باشد. و علامت نصبش فتحه مقدره‌ای است که

ن فتحه باء شده بود، به آن منتقل شه وحرف باء به دلیل

 

  • بیشتر اهل ادب این کلمه را حال از مفعول رأیت می‌دانند. زبرا در اینجا رأیت به معنی رؤیت چشم است و لذا یک مفعولی است.[۴]
  • قول دیگری هم هست که رأیت را فعل قلبی در نظر گرفته ( به معنای فهمیدن) و لذا آن را دو مفعولی دانسته و ساجدین را مفعول دوم آن می‌داند.[۵]

فیکیدوا: فعل مضارع، بعد از فاء سببیه و در جواب فعل نهی (از انواع طلب) قرار گرفته است. و لذا منصوب می‌باشد. و علامت نصبش حذف نون عوض رفع از آخر آن می‌باشد.[۶]

نکات ادبی:

فعل، و لذا پس بتواند عربی باشد نیز خواهیم گفت قرائت مشهور، شهادت به اعجمی بودن آن می‌دهد. پس نمی‌تواند یک بار عربی باشد و بار دیگر عجمی.[۷]

یاأبت: این لغت با حرکات سه گانه (فتحه، کسره و ضمه) خوانده شده است:

  • یا أبتَ: در اینجا فتحه، جایگزین الفی شده که جوازاً به پایان منادا اضافه می‌شود.[۸] در واقع گوینده، ابتدا گفته: یا أبتا، سپس الف را حذف کرده و فتحه را دلیلی بر آن قرار داده است.
  • یا أبتُ: این کسره، جایگزین «یاء» متکلم می‌باشد که مضاف‌الیه اصلی برای «أب» می‌باشد و سپس جای خود را به «تاء» داده و کسره دلیلی برآن شده است.

یا أبتُ: کسی که به ضمه می‌خواند، گویا بعد از حرف ندای «یا» کلمه مؤنثی می‌بیند که در

تأنیث است که به جای یاء اضافه نشسته است و دلیل تأنیث بودن آن، تبدیل آن به «ه» در هنگام وقف است. کسره آن نیز کسره قبل از یاء است در «یا أبی» که به روی تأء لغزیده است به خاطر اقتضای تای تأنیث که ما قبلش می‌بایست مفتوح باشد.[۹]

نکته: بنابراین، فتحه‌باء در یا أَبَتِ، علامت نصب منادای معرب و منصوب نمی‌تواند باشد.

«ت» در یا أبتٍ برای[۱۰] :     مبالغه؛ مثل علامه.

تفضیم؛ مثل یوم القیامه.

منقلب از واو محذوفه لام الفعل؛ مثل کلما که اصلش «کلوا» بوده است.

تکرار  «رأیتهم»:

کلام مستأنقه‌ای است با در تقدیر گرفتن سؤالی. گویا یعقوب (ع) از فرزند خود بپرسد: آنها را چگونه دیدی؟ و

ن این است که سجده آنها از روی علم اراده بوده است.[۱۱]

یا بُنًیَّ: در واقع سه یاء دارد: ۱- یاء تصغیر،  ۲- یاء اصلی، ۳- یاء اضافه. که یکی از آنها حذف شده است.[۱۲]

و کذالک یجتبیک ربّک  و یعلّمک من تأویل الأحادیث و یتمّ نعمته علیک و علی ءال یعقوب کما أتمها علی أبویک من قبل أبراهیم و اسحاق أن ربک علیم حکیم.(۶)

ترجمه: و این گونه پروردگارت تو را بر می‌گزینید، و از تعبیر خوابها به تو می‌آموزد، و نعمتش را

شرح لغات:

الاجتباء:  الاصطفاء افتعال من جیت اشیء اذا حصلته لنفسک.[۱۳]

الاحادیث: الرءیا.[۱۴]

تأویل: تأویل پیشامدی است که بعد از دیدن خواب پیش آید و آن را تعبیر کند.[۱۵]

اعراب:

اسم به معنای مثل و صفت برای مصدر محذوفی که مفعول مطلق است:[۱۶]

کذلک؛کاف                       «یجتبیک ربک اجتباء مثل ذلک»

حرف جر برای تشبیه.[۱۷]

من قبل: [شبه] جمله «من قبل» متعلق است به جمله ائمها و چه بسا احتمال داده شود که ظرف «مستقر» وصف باشد برای ابویک. و تقدیر این باشد؛ همانطور که نعمت را برد و

که عاملش فعل یتیم می‌باشد.

یعنی: و یتم نعمته …. اتماماً کأتمامها علی ابویک ….. .

نکات ادبی:

اصل کلمه «ءال» ، «أهل» می‌باشد. زیرا تصغیرش «أهیل» می‌شود.[۱۸]

لقد کان فی یوسف و أخوته ءایات للساّئلین (۷) أذ قالوا لیوسف و أخوه أحب إلی أبینا منا و نحن عصبه إن أبانا لفی ضلال مبین (۸)

ترجمه: (۷) هنگامی که برادران گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر، از ما محبوب‌ترند، در حالی که ما گروه نیرومندی هستیم. مسلماً پدر ما در گمراهی آشکاری است.(۸)

شرح لغات:

عصبه: العصبه و العصابه: العشره فصاعداً. سمو بذالک لانهم یعصب بهم الامور[۱۹]

عصبه؛ در مجمع البیان گفته: کلمه «

 

لَقد: «لام» توطئه (مقدمه) برای قسم محذوف و در واقع نشانه‌ای از آن است. و جمله «کان فی یوسف .» محلی از اعراب ندارد. زیرا حمله جواب قسم است.[۲۰]

إذ: مراجعه شود به آیه ۴٫

جمله‌ قالوا: محلاً مجرور، مضاف الیه برای إذ.

جمله لیوسف: محلا منصوب، مقول قول (مفعول به قول)

عصبه:     خبر برای نحن

روایت شده که امام  علی (ع) این کلمه را منصوب خوانده‌اند.

. [۲۱]

نکات ادبی:

مال، در للسائلین، موصوله است. یعنی؛ للذین سألوه.[۲۲]

اینکه برای دو نفر (یوسف و برادرش) گفته «أحب» به لفظ افراد، به  جهت این است.) افعل تفضیل وقتی با «من» همراه شود، برای مفرد و مثنی و جمع و مذکر و مؤنث یکسان (و بروزن أفعل) می‌ آید. اما اگر مقرون به «ال» باشد حتماً با «مفضَّل» خود در افراد و تثنیه و جمع و نیز تذکر و تأنیث مطابقت می‌کند. و اگر بصورت مضاف بیاید جایز است که مطابقت کند یا نکند.[۲۳]

اقتلو یوسف أو اطرحوه أرضاً یخل لکم وجه أبیکم و تکونوا من بعده قوما صالحین (۹) قال قآئل منهم لا تقتلوا یوسف و القوه فی عیبت الجبّ یلتقطه بعض السیاره أن کنتم فاعلین.(۱۰)

ترجمه یوسف را بکشید، یا او را به سرزمین دور دستی بیفکنید تا توجه پدر فقط به شما باشد، و بعد از آن، از گناه

دهید او را در نهانگاه چاه بیفکنید تا بعضی از قافله او را بر گیرند و با خود به مکان دوری ببرند. (۱۰)

شرح لغات:

یلتقطه: یأخذه.[۲۴]

اطرحوه؛ کلمه «طرح» به معنای دورانداختن چیزی است که دیگر انسان به آن

را تلتقطه (با تأء تأنیث) هم خوانده‌اند که در اینصورت از مواردی خواهد بود که اسم مذکر مضاف به اسم مؤنث، از آن اسم، تأمینش را گرفته است.

ابن مالک در الفیه خود، بیت ۳۹۵ می‌گوید:

و رُبَّما اکسًب ثانٍ اوّلا تأنیثاً آن کان لحذفٍ مُؤهَلا.[۲۵]

که در اینجا چون کلمه‌ «بعض» می‌تواند حذف شود و مشکلی

الله قریب من المحسنین».

قالو یأ لاتأمنا علی یوسف و إنا له لنا صحون (۱۱) أرسله معنا غداً یرتع و یلعب و إناّ له لحافظون (۱۲)

ترجمه: و برای انجام این کار، برادران نزد پدر آمدند و گفتند: پدر جان! چرا تو درباره برادرمان یوسف به ما اطمینان نمی‌کنی؟ در حالیکه ما خیرخواه او هستیم. (۱۱) فردا او را با ما به خارج شهر بفرست تا غذای کافی بخورد و تفریح کند و ما نگهبان او هستیم. (۱۲)

شرح لغات:

یرتع: الرتع اصله اکل البهائم. یقال رَفَعَ یرتع  رئوعاً و رتاعاً و رتعاً و یستعار للانسان اذا ارید به الا کل الکثیر.[۲۶]

یرتع: این فعل و فعل پس از آن به صیغه‌های مختلف غائب و متکلم مع‌الغیر خوانده شده است از جمله: «یَرتًع و یَلعَبْ» که هر دو ضمیر به یوسف (ع) بر می‌گردد.

«نرتَعْ و نَلعَبْ» که هر دو ضمیر به برادران یوسف (ع)

تأمنّا: ما: اسم استفهام، مبتدا، محلاً مرفوع.

تأمنّا: فعل مضارع منفی به لا/ مرفوع و علامت رفع آن، ضمه مقدر روی نون است.

جمله «لا تأمنّا» محلاً  منصوب و حال از ضمیر خطاب می‌باشد.[۲۷]

نکات ادبی:

اصل کلمه «تأمنا» ، «تأمنتُنا» بوده است که دو نون درهم ادغام شده است ادغام کبیر).[۲۸]

قال

، اگر گرگ او را بخورد ، ما از زیانکاران خواهیم بود  و هرگز چنین چیزی ممکن نیست. (۱۴)

شرح لغات:

عصبه: مراجعه شود به آیه ۸٫

اعراب:

أن تذهبوا به: مصدر مؤول ، محلاً مرفوع، فاعل یحزن  لیحزنیی ذهابکم با (یا) أذهبکم أیاه أن یأکله الذئب: مصدر مؤول ، محلاً منصوب، مفعول اخاف  أخاف اکله الذئب.

لئن: لام موطئه برای قسم.

جمله «إنا اذا لخاسرون» جواب قسم بوده و محلی از اعراب ندارد.

توضیح: هر گاه شرط و قسم با هم جمع شوند، جواب جمله برای اولی آنها در نظر گرفته می‌شود و دومی از جواب بی‌نیاز می‌شود.[۲۹] و علامت اینکه جمله فوق جواب قسم است، این است که اگر جواب «إن» شرطیه بود، چون جمله اسمیه است، حتماً می‌بایست مقرون به فاء می‌شد و چنین می‌شد؛ فأنّا اذاً لخاسرون[۳۰].

 

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

 

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۳)”]

ادبی:

لام غیر عامل، هفت گونه است. یکی از آنها لام ابتدا می‌باشد.که دو فائده دارد. یکی تأکید مضمون جمله، و دیگری

 

و اما در ابتدای آیه ۱۲ ، می‌خوانیم: «این لیحزنتی أن تذهبوا به»، لامی که بر سر خبر أنّ، درآمده است، لام ابتدا می‌باشد.حال سؤالی که مطرح است این است که بردن یوسف (ع) مربوط به آینده می‌شود. لیکن اگر لام ابتدا معنای فعل مضارع را مختص به حال کند، در اینصورت معنا این می‌شود که فعل همیشه در اثر وعقب صاحب و فاعل خود از نظر وجودی قرار دارد. جواب

این است:

«این لیحزننی قصد إن تذهبوا به»

یعنی قصد بردن او مرا ناراحت می‌کند. و قصد کردن هم مربوط به زمان حال است.[۱]

حروف نون در زبان عربی بر

ه یاد متکلم منصوب پیوند می‌یابد. که در این آیه شاهد مثال دارد:

«إنی لیحزننی … »

فلما ذهبوا به وأجمعو أن یجعلوه فی غیبت الجب و أوصینا إلیه لتنبئنّهم بأمرهم هذا و هم لایشعرون(۱۵)

ترجمه: هنگامی که او را با خود بردند و تصمیم گرفتند وی را در مخفی‌گاه چاه قرار دهند. سرانجام مقصد خود را عملی ساختند و به او وحی فرستادیم که آنها را در آینده از این کارشان با خبرخواهی ساخت، در حالی که آنها نمی‌دانند

 

یا: فلا ذهبوا به …… جلعوه فیها.[۲]

یا: فلا ذهبوا به …… فعلوا به ما فعلوا من الأذی.[۳]

  • ممکن است مذکور باشد بدین ترتیب که أوحینا را جواب لما و واو را زائده در نظر بگیریم. و یا اینکه: «قالو یا ابانا » جواب لمّا باشد[۴] که در اینصورت جمله «و أوحینا» معترضه خواهد بود.

