no-img
سیستم همکاری در خرید و فروش فایل نگزاوار

بررسي بيوگرافي خاندان ابي وقاص و نقش آنها در تحولات مهم تاريخ اسلام در مقاطع مختلف

help

سوالی دارید؟09369254329

سیستم همکاری در خرید و فروش فایل نگزاوار
بهترین ها از دید دانش آموزان
آشنایی با سیستم خرید،فروش و بازاریابی نِگزاوار

گزارش خرابی لینک
اطلاعات را وارد کنید .

ادامه مطلب

بررسی بیوگرافی خاندان ابی وقاص و نقش آنها در تحولات مهم تاریخ اسلام در مقاطع مختلف -نقش شخصیت در تاریخ- (نـسل اوّل این خاندان) سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ -سعد در دوران‌ مکی‌ -سعد در دوران‌ مدنی‌ و حیات‌ رسول خدا(ص)
zip
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۶

بررسی بیوگرافی خاندان ابی وقاص و نقش آنها در تحولات مهم تاریخ اسلام در مقاطع مختلف -نقش شخصیت در تاریخ- (نـسل اوّل این خاندان) سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ -سعد در دوران‌ مکی‌ -سعد در دوران‌ مدنی‌ و حیات‌ رسول خدا(ص)


بررسی بیوگرافی خاندان ابی وقاص و نقش آنها در تحولات مهم تاریخ اسلام در مقاطع مختلف -نقش شخصیت در تاریخ- (نـسل اوّل این خاندان) سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ -سعد در دوران‌ مکی‌ -سعد در دوران‌ مدنی‌ و حیات‌ رسول خدا(ص)

پایان نامه رشته تاریخ /معارف در ۱۵۴ صفحه
[tabgroup][tab title=”قسمت هایی از متن (۱)”]

طرح‌ تحقیق‌

۱ـ طرح‌ موضوع‌

یکی‌ از دوران‌های‌ حساس‌ تاریخ‌ جهان‌، عصر بعثت‌ و نبوت‌ آخرین‌ پیامبر خدا حضرت محمد بن عبدالله (ص) است. مردی که‌ توانست‌ انسان‌ هایی‌ را پرورش‌ داده‌، بر روند تاریخ‌ تأثیر گذارد و مسیر آن‌ راتغییر دهد. در راستا بررسی‌ زندگانی‌ برخی‌ از این‌ کارگزاران‌ و همراهان خواندنی‌ و قابل‌ بررسی‌است‌ که‌‌ از میان آن‌ها سعد ابی‌ وقّاص‌، فرزندش‌ عمربن سعد و پسر برادرش‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ ابن‌ابی‌ وقّاص‌ هستند که زندگی پرفراز و نشیبی دارند. از آنجایی‌ که‌ پدر در زمان‌ رسول خدا(ص) از مسلمانان‌ اولیه‌ بوده‌ و یکی از اصحاب بشمار می‌رود و پس‌ ازرحلت‌ آن حضرت تغییراتی‌ هر چند به‌ مرور در این خانواده بوجود آمده‌ تا جایی‌ که‌ فرزندش‌عمربن‌ سعد فرمانده‌ سپاهی‌ است‌ که‌ امام حسین‌(ع‌) نوه‌ همان‌ پیامبر(ص) را با وضع‌فجیعی‌ به‌ شهادت‌ می‌رسانند اما از سوئی دیگر و پسربرادرش‌ هاشم‌ که‌ از پدری‌ کافر بوده‌ از شیعیان‌مخلص‌ علی‌ (ع‌) می‌شود. پژوهش‌ حاضر بررسی‌ فراز و فرودهای‌ این‌ خانواده‌ درتحولات‌ قرن‌ اول‌ هجری‌ است‌.

۲ـ اهمیت‌ موضوع‌ و علت انتخاب آن

بررسی بیوگرافی خاندان ابی وقاص که در تحولات مهم تاریخ اسلام و مقاطع مختلف آن نقش ایفا نمودند باعث شده است که برای فهم این تحولات پژوهشی  ترتیب داده شده  و ضمن بررسی بیوگرافی این خاندان و نقش و جایگاه آنان را در تاریخ اسلام مشخص شود.