حال نظر علامه طباطبائی را با هم می‌خوانیم: « جواب لما در آیه شریفه حذف شده تا اشاره شده باشد بر اینکه مطلب از شدت شفاعت و فجیع بودن، قابل گفتن نیست. و اینگونه حذف‌ها در صنعت سخن رایج است. مثلاً می‌بینیم گوینده‌ای را که می‌خواهد امر شفیعی از قبیل کشتن کسی را تعریف کند که دل‌ها از شنیدنش می‌سوزد و گوش‌ها طاقت

در بیان اصل حادثه ناگهان به سکوت عمیقی فرو می‌رود، آن گاه سربلند کرده و حوادث پس از قتل را بیان می‌کند.»[۵]

أن یجعلوه: مصدر مؤول مفعول أجمعوا.[۶]

محلاً مجرور به حرف جر محذوف. یعنی «و أجمعوا علی أن یجعلو» بنابر اینکه «أجمعوا» تصمیم معنای «عزموا» را کرده باشد.[۷]

و هم لایشعرون: حال از ضمیر غائب در فعل «لتنبئنهم». همچنین ممکن است این جمله حالیه، متعلق به فعل «أوحینا» باشد. [۸]

البته فعل «لتنبئنهم» را با نون متکلم نیز خوانده‌اند که در اینصورت جمله حالیه فوق فقط می‌تواند متعلق به أوحینا باشد.[۹]

اما با توجه به تعریف حال [۱۰] که صاحب آن تنها فاعل یا مفعول یا مجروری که در

برای آن نه فاعلی وجود دارد نه مفعولی.

و جآءو أباهم عشآءً یبکون (۱۶) قالوا یأبانا أنا ذهبنا نستیق و ترکنا یوسف عند متاعنا فأکله الذئب و ما أنت یمؤمن لنا و لو کنا صادقین (۱۷)

ترجمه: برادران یوسف، شب هنگام گریان به سراغ پدر آمدند. (۱۶) گفتند: ای پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد. تو هرگز سخن ما ر اباور نخواهی کرد، هر چند راستگو باشیم.(۱۷)

شرح لغات:

نستیق: ای نتسابق و الافتعال و التفاعل یشترکان . کالارتماء و الترامی».[۱۱]

عشاءً: «عشاء به معنی آخر روز است. بعضی هم گفته‌اند به معنای مدت زمانی است که میان نماز مغرب و عشاء فاصله می‌شود.»[۱۲]

اعراب:

یبکون: حال از فاعل «جاءو» / محلاً منصوب .

نستبق: حال از فاعل «جاءو» / محلاً منصوب

نستبق: حال از فاعل «ذهبنا»/ محلاً منصوب

مؤمن: لقطاً محرور به باء، محلاً منصوب ، خبر «ما»ی شبیه به لسِ.

و اوکنا صادقین: این جمله اعتراضیه بوده و محلی از اعراب ندارد. همچنین جواب «لو» محذوف است و جمله قبل، تقدیر آن را معلوم

لأنک محب لیوسف [۱۳]

برخی نیز، این جمله را حلیه گرفته‌اند و برخی «لو» را به «اِن» شرطیه تفسیر کرده‌اند که در اینصورت معنایش مربوط به آینده می‌شود و نمی‌تواند جمله حالیه قرار گیرد.۴

نکات ادبی:

اسم بر ثبوت و استمرار دلالت دارد و فعل بر تجدد و پدید آمدن. و قرار دادن آنها به جای یکدیگر صحیح

برادران یوسف نزد پدر می‌باشد. و اینکه شروع به گریستن کرده و پی در پی آن را تجدید می‌نمودند و این را حکایت حال ماضی

.[۱۴]

وجاءو علی قمیصه بدم کذب قال بل سوّلت لکم انفسکم أمراً فصبر جمیل و الله المستعان علی ما تصفون (۱۸)

ترجمه: و پیراهن او را با خونی دروغنین آغشته ساخته، نزد پدر آوردند،

 

شرح لغات:

«سوّلت: سهّلت. والسول: الاسترخاء»[۱۵]

«تسویل به معنای وسوسه است».[۱۶]

اعراب:

علی قمیصه: جارو و مج-رور متعلق بهحال محذوف از دم یعنی: و خونی دروغین را آوردند در حالیکه ریخته شده بود روی پیراهنش.[۱۷] («علی» را ظرف به معنی «فوق» نیز گرفته‌اند.[۱۸])

و اما در تقدیم حال بر حرف جر غیر زائد، اختلاف نظر وجود دارد که مشهور بین ادبا این است که این تقدیم صورت نمی‌گیرد.[۱۹] و لذا «علی» را منصوب بنابر ظرفیت می‌دانند. (به معنای «فوق») اما در البحر المحیط گفته شده که در اینجا عامل «علی» فعل «جاعو» می‌باشد و «علی» به معنی «فوق» نمی‌تواند ظرف برای آن باشد.[۲۰]

گرب: صفت برای دم. که دو صورت دارد . با مضاف الهی است که جای مضاف نشسته و اصلش «ذی کذب» بوده و یا مصدر برای مبالغه بجی

نشسته است. همچنین این کلمه را منصوب هم خوانده‌اند کهیا حل از فاعل گرفته‌اند و یا معفول له. که در حالت اول معنا چنین می‎شود: و خونی آوردنده در حالیکه از فاعلی دروغ می‌گفتند.

و در حالت دوم: و خونی آوردند برای دروغ‌گویی‌شان. [۲۱]

فصبر جمیل:

  • خبر برای مبتدای واجب المحذف: صبری أو أمری أو شأنی صبر جمیل
  • مبتدای نکره مخصصه بالوصف برای خبر محذوف : صبر جمیل أمثل ۸۰٫[۲۲]

نکات ادبی:

بعضی از الفاظ گمان می‌رودکه با هم مترادفند. و ممکن است فرد لغوی بین آنها فرق نگذارد. حال آنکه هر یک ازآن الفاظ کاربرد خود را دارد. از این نمونه است «جاء» و «أتی».

«جلء» در جواهر و

» برای تعظیم است و اشاره است به عظمت ضمیمه و تلخی و دشواری تحمل آن[۲۳]

و جأئت سیاره فأرسلوا وارد هم فأدلی دلوه قال یا بشری هذا علام وأسروه بضاعه و الله علیهم بما یعلمون (۱۹) و شروه بثمن بخس دراهم محدوده و کانوا فیه من الزاهدین (۲۰)

ترجمه: و در همین حال کاروانی فرا رسید و مأمور آب را به سراغ آب فرستادند. او دلو خود را در چاه افکند. ناگهان صدا زد: مژده باد! این کودکی است زیبا و دوست داشتنی. و این

. و نسبت به فروختن او او بی‌رغبت بودند. چرا که می‌ترسیدند رازشان فاش شود. (۲۰)

شرح لغات:

وارد: «الوارد: الذی یرد لیستقی للقوم»[۲۴]

«الورود اصله قصد الماء- ثنم یستعمل فی غیره. یقال وردتُ الماء اَرِدُ وروداً فأنا وارد و الماء مورود».[۲۵]

بضاعه: «البضاعه ما یبضع من المال للتجاره. ای یقطع».[۲۶]

«والاصل فی هذا الکلمه البضع. و هو جمله من اللحم تُبضَع ای تقطَع».[۲۷]

بخس: «مبخوس ناقص عن القیمه نقصاناً

 

یا بشری: منادای نکره مقصوده[۲۸] مبنی بر ضمه مقدر، محلاً منصوب.[۲۹]

(این کلمه را یا بشرای هم خوانده‌اند.[۳۰] که در این صورت منادای مضاف به یاء متکلم و معرب و منصوب (علی المحل) خواهد بود.)

بضاعهً : حال از ضمیر مفعولی «ه» در أسروه.

دراهم: بدل از ثمن، مجرور به فتحه (به دلیل غیرمنصرف بودن)

وکانوا: و او عاطفیه و جمله معطوف بر «شروه» و بدون محل اعرابی

  • واو حالیه و جمله حالیه با تقدیر قد و قد
  • «أغنی» مقدر باشد. یعنی:

و کانوا «أعنی فیه» من الزاهدین.[۳۱] که در این صورت، ضمیر عاتد صله، محذوف، و جمله «أعنی فیه» معترضه خواهد بود.

و قال الذی اشترله من مصر لامرأته أکرمی مثوله عسه أن ینفعنا أو نتخذه ولدا و کذللک مکنا لیوسف فی‌الارض و لتعلمه من تأویل الاحادیث و الله غالب علی أمره و لکن اکثر الناس لایعلمون (۲۱)

ترجمه: و آن کس که او را از سرزمین مصر خرید عزیر مصر به همسرش گفت: مقام وی را گرامی دار. شاید برای ما سودمند باشد و یا او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم. و اینچنین یوسف را در آن سرزمین متمکن ساختیم. ما این کار را کردیم تا او را بزرگ داریم و او از علم تعبیر خواب به او بیاموزیم. خداوند بر کار خود پیروز است ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

شرح لغات:

مثوی: «اکرمی مثوله: اجعلی منزله و مقامه عندناکریماً. ای حسناً مرضیاً».[۳۲]

مکّنّا: «المکان عند اهل اللغه الموضع الحاوی للشیء و عند بعض المتکلمین انه عرض و هو اجتماع جسمین‌ها و ومحوتی و ذلک آن یکون سطح الجسم الحاوی محیط بالمحوی. فالمکان عندهم هو المناسبه‌ بین هذین الجمسمین . و یقال: مکّنته و مکّنته له فتمکّن».[۳۳]

اعراب:

متعلق به فعل اشتری – من به معنی فی یا باء: اشتراه فی مصر أو یمصر

من مصر[۳۴] حال از فاعل اشتری – در این دوحالت در حقیقت جارو و مجرور متعلق به عامل محذوفی

حال از الذی اشتری است که آن ، حال اصلی می‌باشد.

 

ذلک ذلأنجاء. (واو السنیافیه)

واو، زائده باشد و «مصدر مؤول»، متعلق به مکنا باشد.

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][/tabgroup]

[tabgroup][tab title=”قسمت هایی از متن (۴)”]

نکات ادبی:

«عسی» یکی از

صه باقی بماند. مانند: «عسی أن یعود الرسول» که در اینجا، کلمه رسول، اسم عسی و مصدر مؤول خبر مقدم بر اسم آن خواهد بود.[۱]

و لما بلغ أشده ءاتیناه حکما و عغلما و کذلک نجزی المحسنین (۲۲) و راودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلّقت الأبواب و قالت هیت للک قال معاذ الله أنّه ربّی أحسن مثوای أنّه لایفلح الظالمون (۲۳)

ترجمه: و هنگامی که به بلوغ و قوت رسید، ما حکم، – نبوت- و علم به او دادیم. و اینچنین نیکوکاران را پاداغش می‌دهیم.

– عزیر مصر- صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامی داشته، آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم؟ مسلماً ظالمان رستگار نمی‌شوند. (۲۳)

شرح لغات:

حکماً: «الحکم ای حکمته یعنی «نبوه»[۲].

راودته:          «المراوده: مفاعله‌من را دیروز : اذا جاء و ذهب و المعنی: خادعته عن نفسه»[۳]

          «والمراوده‌ آن تنازع غیرک فی‌الاراده فترید غیر ما یرید أو تردو غیرما یرود.

          و راودت فلاناً عن کذا ای اصرفه عن رأیه».[۴]

هیت لک: «ای أقبل و تعال»[۵] یا اسم فعل ماضی به معنای تهیات (نقل از نسج شماره ۶ پاورقی)

است که به معنای بستن درب است. آن چنان که دیگر نتوان باز کرد. زیرا ثلاثی مجرد آن به معنای صرف بستن است. و تشدید باب تفعیل، مبالغه در بستن است که یا کثرت آن را می‌رساند و یا محکمی را».[۶]

أشُدّ: سیبویه می‌گوید «أشُد» جمع شدّه است. مثل أنعم ونعمه . اما

است که بر بناء جمع آمده است و عین ولام آن درهم ادغام شده‌اند. [۷]

اعراب:

است.

معنا: به درستی که پرودگار من، جایگاه مرا  نیکو ساخته است.

منطور از رب «عزیز مصر»[۸] است.

معنا به درستی که ارباب من (عزیز مصر) جایگاه مرا نیکو ساخته است.

  • عزیر مصر ربی:[۹] خبر اول/ أحسن: خبر دوم.

معنا: آنچه در ترجمه آیه نقل شده است.

نظر علامه طباطبائی (ره) «در این معنا روایتی در تفسیر عیاشی از ابی حمزه آمده…. که امام [سجاد] علیه‌السلام- در تفسیر کلمه «معاذ الله» فرموده: «ما از اهل بیتی هستیم که زنا نمی‌کنند.» تفسیر، به قرینه مقابله است. چون

نه به عزیز مصر،که بیشتر مفسرین گفته‌‌اند.»[۱۰]

و لقد همت به  و هم بها لولا أن رءا برهان ربّه کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء إنّه من عبادنا المخلصین (۲۴) و استبقا الباب و قدّت قمیصه من دبر و ألفیا سیدها لداالباب قالت ماااجحزآء من أراد بأهلک سوءاً إلاّ أن یسجن أو عذاب ألیم (۲۵)

ترجمه : آن زن قصد او کرد و او نیز اگر برهان پروردگار

آن زن را دم دریافتند.آن زن گفت: کیفر کسی که بخواهد نسبت به اهل تو خیانت کند، جز زندان و یا عذاب دردناک، چه خواهد بود؟ (۲۵)

شرح لغات:

هَمّ: «هم بالامر: اذا قصده و عزم علیه»[۱۱]

« و معنی الهمّ فی اللغه علی وجوه …. و منها خطور الشیء بالبان و آن لم یعزم علیه».[۱۲]

اعراب:

لولا آن رءا: جواب لولا محذوف است و به وسیله ماقبلش شناخته می‌شود. و تقدیر این است: لولا آن رءا برهان ربه لهّم بها[۱۳] نگاه کنید به نکات

، ص ۲۲۴، بحث روایت، که ذیل روایتی از امام سجاد (ع) این معنا نقل شده است.

«ما»ی نافیه در اینصورت، این «ما» شبیه به لیس می‌باشد (طبق نظر مجازیون)[۱۴] و لذا می‌بایست خبر خود را منصوب کند که به دلیل انتقاض خبرش به وسیله «اِلا» از عمل ملغی شده است.

نکات ادبی:

سؤال: آیا می‌توان «همّ بها» را جواب «لولا» گرفت  تا نیاز به جواب مقدَّر مفسَّر برای آن برطرف گردد؟

جواب: لولا از ادات شرط بوده و صدارت طلب است و به همراه جمله شرط و جواب شرط به منزله یک کلمه حساب می‌شود و معقول نیست که قسمتی از کلمه بر قسمت دیگر آن مقدم شود. اما اگر قرینه‌ای بر قسمتی از کلمه دلالت کند، آن قسمت میتواند حذف شود

 

چون شهادت به معنی کفتن است لذا جمله‌ «اِن کان قمیصه . » به منزله مقول قول بوده و حاجتی در تقدیر گرفتن قول نیست.[۱۵]

فلما رءا قمیصه قدّ من دبر قال أنّه من کیدکنّ أنّ کید کّن عظیم (۲۸) یوسف أعرض عن هذا و استغفری لذنبک انّک کنت من الخاطئین (۲۹)

 

از این موضع صرف نظر کن و تو ای زن نیز از گناهت استغفار کن، که از خطاکاران بودی. (۲۹)

شرح لغات:

الخاطئین: «خطئی: اذا اذنب متعمداً»[۱۶]

اعراب

لمّا: ظرف زمان، متضمن معنای شرط[۱۷]، مضاف به جمله شرط ومنصوب به جواب شرط.

قُدّ: جمله حالیه متعلق به فعل «رءا»، حال از مفعول فعل رءا. (قمیص)

یوسف: منادای علم، مبتی بر ضمّ، محلا منصوب به «أنادی» مقدر.

انکِ: استیناف بیانی.

یوسف أعرض……. کل این جمله، مقول قول عزیز مصر بوده و محلاًّ منصوب است.[۱۸]

نکات ادبی:

سؤال: اگر یوسف مناداست، پس چرا بدون حرف ندا آمده است؟

جواب: طبرسی، لأنّه منادی قریب. [۱۹]

زمخشری: و فیه تقریب له و تلطیف لمحله.[۲۰]

نکته: حروف ندا، چندین حرف هستند. اما در این میان، حرف «یا» بیشتر از سایر حروف ندا، کاربرد دارد. لذا در موقع حذف، غیر از آن را در تقدیر نمی‌گیرند.[۲۱] بنابراین در اینجا تقدیر چنین خواهد بود: «یا یوسف! اعرض عن هذا».

و قال نسوه فی المدینه امرأت العزیز تراود فتها عن نفسه قدشغفها حبّا أنّا لنرلها فی ضلال مبین (۳۰)

ترجمه: این جریان در شهر منعکش شد، گروهی از زنان شهر گفتند: همسر عزیر، جوانش -غلامش- را به سوی خود دعوت

اسم مفرد لجمع المرأه و تأنیثه غیر حقیقی کتأنیث اللمّه و لذللک لم تلحق فصله تاء التأنیث».[۲۲]

شقفها: «شغاف: حجاب القلب – شغفها: خرق حبُّه شغاف قلبها حتی وصل إلی الفؤاد».[۲۳]

اعراب:

 

بدون محل اعرابی – زیرا تعلیلیه است.

محلاّ منصوب – حال از فاعل تراود.

محلاّ منصوب – حال از مفعول تراود.

امرأت العزیز…. : تا آخر آیه، محلاً منصوب، مقول قول.

فلما سمعت بمرکرهن أرسلت ءألیهن و أعتدت لمنّ متّکئاً وءاتت کلّ واحده منهنّ سکّینا و قالت اخرج علیهنّ فلماّ رأینه أکبرنه و قطّعن أیدیهنّ و قلن حاش لِلّه ما هذا بشرا أن هذا ألاّ ملک کریم. (۳۱)

ترجمه: هنگامی که همسر عزیز از فکر آنها با خبر شد، به سراغشان فرستاد و از آنها دعوت کرد، و برای آنها پشتی گرانبها و مجلس باشکوه، فراهم ساخت، و به دست هر کدام، چاقویی برای

بزرگوار است.(۳۱)

شرح لغات:

بکرهن: «المکر: اعتیاب و سؤالقول. و سمی الاغتیاب مکراً لأنّه فی خفیه و حالی غیبه کما یخفی الماکر مکره[۲۴]».

متّکاً     ۱- ما یتّکئن علیه من نمارق

۲- مجلس الطعام . لأنهم کانوا بتکئون للطعام و الشراب

۳- طعام

۴- طعاماً یحزحزّا. کان المعنی یعتمد بالسکین. بأن القاطع یتّکی علی المقطوع بالسکّین.[۲۵]

هاش: «حاشا کلمه تفید معنی التنزیه فی باب الاستثناء – اساء القوم حاشازید حاشا لله: براعه و تنزیه لله من صفات العجز».[۲۶]

اعراب:

لما: رجوع شود به آیه ۲۸٫

حاش: [۲۷]

فعل ماضی (ثلاثی مزید بر وزن فاعل) مبنی بر فتحه مقدر روی الف محذوفه (که الف برای تخفیف حذف شده است و فاعلش یوسف است.

اسم منصوب بنابر مفعول مطلق بودن.

للهِ[۲۸]:

جارو و مجرور متعلق به محذوفی که حال از فاعل حاش (یوسف) می‌باشد- حاشا یوسف من الذنب مطیعاً للهِ

لام

 و الله مجرور و مضاف الیه ، به اضافه حاشا به آن (حاشا را حرف جر دانسته‌اند)

حاش لله[۲۹]:

محلاً منصوب، مقول قول

بدون محل اعرابی، اعتراضیه (و ماهذا بشراً مقول قول باشد).

نکات ادبی:

«اینکه «قطع» را به صیغه تفعیل آورده، دلالت بر زیادی آن قطع دارد».[۳۰]

«ماشا» بر سه وجه است:

  • فعل متعددی متصرف حاشیه: استثنیه.

۲- تنزیهیه حاش لله ما هذا بشراً.

کوفین «حاشا»ی تنزیهیه را فعل می‌دانند. به دو دلی:

الف) حرفی از آن حذف شده است. (که اگر «حاشا» حرف بود، نمی‌شد چنین شود.»

ب) خودش برحرف داخل شده است.

این دو دلیل، حرف بودن «حاشا» را نفی می‌کند ولی فعل بودن آن را اثبات نمی‌کند.

یا «حاشا»ی حرفیه می‌باشد.[۳۱]

  • استثنائیه: که بصریین آن را حرفی به منزله «الا» می‌داند.

قالت فذالکن الذی لستنن فیه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم و لئن لم بفعل ماءامره لیسجنن و لیکوناً من الصاغرین.(۳۲)

ترجمه: همسر عزیر گفت: این همان کسی است که به خاطر عشق او مرا سرزنش کردید.آری، من او را به خویشتن دعوت کردم و او خودداری کرد و اگر آنچه را دستور می‌دهم انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و مسلماً خوار و ذلیل خواهد شد. (۳۲)

شرح لغات:

«استعصم: امتنع أشدّ الامتناع کأنّه فی عصمه»[۳۲]

الصاغرین: الأذلاء[۳۳]

اعراب:

فذلکنّ: فاء، رابط جواب برای شرط مقدر است.یعنی: این کنتن قد لمتننّی قذاکن الذی ….[۳۴]»

ماءامره: ما: اسم موصول، محلاً منصوب، مفعول.

ءامر، صله / ضمیر «ه» عائد صله.

نکات ادبی:

 

از آنچه اینها مرا بسوی آن می‌خوانند و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی، بسوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود. (۳۳) پرودگارش دعای او را اجابت کرد و مکر آنان را از او بگردانید. چرا که او شنو و داناست. (۳۴) و بعد از آنکه نشانه‌های

کنند. (۳۵)

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۵)”]

شرح لغات:

أصبُ: «الصبوه: المیل الی الهوی- أصبُ : أمل».[۱]

«راغب در مفردات می‌گوید: صبوه به معنای از حا کنده شدن از شدت اشتیاق است که آدمی را وادار به [انجام] کارهای سبک و کودکانه می‌کند».[۲]

بدا: «کلمه بدا به معنی پدید آمدن

 

          انه هو السمیع

انه                 جمله استیناف بیانی و بدون محل اعرابی  است.

          انه هو السمیع

بدا لهم: فاعل فعل بدا، مضمر می‌باشد و از دلالتی که «لیسجننه » به آن دارد، معلوم می‌شود. و معنی این است بدالهم بداءُ – ظهرلهم رأی لیسجننه.[۳]

۱- محذوف بوده و «لیسجننه» قائم مقام آن شده- بدالهم السجن

فاعل فعل بدا[۴] ۲- مضمر می‌باشد که همان مصدر «بدا» است – بدالهم بداءُ.