۳ـ سابقه‌ی‌ پژوهش‌

با توجه‌ به‌ دوره‌ زندگانی‌ این‌ اشخاص‌ که‌ با صدر اسلام‌ همزمان‌ است‌  در منابع‌اصلی‌ تاریخ‌ اسلام‌ به‌ صورت‌ پراکنده‌ مطالبی‌ یاد می‌شود و پژوهش‌ هایی‌ صورت‌ گرفته‌ اما به نظر می‌رسد تاکنون به‌ طور مستقل‌ این‌ موضوع‌ با چنین‌ طرح‌ سوالی‌ مورد تحقیق‌ و بررسی‌ قرار نگرفته‌است‌. به‌ همین‌ علت تلاش‌ می‌شود این‌ پژوهش‌ با استفاده‌ از منابع‌ اصلی‌ و بررسی پژوهش‌‌های پراکنده‌ی‌ که‌ موجود است‌، سعی شده که به‌ این‌ سوال‌ پاسخ‌ داده‌ شود.

۴ـ سؤال‌ اصلی‌ پژوهش‌

به طور قطع همه صحابه‌ و کارگزاران‌ بزرگ‌ رسول خدا(ص) یکسان نبوده‌اند بلکه برخی از آنها تأثیرات‌ و نقش‌ مثبت‌ و احیاناًبعضی‌ از آنها نیز نقش‌ منفی‌ ایفا نموده‌اند. در این‌ پژوهش‌ سوال‌ اصلی‌ این‌ است‌:

نقش‌ خاندان‌ ابی‌ وقّاص‌ در تحولات سیاسی، اجتماعی تاریخ‌ اسلام‌ چه‌ بوده است‌؟

۵ـ فرضیه‌ پژوهش‌

فرضیه‌ اصلی‌:

این خاندان با دارا بودن روحیه نظامی در یکی از بزرگترین صحنه‌های نظامی تاریخ اسلام یعنی قادسیه راه ورود فیزیکی اعراب و اندیشه اسلامی را در شرق کشور گشود. پس از فتوحات در شرق سرزمین‌های خلافت به نوعی دوری از نظامی‌گری روی آورد، با این همه همواره در مسایل مهم تأثیرگذار بوده، خصوصاً در روی کار آمدن خلیفه سوم و همچنین در خلافت علی (ع) که خود را کنار کشیده، با آن حضرت همراهی نکردند و نسل دوم این خاندان نقش متفاوتی را ایفا نمودند یکی همراه علی (ع) و یکی قاتل فرزند آن حضرت و در زمره آل ابی‌سفیان درآمد.

فرضیه‌ رقیب‌: سعد و خانواده‌ وی‌ از خاندان مهم نبوده و در جریان خلافت علی(ع) زمانه مشحون فتنه بوده و سعد کار خبطی انجام نداده و کناره‌گیری از خلیفه کار خطایی نبوده است.

۶ـ مفاهیم‌ و متغیرها

الف‌) مفاهیم‌

خاندان‌ ابی‌ وقّاص‌: منظور سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ و پسرش عمربن‌ سعد ابی‌ وقّاص‌ و پسر برادر سعدیعنی‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ ابن‌ ابی‌ وقّاص‌ است‌.

حیات‌ سیاسی‌ نظامی‌: زندگانی‌ سیاسی‌ سعدابی‌ وقّاص،‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ و عمر بن‌ سعد وهمچنین‌ سمت‌های‌ نظامی‌ که‌ این‌ افراد به‌ آن‌ دست‌ یافتند.

تحولات‌ تاریخ‌ اسلام‌ منظور قرن‌ اول‌ هجری‌ قمری است‌.

ب‌) متغیرها

متغیر مستقل‌:

حیات‌ سیاسی‌ نظامی‌ خانواده‌ ابی‌ وقّاص‌

متغیر وابسته‌:

تأثیرات‌ این‌ خانواده‌ در تحولات نظامی  سیاسی‌ جامعه‌ی‌ قرن‌ اول‌  هجری قمری.

۷ـ سوالات فرعی‌

۱) خاندان‌ ابی‌ وقّاص‌ از چه‌ طائفه‌ای‌ بودند و نسبتشان با پیامبر(ص)؟

۲)چگونگی اسلام آوردن‌ سعد ابی‌ وقّاص‌ و چگونگی‌ زندگانی‌ وی‌ در زمان‌ رسول خدا(ص)؟