۳- فاعل آن چیزی است که کلام به آن دلالت دارد- بدالهم رأیُ.

ما رأوالأیاتِ: «ما»ی مصدریه. مصدر مؤول، مضاف الیه برای «بعد»

«من بعد رؤیتهم الأیاتِ».

جمله لیسجننّه جواب قسم مقدر و بدون محل اعرابی می‌باشد. و جمله قسم وجوابش محلاً منصوب و مقول قول مقدری می‌باشد که

در اینصورت جمله قسم و جوابش می‌تواند تفسیر ماقبل خود باشد که بهر حال بدون محل اعرابی است.[۵]

و دخل معه السجن فتیان قال أحدهما ألی أرانی أعصر خمراً و قال الأخر إنی أرانی أحمل فوق رأسی خبزاً تأکل الطیر

پرندگان از آن می‌خورند. ما را از تعبیر این خواب آگاه کن که تو را از نیکوکاران می‌بینیم. (۳۶)

اعراب:

اعصر خمراً: حال از مفعول فعل «أری» یعنی ضمیر متصل مفعولی متکلم

 

تأکل الطیر منه: صفت برای خبر. (جمله وصفیه)

أنا نرئک…: استیناف بیانی.

من المحسنین: جارو و مجرور متعلق به مفعول به دوم نفری که محذوف می‌باشد.

قال لایأتیکما طعام ترزقانه ألاّ یتّأتکما بتاویله قبل أن یأتیکما ذالکما مما علمنی ربی أنی ترکت مله قوم لایؤمنون بالله و هم بالاخره هم کافرون (۳۷) واتبعت ملّه ءابآئی أبراهیم و أسحاق و یعقوب ماکن لنا أن نشرک بالله من شء ذالک من فضل الله علینا و علی الناس و لکنّ اکثر النّاس لایشکرون(۳۸)

ترجمه: یوسف گفت: پیش از آنکه جیره غذایی شما فرا رسد،شما را از تعبیرخوابت آنگاه خواهم ساخت. این، از دانشی است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین قومی را که به خدا ایمان ندارند و به سرای دیگر کافرند، یا ترک گفتم و شایسته چنین موهبتی شدم. (۳۷)

من از آیین پدرانم، ابراهیم و

چیزی را همتای خدا قرار دهیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم شکرگزاری نمی‌کنند. (۳۸)

اعراب:

الاّ[۶]: ادات حصر.

نبّأ تکما[۷]: صفت دوم برای طعام/ محلاّ مرفوع

حال از طعام / محلاّ منصوب

                   مستأنته

أنی ترکت [۸]     تعلیله – لِأنّی ترکت….

و هم بلأخره .؛ محّباً مجرور، عطف به جمله وصفیه «لایؤمنون بالله» که صفت برای «قوم» می‌باشد.

أن

، یا خدواند یکتای پیروز؟(۳۹) این معبودهایی که غیر از خدا می‌پرستید، چیزی جز اسم‌هایی بی مسمّ که شما و پدرانتان آنهارا خدا نامیده‌اید، نیست. خداوند هیچ دلیلی بر آن نازل نکرده، حکم تنها از آن خداست. فرمان داده ه

مردم نمی‌دانند. (۴۰)

شرح لغات:

سلطان: «حجت[۹]».

خیر: «اهل ادب گفته‌اند اصل این کمله «أخیرَ: خوب‌تر» و

که در قیام خود و تدبیر آن امر قوی باشد یا به معنای کسی است که قائم به پای خود بوده دچار تزلزل و لغزش نگردد».[۱۰]

اعراب:

یا صاحب السحن: منظور از صاحبی السجن، «صاحبی سویف» است. مثل «سارق الللیه» که اصلش هست؛ سارق المال فی اللیله. و همانطور که لیل مسروق فیه است، زندان هم مصحوب فیه است و مصحوب واقعی، یوسف (ع) است.

و نیز ممکن است، صاحب  به معنی ساکن استعمال شده باشد مثل « اصحاب النار» و «اصحاب الجنه» که منظور ساکنان نار و جنه است.

رآّ : استثنای مفرغ/ ادات حصر – ولذا «اسمائً مفعول به برای «تعبدون » می‌باشد.

سمیمتوها:  جمله وصفیه محلاً منصوب: لغت «أسمائً»

فعل و فاعل و مفعول اول. و مفعول دوم آن محذوف است و تقدیرش چنین است.[۱۱]

«ماتعبدون من دونه ألا اسماءً سمیموها آلته»

و «أسماء» به معنی مسمیات یا ذوی أسماء است. زیرا خود اسم، عبادت شدنی نیست.[۱۲]

أنتم: ضمیر منفصل، تأکید برای ضمیر متصل فاعل «سمیتموها»

 

جمله وصفیه دوم برای «أسماء» که به هر حال محلاً منصوب است.

حال از مفعول سمیتموها.

یا صاحبُیِ السجن أمّا السّجن أما أحد کما فیسقی ربه خمراً و أمّا الأخر فیصلب فتأکل الطیر من رأه قضی الأمر الذی فیه تستنفتیان (۱۹) و قال للذی ظن أنه ناج منها اذکرنی عند ربک فأنسه الشیطان ذکر ربه فلبث فی السجن بضع سنین(۴۲)

ترجمه: ای دوستان زندانی من! اما یکی از شما دو نفر، آزاد می‌شوند و ساقی شراب برای صاحب خود خواهد شد. و اما دیگری  به دار آویخته می‌شود و پرندگان از سر او می‌خورند. و مطلبی که درباره آن از من نظر خواستید قطعی و حتمی است. (۴۱) و به آن یکی از آن دو نفر، که می‌دانست رهایی می‌یابد، گفت: مرا نزد صاحب – سلطان مصر- یادآوری کن. ولی

علی طول من الزمان».[۱۳]

بصنع: «والبضع قطعه من الدهر. و قیل البضع من الثلث الی العشر…. [أو] الی التسع»[۱۴]

أما: حرف تفصیل است که قائم مقام فعل واداه ‌شرط می‌شود و تقدیرش چنین است: مهم اینکه من شیءٍ ف……..

فیسقی: فاء، رابط برای جواب شرط است.

الذی: اسم موصول و مبتی/ محلاً مرفوع صفت برای نائب فاعل «قضی» یعنی «الأمر».

فیه: متعلق به تستفتیان. و «ها» عائد صله.

تستفتیان: فعل و فاعل و مفعول. (علامت مفعول، کسره «نون وقایه» است. اصل جمله: «قضی‌ الامر الذی تستفیانی فیه»)

منها: صفت برای «ناج» یا حال از «الذی»؛ امامتعلق به ناج» نیست. زیرا معنی ندارد.

فاعل «ظَنَّ»

یوسف (ع) – معنا یوسف به کسی که رؤیایش را برای تعبیر به نجات کرده بود گفت…..

 

را گویند. مثل «الذین یظنّون انهم ملاقوا ربهم[۱۵] و نیز ممکن است ضمیر «ظن» به موصول برگردد.[۱۶]

نظر طبرسی: ظن به معنای علم است [در اینجا]. مانند این آیه: «إنی ظننت أنی ملاق حسابیه»[۱۷] و[۱۸]

نظر زمخشری: اگر تأویل ، اجتماعی باشد، ظانّ ، یوسف است

می‌توان ظن را به معنی یقین گرفته و فاعلش را یوسف دانست.[۱۹]

و قال الملک أتی أری سبع بقرات سمان یأکلهن سبع عجاف وسیع سنبلات خضر وأخر یا بسات یا أیّها الملأ أفتونی فی رء یای إن کنتم للرءیا تعبرون (۴۳) قاالو اضغاث احلام و ما نحن بتأویل الأحلام بعالمین (۴۴).

ترجمه: پادشاه گفت: من در خواب دیدم هفت گاو چاق را که هفت گاو لاغر

نیستم. (۴۴)

شرح لغات:

سمان: «السمن زیاده فی‌البدن من الشحم و اللحم و هو علی‌السحم اغلب».[۲۰]

عجاف: «اعجف یبس اهزال. یقال: عجف یعجف عجفاً فهو اعجف و الأنثی عجفاء.

والجمع عجاف.[۲۱]  (الهزال: قله الهم و الشحم. نقیض السمن)[۲۲]

اضغاث: اضغاث احلام: تخالیطها و اباطیلها. و اصل الاضغاث ما جمع من اخلاط النبات. الواحد: ضغث. فاستعیرت لذللک. و الاضافه بمعنی من. ای اضغاث من احلام».[۲۳]

«الضغث: دسته گیاه خوشبو یا خارها یا شاخه‌ها. جمعش اضغاث است. و به

، تشبیه شده است».[۲۴]

اعراب:

یأکلهن سبع عجاف

  • جمله وصفیه، محلاً مجرور، لغت دوم بقرات.
  • جمله حالیه، محلاً منصوب، حال از بقرات.
  • مفعول به دوم فعل أری (طبق نظر کسانی که دیدن در خواب را از افعال قلبی می‌دانند).

للرّءیا:

  • لام برای بیان است. و تقدیرش: «أعنی للرءیا» است. مثل «وکانوا فیه من الزاهدین».
  • لام برای تقویت عامل (فعل تعبرون) است. زیرا معمولش برخودش مقدم شده.
  • است: مثلاً: إن کنتم تنتدیون لعباره الرءیا»

اضغاث: خبر برای مبتدای محذوف.

ما: «ما»ی نافیه شبیه به لیس.

بعالمین: «یا»ی جاره زائده ای که جوازاً برسر خبر «ما»ی شبیه به لیس وارد می‌شود. عالمین: مجرور به «با»، محلاً منصوب، خبر«ما».

و قال الذی نجامنها و ادّکر بعد أمّه أنا أنبئکم بتأویله فأرسلون (۴۵) یوسف أیها الصّدّیق أفتنا فی سبع بقرات سمان یأکلهنّ سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و أخرَ یا بسات لعلی أرجع ألی النّاس لعلّهم بعلمون (۴۶)

ترجمه: و یکی از آن دو که نجات یافته بود و بعد از مدتی به خاطرش آمده گفت: من تأویل آن را به شما خبر می‌دهم. مرا به سراغ آن جوان زندانی بفرستید. (۴۵) او به زندان آمد و چنین

؛ تا من بسوی مردم باز گردم، شاید از تعبیر این خواب آگاه شوند.(۴۶)

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۶)”]

شرح لغات:

 

أفتنا: «الفتُیا و الفتوی الجواب عمّا یکشل من الاحکام.»[۱]

«افتی أفتائً فلاناً فی المسئله: ابان له الحکم فیها و اخرج له فیها فتوی»[۲]

أدَّکَرَ: ذَکَرَ [۳]

اعراب:

فارسلون:[۴]    «فا»ی عطف برای ربط مسبب به سبب.

«فا»ی ربط برای ربط دادن جواب شرط مقدر به شرط مقدر . یعنی.

                   «أن اردتم تفسیر الرءیا فأرسلون»

أتُی[۵]       بدل از یوسف

منادای جداگانه برای اداه ندای محذوف دوم – یا یوسف یا ایّها . .

الصدیقّ : نعت یا عطف بیان برای أیّ.[۶]

قال تزرعون سبع سنین دأباً فما مصدتم فذوره فی سنبله ألاّ قلیاً ممّا تأکلون (۴۷) ثمّ یأتی من بعد ذلک سبع شداد ی‹کلن ما قدمتم لهنّ ألاّ قلیلا ممّا تحصنون (۴۸) ثمّ یأتی من بعد ذالک عام فیه یغاث الناس و

، می‌خورند، جز کمی که برای بذر ذخیره خواهید کرد. (۴۸) سپس سالی فرا میرسد که باران فراوان نصیب مردم می‎شود و در آن سال مردم عصاره میوه و دانه‌های روغنی را می‌گیرند و سال پربرکتی است. (۴۹)

شرح لغات:

دأباً : «الّأب العاده ، یقال دأب یدأب دأباً ، و یقال دأب فی عمله یدأب دءوباً: اجتهد» [۷]

یغاث: «الغوث: هو نفع یأتی علی شده حاجه ینفی المنضره.

الغیث: المطر الذی یأتی فی وقت الحاجه.

و یغاث یحتمل أن یکون من الواو و یحتمل أن یکون من الیاء»[۸].

ب «یغاث» را از غوث می‌دانند نه از غیث».[۹]

دأبًا[۱۰]:     مفعول مطلق برای فعل محذوف

مصدر در موضوع حال یعنی : دائین یا دوی دأب.

فما حصدتم:  «ما» اسم شرط جازم مبنی، محلاً منصوب : مفعول به حصدتم[۱۱]

اِلاقلیلاً : استثنای موجب متصل/ قلیلاً، منصوب؛ استثنا از «هاء» در «دروه».

مما تأکلون: «ما» اسم موصول مبنی، محلاً مجرور به من، متعلق به لغت «قلیاً» که محذوف است./ تأکلون: صله/ عائد صله هم محذوف است- تأکلونه یُغاث الناس: جملهوصفیه، صفت برای «عام»، محلاّ مرفوع.

و قال الملک ائتونی به فلمّا جاءه الرّسول قال ارجع ألی ربّک فسئله ما بال النسوه الاّتی قطّعن أیدیهّن أنّ ربّی بکیدهّن علیم (۵۰) قال ما خطبکنّ أذا راودتنّ یوسف عن نقسه قلن حاش لله ما علمنا علیه من سوء قالبت امرأه العزیز الأن حصحص الحق أنا راودته عن نفسه و أنّه لمن الصادقین (۵۱)

ترجمه: پادشاه گفت: او را نزد من آورید. ولی هنگامی که فرستاده نزد وی – یوسف آمد، گفت: به سوی صاحبت باز گردد و از او بپرس ماجرای زنانی که دست‌های خود را بریدند چه بود؟ که خدای من به نیرنگ آنها آگاه

او از راستگویان است. (۵۱)

شرح لغات:

بال: «البال المال الذی یُکتَتَرث بها» …. و یعبّر بالبال عن الحال الذی ینطوی علیه الانسان[۱۲]»….

«حالتی است که در اثر آن حالت، توجه و اهمیت دادن حاصل می‌شود و یا از آن پرواز

 

خطبکّن: شأنکنّ.[۱۳]

حصحص: ثبت و استقرّ[۱۴]

اعراب:

مابال….:

بدون محل اعرابی، چون تفسیر سؤال است. و جملات مفسره محلی از اعراب ندارند.[۱۵]

استیناف بیانی[۱۶]

محلاً منصوب، مفعول بهبرای «أسئَلهُ» (مقول قول. زیرا سؤال کردن از کسی مانند گفتن چیزی به او است.)

حاش لله[۱۷]       ما هذا بشراً : التعجبّ من قدرته عل خلق جملیه مثله.

                   ما علمنا علیه من سوء: التعجّب من قدرته عل خلق عفیف مثله.

ذلک لیعلم أنی لم  اخنه بالغیب و أن الله لا یهدی کید الخائنین (۵۲)

و ما أبرّیُ نفسی أن النفس لأمّارهّ بالسّوء ألاّ ما رحم ربّی أنّ ربّی غفور رحیم (۵۳)

ترجمه: این سخن را بخاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب به او خیانت نکردم و خداوند مکر خائنان را هدایت نمی کند. (۵۲) من هرگز خودم را تبرئه نمی‌کنم. که نفس سرکش بسیار به بدی‌ها امر می‌کند، مگر آنچه که پروردگارم رحکم کند. پرودگارم آمرزنده و مهربان است. (۵۳)

لک لیعلم … : کل جمله (تاپایان آیه ۵۳) محلاً منصوب و مقول قول مقدر است. و در عرب حذف ماده قول و آوردن مقول قول، مرسوم است.

و اما در اینکه گوینده این سخنان کیست، بین مفسرین اختلاف نظر وجود دارد. برخی این گفتار را از زبان یوسف (ع) می‌دانند.[۱۸]  که در اینصورت تقدیرش می‌تواند

چنین تقدیی می‌تواند داشته باشد:

«(قلت) ذلک، لیعلم (هو- یوسف) … »

بالغیب: متعلق به حال محذوف از فاعل یا مفعول «لم أخنه» بدین

 

الا البعض الذی رحمه ربّی بالعصمه (استثنای متصل)[۱۹]

الا وقت رحمه ری («ما»ی مصدریه زمانیه)

یعنی: ولکن رحمه ربی هی التی تصرف الأساءه («ما»ی مصدریه)

مثل «ولاهم ینقذون الارحمهَ»[۲۰]. (استثنای منقطع)

و قال الملک ائتونی به أستخلصه لنفسی فلمّا کلّمه قال أنک الیوم لدینا مکین أمین (۵۶) قال اجعلنی علی

. هنگامی یوسف نزد وی آمد وبا او صحبت کرد، پادشاه به عقل و درایت او پی برد و گفت: تو امروز نزد ما جایگاهی والا داری و مورد اعتماد هستی. (۵۴) یوسف گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمین مصر قرار ده که نگهدارنده و آگاهم. (۵۵)

شرح لغات:

أستخلصه: «…. والمضی ، انهّ جعله خالصاً لنفسه و خاصّا به یرجع الیه فی تدبیره[۲۱]».

مکین: « ذومکانه و منزله »[۲۲].

أنی حفیظ علیم: استیناف بیانی (تعلیمه)

و کذالک مکناّ لیوسف فی ‌الارض یتبوّ أمنها حیث یشآء نصیب برحمتنا من نشآء و لا نضیع أجر المحسنین (۵۶) و لأجرا بأخره خیر للذین ءامنوا و کانو یتّقون (۵۷)

ترجمه: و این گونه ما به یوسف در سرزمین مصر قدرت دادیم که هر جا می‌خواست در آن منزل می‌گزید و تصرف می‌کرد

:

مکنّا، بتبوّأ:, « کلمه تمکین به معنای قدرت دادن و کلمه تبوّء به معنای جای گرفتن است».[۲۳]

اعراب:

مکنّا لیوسف: [۲۴]    ممکن است لام زائه باشد، مکّناّ یوسفَ

ممکن است مفعول، محذوف باشد: مکّنا لیوسف الأمورَ

حیث:۳ ظرف برای یتبّوأ

مفعول به

امّا «یتبوّأ» نمی‌تواند حال از «حیث» باشد زیرا معنای حیث بدون مضاف الیه تمام نمی‌شود وحال نمی‌تواند مقدم بر مضاف الیه بیاید.

غذایی به مصر آمدند و بر او وارد شدند. او آنان را شناخت ولی آنها او را نشناختند. (۵۸) و هنگامی که یوسف بارهای آنان را آماده ساخت، گفت: نوب آینده آن برادری را که از پدر دارید نزد من آورید. آیا نمی‌بینید من حق پیمانه را ادا می‌کنم و من بهترین میزبانان هستم؟ (۵۹) و اگر او را نزد من نیاورید، نه کیل و پیمانه‌ای از غله نزد من خواهید داشت و نه اصلاً به من نزدیک شوید. (۶۰)

شرح لغات:

جهاز: «جهاز هر متاع یا چیز دیگری است که قبلاً تهیه شود و تجهیز به معنای حمل این متاع و یا فرستادن آن است».[۲۵]

أوفی الکیل: ایفای کیل یعنی عدم کم‌فروشی. / الخنرلین: المضیفین[۲۶]

اعراب:

و هم له منکرون جمله حالیه، حال از ضمیر مفعولی در «فعرفهم» .محلاً منصوب.

البته ممکن است «واو» برای عطف باشد که در اینصورت عطف به مستأنفات قبل از خود شده و خالی از محل اعرابی می‌گردد. [۲۷]

استینافیه

الاترون.[۲۸]        بدون محل اعرابی

معترضیه

عندی: ظرف منصوب، متعلق به خبر «لا» و علامت نصبش فتحه‌ مقدر روی ماقبل «یاء» می‌باشد.[۲۹]قالو سنراودعنه  أباه و أنّا لفاعلون (۶۱) و قال لفتیانه اجعلو بضاعتهم فی رحالهم

ت پرداخته‌اند دربارهایشان بگذارید. ششاید پس از باز گشت به خانواده خویش آن را بشناسند و شاید برگردند. (۶۲)

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[[/tab][/tabgroup]

[tabgroup][tab title=”قسمت هایی از متن (۷)”]

شرح لغات:

رحال: «اراد به الاوعیه، واحدها رحل واصله الشیء المعد للرحیل»[۱]

« رحال جمع

به ما ندهند. پس برادمان را با ما بفرست تا سهمی  از غله دریافت داریم، و ما او را محافظت خواهیم کرد. (۶۳)

شرح لغات:

نکتل: «اکتیال به معنای گرفتن طعام است با کیل»[۲].

اعراب:

«منع:      ماضی حقیقی

لفظاً ماضی و معنی مستقبل یعنی: آن لم تًذهب معنا أخوانا، یمنع منّا الکیل فی المره العادمه .

ولی با توجه به قرائت (یکتل) به نظر می‌رسد برداشت معنای ماضی حقیقی از «منع» درست‌تر باشد.[۳]».

کما أمنتکم: «ما»ی مصدریه؛ مصدر مؤول مجرور به کاف تشبیه متعلق به محذوفی که مفعول مطلق نوعی برای فعل «ءامنکم » می‌باشد و تقدیرش چنین می‌تواند باشد:

«هل آمنکم علیه ألاّ أمناّ کأمنی إیّاکم علی أخیه …. [۴]»- أی لاءامنکم.[۵]

حافضاً[۶]:        تمییز[۷]. بیشتر مفسرین و ادبا این قول را ترجیح داده‌اند.

حال[۸]

و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتم (ردّت ألیهم قالوا یا أبانا ما نبغی هُذه بضاعتنا ردّت ألینها و نمیرأهلنا و نحفظ أخانا و نزداد کیل بعیر ذلک کیل یسیر (۶۵)

ترجمه: و هنگامی که متاع خود را گشودند دیدند سرمایه آنها به آنها به بازگردانده شده، گفتند: پدر! ما دیگر چه می‌خواهیم

تنها از آن خداست. بر او  توکل کرده‌ام و همه متوکلان باید بر او توکیل کنند. (۶۷)

شرح لغات:

موثِق: « به معنای چیزی است که مورد ثوق و اطمینان قرار گیرد» و آوردن وثیقه الهی یعنی پای احترام خدا را وسط کشیدن.[۹]

اعراب:

لتأ تننی به : جواب قسم و بدون محل اعرابی. و اینکه می‌گوئیم این جمله قسم است به این دلیل است هم میثاق به معنی یمین یعنی همان قسم است.[۱۰]

الاّ أن یحاط: استنثای منفصل است. یعنی مستثنی و مستنثی منه از دو جنس مختلف هستند. هر چند می‌توان با در تقدیر گرفتن مضاف، استثنا را متصل دانست:

«لنأ تننی فی کل حال دِلاّ حال الاحاطه بکم»[۱۱]».

مانقول: «ما»، حرف مصدری[۱۲]: ولله علی قولنا وکیل

«ما»: اسم موصول ، محلاّ مجرور به «علی» و جمله نقول، صله. وعائد صله محذوف یعنی: واللهعلی ما نقوله وکیل.

و لمّا دخلوا من حیث أمرهم أبواهمما کان یغنی عنهم من الله من شیء ألا حاااجه فی نفس یعقوب قضاها و أنّه لذو علم لما علّمناهو لکن اکثر الناس لایعلمون (۶۸) و لمّا دخلو علی یوسف ء اوی ألیه أخاه قال أنی أنا أخوک

این کار هیچ حادث حتمی الهی را نمی‌توانست از آنها دور سازد، جز حاجتی در دل یعقوب که از این طریق انجام شد و خاطرش  آرام گرفت. و او به خاطر تعلیمی که ما به او دادیم، علم فراوانی داشت. ولی بیشتر مردم نمی‌دانند. (۶۸) هنگامی که برادران بر یوسف

نباش. (۶۹)

شرح لغات:

ءاوی: «ءاوث إلیه أخاه: ضم إلیه بنیامین».[۱۳]

«فا تبتئس: فلا تحزن».[۱۴]

اعراب:

و لمّا دخلوا…. : لمّا ظرف زمان ، متضمن معنای شرط، اضافه به جمله شرط و منصوب به جواب شرط است. در این جمله پیدا کردن

 

«لمّا جئتک ولمّا کلمتُک اجبتنی».

۲-دوم اینکه ممکن است محذوف باشد. مثل: و لما دخلو من . امتثلو أوتضوا حااجه‌ابیهم.

  • سوم آنکه ممکن است جواب مقدر از معنای «ما کان یغنی عنهم . » بدست آید.

الاّحاجه: الاّ: اداه برای استثنای منقطع، و «جاجه» مفعول لأجله[۱۵] یعنی: اِلاّلحاجهِ.

لما علمّناه:       «ما» مصدریه و مصدر مؤّول مجرور به لام متعلن به علم؛ یعنی: وانه لذو علم لتعلیمنا أیاّه.

«ما» موصوله، و «علمناه» عائد صله و «ه» عائد صله. و مفعول «علمنا» محذوف. یعنی

: و انه از لذو علم لما علمناه ایّاه.

البته در جدول گفته در این حالت عائد محذوف است. و «ایاه» را عائد می‌داند.[۱۶]

فلمّا جهّزهم بجهازهم جعل السقایه فی رحل اخیه ثمّ أذن مؤذن أیتها العیر أنکم لسارقون (۷۰) قالو و أجتبلوا علیهم ماذا تفقدون (۷۱) قالوا نفقد صواع الملک  و لِمَن جآءبه حِنلُ بعیر و أنا به زعیم (۷۲)

ترجمه: و هنگامی که مأمور یوسف بارهای آنها را بست، ظرف آبخوری پادشاه را دو بار برادرش گذاشت. سپس کسی صدا زد: ای اهل قافله! شما دزد هستید. (۷۰) آنها رو به سوی او کردند و گفتند: چه چیز گم کرده‌اید؟ (۷۱) گفتند: پیمانه پادشاه را. و هر کس آن را بیاورد، یک بار شتر- غلّه – به او داده می‌شود و من ضامن این پاداش هستم. (۷۲)

شرح لغات:

أذن: «

کند.

حمل:

به فتح‌ حاء، بارهای باطنی مثل جنین، و یا مثل آب در شکم ابر.[۱۷]

اعراب:

جمله أیتها العیر: اگر أذّن به معنای قال باشد، جمله «ایتها العیر.» به منزله مقول قول بوده

داشت.

البته برخی خود جمله «أیتها العیر» را معترضه و بقیه جمله را مفسره می‌دانند.

قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فی‌الارض و ما کنّا سارقین (۷۳) قالو فما جزآؤه أ‹ن کنتم کاذبین (۷۴) قالو جزآؤه من وُجحد فی رحله فهو جزآؤه کذالک نجزی الظاّلمین(۷۵)

ترجمه: گفتند: به خدا سوگند، شما می‌دانید ما نیامده‌ایم که در این سرزمین فسار کنیم و ما هرگز دزد نبوده‌ایم. (۷۳) آنهاگفتند: اگر دروغگو باشید کیفرش چیست؟ (۷۴) گفتند: هر کس آن پیمانه در بار او پیدا شود، خودش کیفر آن خواهد بود و به خاطر این کار برده شما خواهد شد.و ما اینگونه ستمکاران را کیفر می‌دهیم. (۷۵)

اعراب:

فما جزاءه، محلاً مجزوم. جواب شرط مقدر . که جمله شرطیه مقدر را جمله «ان کنتم کاذبین» بیان و تفسیر می کند. یعنی:

«أن کان سارقاً و کنتم کاذبین، فما جزاءه؟»[۱۸]

و علامت اینکه جمله «فاجزاءه» جواب شرط مقدر است، دخول حرف فاء بر سر جمله است.

باشد، در اینصورت اقترانش به فاء واجب و این یکی از موارد وجوب اقتران به فاء برای جمله شرط می‌باشد.[۱۹]

آن کنتم کاذبین: جمله مفسره برای جمله‌شرط مقدرّ وخالی از محل اعرابی.

قالو جزاؤه من وجد: [۲۰]

  • جزاؤه: مبتدا- جمله شرطیه بعد از آن: خبر.
  • جزاؤه: مبتدا- من وجد: خبر. با این تقدیر:

«جزاؤه استعباد من وجد فی رحله»

فبدأ بأوعیتهم قبل و عاء أخیه ثّم استخرجها من و عاء أخیه کذلک کدنا لیوسف ما کان لیأخذ إخاه فی دین الملک إلا آن یشاء الله نرفع درجات من نشاء و فوق کل ذی علم علیم (۷۶).

ترجمه

خواهیم، بالا می‌بریم و بر تر از هر صاحب علمی ،عالمی است. (۷۶)

شرح لغات:

وعاء: «ما یوعی فیه الشیء، أی یُجمع و یحفظ»[۲۱]

اعراب:

ما کان لیأخذ: «لام» جحود و انکار/ یأخذ: منصوب أن مضمره. و مصدر مؤول مجرور به لام ، متعلق به خبر کن، مثلاً «ما کان قادراً (هو- یوسف) لأخذ أخله فی دین الملک …. »

الّا أن یشاء الله: أن مصدریه و مصدر مؤول، منصوب بنابر استثنای منقطع.

استثنای منقطع ،

 

ظرف مکان، متعلق به نرفع

مفعول مطلق نائب از مصدر: نرفع رفعاً متکناً.

قالوا أن سیرق فقد سرق أخ له من قبل فأسرّها یوسف فی نفسه و لم یبدها لهم قال أنتم شرّ مکاناّ والله أعمل بما تصفون (۷۷) قالوا یا أیها العزیز أنّ له أباً شیخاً کبیراً فخذ أحدنا مکانه أذّا نرئک من المحسنین (۷۸) قال معاذالله أن ژتأخذ ألاّ من وجدنا متاعنا عنده أنّا أذاً لظالمون(۷۹)

ترجمه: برادران گفتند: اگر او- بنیامین- دزدی کند، جای تعجب نیست،

آشمار نکرد. همچنین اندازه گفت: شما از دیدگاه من از نظر منزلت، بدترین مردمید و خدا از آنچه توصیف می کنید آگاه‌تر است. (۷۷) گفتند: ای عزیز! او پدر پیری دارد که سخت ناراحت می‌شود. یکی از ما را به جای او بگیرد. ما تورا از نیکوکاران می‌بینیم . (۷۸) گفت: پناه بر خدا که ما غیر از آن کس که متاع خوند را نزد او یافته‌ایم بگیریم. درآن صورت ، از ظالهان خواهیم بود. (۷۹)

اعراب: أن یسرق

ن جمله چنانکه می‌بینید، جمله «تنبیهش می‌کنیم» مسبب از دزدی کردن است. به عبارت دیگر «دزدی کردن» سببی است برای «مورد تنبیه واقع شدن» . اما است، چنین ارتباط علت و معلولی دیه نمی‌شود.لذا علیرغم اینکه برخی از ادبا خود جمله «فقد سرق…..» را جزای شرط گرفته‌اند[۲۲]، به نظر می‌رسد باید چیزی در تقدیر گرفته شود.

فنی وجود دارد که ادیبان از آن به عنوان «اضما

له انتم شرمکاناً»[۲۳]

ابن مسعود، این کلمه را به جای «فاسرها» «فأسرّها» و فأسرّه» خوانده است. که معلوم می‌شود به جای «حمله» اراده «قول» یا «کلام» کرده است.[۲۴]

برخی نیز معتقدند ضمیر «ها» به «نسبت سرقت دادن برادران به یوسف» برمی‌گردد.[۲۵]

برخی نیز معتقدند که در کلام، تقدیم و تأخیری صورت گرفته است: یعنی اصل آن چنین بودن: «قال می نفسه انتم شر مکاناً و أسرها» یعنی این کلمه را پنهان کرد.[۲۶]

قال انتم شرمکاناً :       استیناف بیانی.[۲۷]

بدل از جمله «فأسرّها».[۲۸]

مکانه[۲۹]:      مفعول دوم برای فعل امر «خذ» به تضمین معنای «اجعل»

ظرف و متعلق به فعل «خذ»

أن نأخذ: مصدر مؤول مجرور به حرف جر «من» متعلق به عامل مفعول مطلق «معاذ» یعنی ممکن است چنین چیزی باشد: أعوذبالله معاذاً من أن نأخذ (مِن أخذنا غیرً من وجدنا )

نکته قابل ذکر اینکه در زبان عربی، حذف حرف جر قبل از «أن» و «أن» قیاسی است.

الاّ من: استنثنای مفرغ، بنابراین مستثنی به خواهش عامل، اعراب می‌گیرد. و در اینجا کلمه «من» لفظاً مبنی بر سکون، و محلاً منصوب، مفعول به برای «نأخذ» می‌باشد.

توضیح: استثنای مفرغ،آن است که مستنثنی در کلام ذکر نشده باشد. و در اینجا شاید منظور چنین باشد: «معاذالله أن نأخذ شخصاً أو فرداً غیرَ من وجدنا. »

فلمّا استیئسوا منه خلصوا نجیاّ قال کبیر هم إلم تعلموا أن أباکم قد أخذ علیمک موثقا من  الله ومن قبل ما فرّطتم فی یوسف فلن ابوح الأرض حتیّ یأذن لی أبی أو یحکم الله لی و هو خیر

، و پیش از این درباره یوسف کوتاهی کردید؟ من از این سرزمین حرکت نمی‌کنم تاپدرم به من اجازه دهد. یا خدا درباره من داوری کند. که او بهترین حکم کنندگان است. (۸۰)

. متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۸)”]

شرح لغات:

استیأسوا: «»یئسوا. و زیاده المسین و المَاء فی المبالغه. نحو استعصم[۱]».

«الیأس: قطع الطمع من الامر».[۲]

خلصوا: «اعتزلو و انفردوا عن الناس خالصین لایخالطهم سواهم».[۳]

نجیّاً: « النجی مصدر

 

نجیاً: حال از فاعل «خلصوا» یعنی «واوا». این لغت، مفردی است در موضع جمع مانند: ثم نخرجکم طفلاً. [۴] و[۵]

و من قبل ما فرطتم فی یوسف:

«ما»:[۶]

زائده[۷] – «من قبل» متعلق به فرطتم – فرطتم من قبل.

مصدریه   مرقوع ومبتدا/ من قبل: خبر- نفریطکم فی یوسف من قبل.

منصوب، عطف برمعمول «تعلموا» – الم تعلموا أخذَ

                   الیکم … و تفریًطًکم من قبل فی یوسف.

منصوب، معطوف بر اسم أن    خبر: فی یوسف

خبر: من قبل.

موصوله[۸]: مرفوع و مبتدا.

أرجعوا ألی أبیکم فقولوا یا أبانا أن ابنک سرق و ما شهدنا ألا بما علمنا و ما کناً للغیب حافظین (۸۱) و سئل القریه البتی کنا فیها و العیر التی أقبلنا فیها و أنا لصادقون (۸۲) قال بل سؤلت لکم افنسکم أمراً فصبر جمیل عسی الله أن یأتینی بهم جمعیا أنّه هو العلیم الحکیم (۸۳).

ترجمه :شما به سوی پدرتان بازگردید و بگویید: پدر جان! پسرت دزدی کرد وما جز به آنچه می‌دانستیم گواهی ندادیم و ما از غیب آگاه نبودیم. (۸۱) و اگر اطمینان نداری از

نظرتان آراسته است. من صبر می‌کنم، صبری زیبا و خالی از کفران. امیدوارم خدواند همه آنها را به من بازگرداند، چرا که او دانا و حکیم است. (۸۳)

شرح لغات:

بل سوّلت: «بل» حرف اضراب است

فید شد، اما خشم خود را فر می‌برد و هزگر کفران نمی‌گرد. (۸۴) گفتند: به خدا تو آنقدر یاد یوسف می‌کنی تا در آستانه مرگقرار گیری، یا هلاک گردی. (۸۵) گفت: من غم و اندوهم را تنها به خدا می‌گویم و شکایت نزد او می‌برم. و از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید. (۸۶).

شرح لغات:

«تولّی: أغرَضَ / أسف: أشد الحزن و الحسره/ تفتؤا: ای لاتفتؤا و

معناه: لاتزال/ حرضاً: مشفیاً علی الهلاک/ بثّ: اصعب الهمّ الذی لا یصبر علیه صاحبه فیبشّه الی الناس ای ینشره».[۹]

اعراب:

علی یوسف:     متعلق به أسفی.[۱۰]

متعلق به «یا» به گونه‌ای که در آن معنای «اتحسر» نهفته باشد.[۱۱]

تفتؤا (لاتفتؤا): جواب قسم و بدون محل اعرابی.

تذکر: محلاً منصوب ، خبر «تفتؤا»

یا بنیّ اذهبو فتحسّسوا من یوسف و أخیه و لا تیئسوا من روح الله أنّه لایایئس من روح الله ألاّالقوم الکافرون (۸۷) فلما دخلوا علیه قالو یا ایها العزیز مسّنا و أهلنا الضّرّ وجئنا ببضاعه مزجاه فأوف لنا الکیل و تصدّق علینا أن الله یجزی المتصدّقین (۸۸)

ترجمه: پسرانم! بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید

ل کن و بر ما تصدق و بخشش نما که خواند، بخشندگان را پاداش می‌دهد. (۸۸)

شرح لغات:

«تحسّس: تفعل من الاحساس و هوا ملعرفه/ روح: خرج أو رحمه/

الضّر:

 

أنّه لایایئس… : استیناف بیانی و بیدون محل اعرابی.

الاالقوم: استنثنای مفرّغ، (مراجعه کنید به آیه ۷۹٫)

«القوم»، مرفوع،فاع «یئیس»

قال هل علتم ما فعلتم بیوسف و أخیه أذا أآنتم جاهلون (۸۹) قالو أإنّک لأنت یوسف قال أنا یوسف و هذا أخی قد منّ الله علینا أنه من یتّق و یصبر فأن الله لا یضیع أجر المحسنین.(۹۰)

ترجمه : گفت: آیا

هل بودید؟ (۸۹) گفتند: آیا تو همان یوسفی؟ گفت: آری. من یوسفم.  و این، برادر من است. خداوند بر ما منت گذارد. هر کس تقوا پیشه کند و شکیبایی و استقامت نماید، سرانجام پیروز می‌شود. چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند. (۹۰)

اعراب:

انتم جاهلون: محلاً مجرور، مضاف الیه رای «إذا»

قالوا تالله فد ءائرکالله علینا و أن کنّا لخاطئین (۹۱) لاتثریب علیکم الیوم یغنر الله لکم و هو أرحم الراحمین (۹۲) أذهبو بقمیصی هذا فألقوه علی وجه أبی یأت بصیراً و أتونی بأهلکم أجمعین (۹۳).

ترجمه: گفتند: به خدا قسم، خداوند تو را بر ما برتری بخشیدهو ما خطا کار بودیم. (۹۱) یوسف گفت: امروز ملامت و تو

نزد من بیاورید. (۹۳)

شرح لغات:

«ءاثرک: فضللک/ تثریب: عتب و تعییر و تأنیب/ خاطئین: متعّدین للإثم».[۱۲]

«ءاثرک: از ایثار است که به معنی برتری د ادن و برگزیدن است./ تثریب ینی توبیخ و مبالغه در ملامت و شمردن یک‌یک گناهان».[۱۳]

اعراب:

أن کنالخاطئین: «أن» مخففه از مثقله و «لام» فارقهبین «أن» مشبه بالفعل و «أن» شرطیه.

الیوم: ظرف زمان، منصوب و متعلق به خبر مقدر «لا»ی نفی جنس/ یا متعلق به خبر مقدر «لا»ی نفی جنس/ یا متعلق به «یغفر»

«یأت» یعنی «هو».

أجمعین: تأکید معنوی از «اهل»، مجرور و علامه‌جز آن «یاء» می‌باشد.[۱۴]

فلمّا فصلت العیر قال أبوهم أنّی بأجد ریح یوسف لولا أن نفنّدون(۹۴) قالو تالله أنّک لفی ضلالک القدیم(۹۵)‌

ترجمه: هنگامی که کاروان از سرزمین مصر جدا شد، پدرشان یعقوب گفت: من بوی یوسف را احساس می‌کنم اگر مرا به نادانی و کم

هستی. (۹۵)

شرح لغات:

تفندون: «النفید: النسبه الی الفند. و هو الخرف و انکار اعلق من هرم. یقال شیخ مفنّد و لایقال عجوز مفنّده . لانّهالم تکن فی شبیبتها ذات رأی فتغنّد فی کبرها».[۱۵]

اعراب:

أن تفنّدون: مصدر مؤول محلاً مرفوع، مبتدا؛ و خبرش محذوف است و تقدیر آن چنین  است: «لولا تنفنیدکم لی موجود (جواب لولا- لصد قتمونی)[۱۶]

فلمّا أن جائ البشیر القاه علی وجهه فارتد بصیراً قال ألم أقل لکم أنّی أعلم من الله ما لا تعلمون (۹۶) قالو یا أبانا استغفر لنا ذنوبنا أنّا کنّا خاطئین‌(۹۷). قال سوف أستغفر لکم ربّی أنّه هو الغفور الرحیم. (۹۷)

ترجمه: اما هنگامی که بشارت دهنده فرا رسید،آن پیراهن را بر صورت او افکند، ناگهان بیناشد. گفت: آیا به شما نگفتم من از خدا

: به زودی برای شما از پروردگارم آمرزش می‌طلبم که او آمرزنده و مهربان است. (۹۸)

شرح لغات:

«ارتدّ: رجع/ القاه: طرحه»[۱۷]

اعراب:

أن جائ: «أن» زائده برای تأکید.

ألم أقل…. :

  • محلاً منصوب، مقول قول اول.
  • بدون محل اعرابی، استینافیه.[۱۸]

مالاتعلمون: «ما» موصوله. و مائدصله محذوف- مالا تعلمونه.

۱- انا کنا خاطئین        استیناف بیانی

۲- انه هو الغفور الرحیم             (تعلیلیه)

فلمّا دخلو علی یوسف ءاوی ألیه أبویه و قال ادخلو مصر أن شاء الله ءامنین (۹۹) و رفع أبویه علی اعرش و خدوا له سجداً و قال یا أبت هذا تأویل رُءیای من قبل قدجعلها ربّی حقاً و قد أحسن بی أذا أخرجنی من السّجن و جاء بکم من البدو من بعد أن تزغ الشیطان بینی و بین أخوتی أن ربّی لطیف لمایشاء أنّه هو العلیم الحکیم (۱۰۰)

ترجمه: و هنگامی که بر یوسف وارد شدند، او پدرز و مادر خود

آن را حق قرار

از آنکه شیطان، میان من و برادرانم فساد کرد. پروردگارم نسبت به آنچه می‌خواهد و شایسته می‌داند، صاحب لطف است. چرا که او دانا و حکیم است. (۱۰۰)

شرح لغات:

«عرش : سریر و  تخت بلند و بیشتر برای تخت مخصوص پادشاه بکار می‌رود. خوّ: از مصدر خرور به معنای به خاک افتادن است/ بدو:

دن آن».[۱۹]

اعراب:

مصدر: مفعول به «اذخلو»، منصوب و غیر منصرف بخاطر علمیت و تأنیث.

أن شاء‌الله، جمله شرط و محذوف الجواب، تقدیر: أن شاء اللهدخلولکم ءامنین، دخلتم[۲۰]

 

و جمله شرط و جواب محذوفش، بدون محل اعرابی‌اند. زیرا جمله اعتراضیه است.

ءامنین: حال ارفاعل «ادخلو».

ربّ قد ءاتیتنی من الملک و علمتنی من تأویل الأحادیث فاطر السّموات والأرض أنت و لیّی فی الدّنیا و الاخره توفنی مسلماّ و ألحقنی بالصالحین (۱۰۱)

ترجمه: پرودگارا: بخشی عظیم از حکومت بهمن بخشیدی و مرا از علم تعبیر

بمیران و به صالحان ملحق فرما. (۱۰۱)

شرح لغات:

فاطر: «فَطًر یغطُر فطراً الشیءً: شقَّه- الأمرً: اخترعه و ابتدأه و انشأه[۲۱]».

«الفطر: الشتق عن أ,ر با ختراعه عند انشقاقه، ففطُر السموات و الارض، اختراعُها بما هو کائن کالشّق عمّا یظهر فیه».[۲۲]

اعراب:

ربّ: منادای مضاف به یاء متکلم، معرف و منصوب؛ وعلامت نصبش فتحه مقدره روی ما قبل «یاء» معوضه بالکسره.

فاطر:[۲۳]         صفت «ربّ» و منصوب

منادای جداگان، مضاف؛ معرب و منصوب.

مسلماً: حال از مفعول «توقّنی»یعنی «یاء»

ذلک من أنباء الغیب نوحیه ألیکَ و ما کنت لدیهم أذا أجمعوا أمرهم و هم یمکرون (۱۰۲) و ما اکثر النّاس و لو حرصت بمؤمنین (۱۰۳) و ما تسئلهم علیه من‌ أجر إن هو ألاّ ذکر للعالمین (۱۰۴)

ترجمه: این از خبر‌های غیب است که به تو وحی می‌فرتسم. تو هرگز نزد آنها نبودی هنگامی که تصمیم

. (۱۰۴)

شرح لغات:

ذکر: «الذکر حضور امعنی للنفس، و هو ضد السهو [أو] الشرف».[۲۴]

اعراب:

ذلک من انباء‌الغیب:

ذلک: مبتدا/ من نباء: خبر اول/ نوحیه: خبر دوم[۲۵]

(یجوز) ذلک: موصول/ من انباء: صله/ نوحیه: خبر[۲۶]

(در اینصورت در صله، نیاز به ضمیر خواهیم  داشت. یعنی:

«ذلک الذی هو من انباء‌الغیب»)

لدیهم: ظرف مکان، لفظاً مبنی بر سکون، محلاً منصوب: متعلق به خبر محذوف «کنت».

أذا:, متعلق به خبر محذوف یکه جلمه «و ما کنت لدیهم» بر آن دلالت می‌کند.

و لوحرصت: حمله اعراضیه و بدون محل اعرابی.

(جواب «لوّ» محذوف بوده و از دلالت کلام مشخص می‌شود؛ یعنی:

«لو حرصت علی ایمان اکثر الناس فما هم بمؤمنین»[۲۷]

للعالمین: جار و مجرور متعلق به ذکر

جار و مجرور متعق به لغت ذکر، – ذکر موجود للعامین

و کأین من ءایه فی السموات و

نشانه‌ای از خدا در آسمان‌ها و زمین که آ“ها از کنارش می‌گذرند و از آن رو بگردانند (۱۰۵) و بیشتر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند، مبشر کند. (۱۰۶)

اعراب:

کأین: اسم کنایه از عدد، مبنی بر سکون، محلاً مرفوع و مبتدا.

منءایه : جار و محرور و تمیز کنایه.

یمروّن: محلاً مرفوع، خبر کأیّن.

و هم عنها معرضون: حال از فاعل «بمروّن».

و هم مشرکون: جمله‌حالیه- و ما یؤمن. الاّ مشرکین- ألاّ فی حال شرک.

أفأمنوا أن تأیّهم غاشیه من عذاب الله أو تأتیهم السّاعه بغته و هم لا یشعرون (۱۰۷) قل هذه سبیلی أدعوا ألی الله علی بصیره أنا و من اتبعنی و سبحان الله و ما أنا من المشرکین (۱۰۸)

 

است. من و پیروانم؛ و با بصیرت کامل، همه مردم را به سوی خدا دعوت می‌کنیم. منزه است خدا و من از مشرکان نیستم. (۱۰۸)

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۹)”]

شرح لغات:

غاشیه: «نقحه تغشاهم و عذاب یغمرهم».[۱]

«و قیل الصواعق».[۲]

علی بصیره: «که حجه واضحه».[۳]

بغته: ناگهانی.[۴]

…. علی بصیره: جمله مفسره برای سبیل/

انا: تأکید کننده ضمیر «ادع.وا» / من: عطف بر أنا.

ترکیب دوم:[۵]

علی بصیره: حال از فاعل «ادعوا» و عامل رفع در «انا و من اتبّعنی».

ترکیب سوم:[۶]

انا: مبتدای مؤخر/ علی بصیره: خبر مقدم/ من اتبعنی: عطف بر انا.

سبحان: مفعول مطلق برای فعل محذوف.

«ما»[۷]:     شبیه به لیس: و ما أنا کائناً من المشرکین.

                   مهمله: و ما أنا کائن من المشرکین.

جمله: «ادعوا الی الله»[۸]: استیناف بیانی

تفسیر برای «قول» مقدم.

و ما أرسلنا من قبلک ألاّ رجالاً نوحی ألیهم من أهل القوی أفلم یسیروا فی الأرض فینظروا کیف کان عاقبه الذین من قبلهم و لدا الأخره خیر للذین اتّقوا أفلا تعقلون (۱۰۹)

ترجمه: و ما نفرستادیم پیش از تو، جز مردانی از اهل آبادی‌ها که به آنها وحی می‌کردیم. آیا مخالفان دعوت

پیش از آنها بودند چه شد؟ و سرای آخرت برای پرهیز‌کاران بهتر است. آیا فکر نمی‌کنید؟ (۱۰۹)

اعراب:

الاّ رجا لاّ: استثنای مفرغ/ رجالا مفعول به «ارسلنا» و منصوب.

نوحی الیهم: لغت «رجالاً».

من اهل القری: جار و مجرور متعلق به لغت محذوف «رجالاّ»

نوحی الیهم: لغت «رجالاً».

من اهل القری: جرا و محرور متعلق به لغت محذوف «رجالاً»

کیف: اسم استفهام، مبنی بر فتح، محلاً منصوب، خبر مقدم کان (تقدیم بخاطر صدرات طلبی) من قبلهم: جارو و محرور متعلق به صله محذوف – الذین کانوا من قبلهم

جمله «لا تعقلون»: بدون محل اعرابی و معطوف بر جمله استینافیه مقدر. یعنی: «أجهلتم فلا تعقلون؟».[۹]

حتیّ أذا استیئس الرّسل و ظنّوا أنّهم قد کُذبوا جاءهم نصرتا فنجّی من نشاء‌و لا یردّ بأسُنا عن القوم المجرمین (۱۱۰)

ترجمه: پیامبران به دعوت خود و دشمنان آنها به مخالفت خود همچنان ادامه دادند تا آنگاه که رسولان مأیوی شدند و مردم گمان

یافتند. و مجازات و عذاب ما از قوم گنهکار باز گردانده نمی‌شود. (۱۱۰)

شرح لغات:

استیأس: علمای لغت می‌گویند کلمه یأس اسئیاس هر دو به یک معنی است. لیکن بعید نیست بگوییم دومی از جهت اینکه از باب استعفال است

نشانه‌های آن».[۱۰]

اعراب:

حتیّ: حرف ابتدا.

انهم قد کذبوا: مصدر مؤول، محلاً منصوب، سد مسدّ دو مفعول «ظنّوا».[۱۱]

من: غئب فاعل، مللاّ مرفوع / اسم موصول- نشاء: صله (عائد صله محذوف است)

لقد کان فی قصصهم عبره لأولی الألباب ما کان حدیثا یفتری و لکن تصدیق الذّی بین یدیه و تفصیل کل شیءٍ و هدیً و رحمه لقوم یؤمنون (۱۱۱).

 

بار و عبرت، مخصوص به حالتی است که انسان به وسیله آن از شناختن یزی که قابل مشاهده است، به چیزی که قابل مشاهده نیست می‌رسد».[۱۲]

ألباب: «الالباب العقول، واحدهالب- لأولی الألبات أی: لذوی العقول».[۱۳]

اعراب:

یفتری: صفت «حدیثاً و محلاً منصوب».

الذی: مضاف الیه، محلاًّ مجرور

بین یدیه: ظرف مکان و مضاف (رویه: مضاف الیه) متعلق به صله محذوف.

یؤمنون: صفت «قوم» و محلاًّ مجرور.


فصل سوم:

خلاصه و نتیجه‌گیری

خدا را شاکرم که این پروژه به شکلی که ملاحظه کردید انجام شد و علیرغم همه مشکلات به خصوص مسئله تنگی وقت و کوتاهی زمان، به هر صورتی که بود به این مرحله

) ادا نکرده‌ام. که این امر دو علت عمده دارد: علت اول قصور بنده است که امیدوارم خوانندگان محترم به بزرگی خود، اینجانب را مورد عفو قرار دهند. علت دوم نیز این است که این تحقیق با قرآن کریم سر و کار داشته است و اصلاً اقتضای قرآن این نیست که کسی بتواند

نفر و به جای چیزی کمتر از یک ماه، مثلاً ده یا بیست سال، و به جای یک سوره قرآن، روی یک صفحه یا حتی یک آیه قرآن، فعالیت عملی و تحقیقی کنند، چقدر می‌توانید اثرات سازنده در جنبه‌های مختلف

در عال، گردهم آیند و بخواهند از کتاب خدا هر چه می‌توانند بهره ببرند، بهره‌برداری آنها هیچ گاه به پایان نخواهد رسید. و این خورشید فروزان تا ابد روشنایی بخش حقیقت جویان خواهد بود. الهی !

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][/tabgroup]

[tabgroup][tab title=”منابع / پی نوشت ها” icon=”fa-pencil-square-o”]قرآن کریم:

  • اعراب القرآن، نشر عالم الکتب، محمد بن اسماعیل النحاس (م ۳۳۸ هـ)، ج۲٫
  • الاتقان فی علوم القرآن، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۶ شمسی، جلال‌الدین سیوطی، ترجمه سید مهدی جائدی قزوینی.
  • البحر المحیط، انتشارات دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۳هـ، محمد بن یوسف (ابورحیان اندلسی) (م ۱۱۴۵ هـ).
  • البرهان فی اعراب آیاتی القرآن، مکتبه العصریهّ، بیروت، چاپ اول، ۱۴۲۲ هـ، احمد میقری.
  • التبیان فی اعراب القرآن، انتشارات دارالفکر، بیروت، ۱۴۲۱ هـ، عبدالله بن احسین العکبری.
  • التبیان فی تفسیر القرآن، محمد بن حسن طوسی.
  • الجدول فی اعراب القرآن و صرفه و بیانه، انتشارات دارالرشید، دمشق، محمود صافی.
  • الکشاف عن حقائق عوامض التنزیل و عیون الأتاویل فی وجود التأویل، محمود بن عمر زمخشری (م ۵۲۸ هـ).
  • املاء‌ما منّ به الرحمن من وجوه الاعراب و القرءات فی جمیع القرءان، انتشارات داراکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، ۱۳۹۹ هـ. عبدالله بن الحسین العکبری (م ۶۱۶ هـ).
  • انوار التنزیل و اسرار التأویل، انتشارات مروی. چاپ اول، ۱۴۰۵ هـ، عبداللهبن عمر البیضاوی (م ۷۹۱ هـ)
  • ایجاز البیان عن معانی القرءآن ، دارالغرب الاسلامی، بیروت، محم.ود بن ابی المسن النیسابوری، (م، بعد ۵۵۳ هـ).
  • ترجمه تفسر المیزان، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سید محمد حسن طباطبائی، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی.
  • ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، انتشارات مرتضوی، تهران، ۱۳۶۹، چاپ اول، راغب اصفهانی، ترجمه دکتر سید غلامرضا خسروی.
  • جوامع الجامع، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۴۱۲ هـ، چاپ سوم، فصل بن حسن طبرسی.
  • شرح ابن عقیل علی الفیه ابن مالک، نشر مؤسسه الصادق (ع)، طهران، ۱۳۷۵ شمسی، چاپ اول، عبدالله بن عقیل.
  • علوم بلاغت و اعجاز قرآن، انتشارات سمت، تهران، چاپ دوم، ۱۳۸۰، دکتر یدالله نصریان.
  • مبادی العربیه، مؤسسه دارالذکر للتحقیق و النشر ، قم چاپ یازدهم، ۱۴۲۰، رشد الشر تونی.
  • مجمع‌البیان فی تفسیر القران، موسسه الاعملمی للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، فضل بن حسن طبرسی.
  • معجم اعراب الفاظ القرآن الکریم، بیروت، ۱۴۱۱ هـ، محمد فهیم ابوعبیّه.
  • مغنی لادیب، حوزه علمیه قم، به اهتمام جمعی از اساتید حوزه علمیه قم.
  • منجد الطلاب، نشر اسماعلیان، تهران، ۱۳۶۶ شمسی، چاپ سوم، فؤاد افرام البستانی.
  • نهج البلاغه، انتشارات مشرقین، چاپ هفتم، ۱۳۷۹ شمسی، ترجمه محمد دشتی.

 

 

[/tab][/tabgroup]

خرید و دانلود فوری

نسخه کامل و آماده
3900 تومانبرای دریافت نسخه کامل

135 صفحه فارسی

فونت استاندارد/Lotus/14

فرمت فایل WORDوPDF

دارای ضمانت بازگشت وجه

نسخه قابل ویرایش+نسخه آماده چاپ

دریافت فوری + ارسال به ایمیل

[well boxbgcolor=”#e5e5e5″ class=”fontawesome-section”][tblock title=”برای مشاهده تمام پروژه ها ، تحقیق ها و پایان نامه های مربوط به رشته ی خود روی آن کلیک کنید.”][/well]

(برای امنیت و سهولت بیشتر پیشنهاد میشود با نرم افزارهای موزیلا فایر فاکس و یا گوگل کروم وارد شوید)

***************************

*************************************

پرداخت از درگاه امن شاپرک  با همکاری شرکت زرین پال صورت میگیرد

 ۱۵ درصد از درآمد فروش این فایل به کودکان سرطانی(موسسه خیریه کمک به کودکان سرطانی) اهدا میشود

پس از پرداخت،علاوه بر ارسال فوری فایل ها به ایمیلتان،مستقیماً به صورت اتوماتیک به لینک دانلود فایل ها  ارجاع داده میشوید.

در صورت نیاز به هرگونه راهنمایی با ایمیل (MASTER@NEXAVARE.COM) یا شماره تماس پشتیبان (۰۹۳۶۹۲۵۴۳۲۹) در ارتباط باشید

[alert type=”alert-danger”]کاربر گرامی، برای تهیه این اثر هزینه و زمان زیادی صرف شده است.که اکنون با این قیمت ناچیز در اختیار شما قرار گرفته است.لطفاً  تنها جهت استفاده دانشجویی یا شخصی خرید نمایید.همچنین اگر مدیر یک وبسایت یا وبلاگ هستید خواهش میکنیم آن را کپی نکنید.و یا در صورت کپی منبع را به صورت لینک درج نمایید. ضمناً شرعاً هم لازم به کسب رضایت است که به علت زحمت زیاد در انتشار ، کارشناسان ما رضایت استفاده بدون پرداخت هزینه آن را ندارند.تشکر از حمایت شما[/alert]


درباره نویسنده

publisher4 206 نوشته در سیستم همکاری در خرید و فروش فایل نگزاوار دارد . مشاهده تمام نوشته های

مطالب مرتبط


دیدگاه ها


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.