۳) چگونگی‌ دست‌ یابی‌ به‌ مقامات‌ نظامی‌ و سیاسی‌؟

۴) اعتقادات‌ آنان‌ پس‌ از رحلت‌ پیامبر(ص)؟

۵) زندگی‌ آنان‌ در زمان‌ خلفای‌ سه‌ گانه‌؟

۶) زندگی‌ و حیات‌ سیاسی‌ آنان‌ در زمان‌ خلافت‌ امیرالمؤمنین(ع)؟‌

۷) زندگی‌ و حیات‌ سیاسی‌ آنان‌ پس‌ از شهادت‌ امیرالمؤمنین‌(ع)؟

۸) چگونگی‌ ورود عمربن‌ سعد به‌ واقعه‌ی‌ کربلا؟

۹) عاقبت‌ زندگانی‌ سعدابی‌ وقّاص‌؟

۱۰) عاقبت‌ زندگانی‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌؟

۱۱) عاقبت‌ زندگانی‌ عمر بن‌ سعد؟

۸ـ مفروضات‌ تحقیق‌

۱) براساس‌ نقل منابع ‌ و پژوهش‌ها سعد ابی‌ وقّاص‌ از صحابه‌ پیامبر(ص) و مسلمانان‌ اولیه‌ است‌.

۲) در زندگانی‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ فراز و فرود وجود دارد.

۳) هاشم‌ بن‌ عتبه‌ یکی‌ از شیعیان‌ علی‌ (ع‌) بوده‌ و در جنگ‌ صفین‌ به‌ شهادت‌ رسید.

۴) عمربن‌ سعد از طرف‌ عبیداله‌ بن‌ زیاد فرمانده‌ی‌ لشگری‌ است‌ که‌ به جنگ‌ با امام‌حسین‌ (ع‌) پرداخت و نتیجه آن به شهادت‌ رسیدن امام (ع) و یارانش در عاشورای‌ سال‌ ۶۱ هجری‌ بود.

۹ـ روش‌ پژوهش‌

روش‌ این‌ پژوهش‌ تاریخی است که با بررسی و نقد وقایع به توصیف و تحلیل موضوع می‌پردازد‌ و بصورت‌ کتابخانه‌ای‌ می‌باشد.

۱۰ـ سازماندهی‌ پژوهش‌

این‌ پژوهش‌ به‌ بررسی‌ نقش‌ سیاسی‌، نظامی‌ خاندان‌ ابی‌ وقّاص‌ می‌پردازد. در مقدمه‌به‌ طرح‌ تحقیق‌ و معرفی‌ و نقد منابع‌ پرداخته‌ می‌شود و در فصل‌ مقدماتی‌ به بیان کلیات‌ و مفاهیم ‌نظری‌ که‌ همان تبیین نقش‌ شخصیت‌ در تاریخ‌ باشد، اشاره‌ خواهد شد.

این‌ پژوهش‌ علاوه‌ بر مقدمه‌ و فصل‌ مقدماتی‌ دو بخش‌ مستقل نیز

 

بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌وقّاص‌ و عمربن‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ پرداخته خواهد شد. در این‌ بخش‌، که‌ دو فصل‌ دارد و طی‌چند گفتار حیات‌ سیاسی‌ نظامی‌ و نقش‌ آنان‌ روشن‌ می‌شود.

و نیز طی‌ این دو بخش‌ خبط‌ و خطاهای‌ این‌ خاندان‌ و نیز نقش‌ مثبتی‌ که‌ در تاریخ‌ اسلام‌ ایفا نمودند بیان‌ می‌شود و در پایان‌ جمع‌ بندی‌ ارائه‌ خواهد شد.

معرفی‌ و نقد منابع‌

در این‌ قسمت‌ از پژوهش‌ به‌ معرفی‌ و نقد کوتاه‌ چند منبع‌ و مولف‌ آنان‌ پرداخته شده است‌، که ‌استفاده عمده‌ از آنها صورت‌ گرفته‌ و نظم‌ آن‌ نیز به‌ ترتیب‌ تاریخ‌ وفات‌ مولف‌ می‌باشد.

۱ـ ابن‌ اسحق؛‌ سیره‌ النبی‌ (ص‌) (متوفی‌ ـ ۱۵۱ ه‍‌‍‍)

اصل‌ این‌ اثر مربوط‌ می‌شود به‌ ابن‌ اسحق‌ که‌ در سال‌ ۱۵۱ هجری‌ در گذشته است این‌ اثر مشتمل‌ بر اخبار زندگانی‌ پیامبر(ص) درمکه‌، هجرت‌، مدینه‌ و جنگها و احوال‌ آن‌ حضرت‌و یارانش‌ در این‌ دوره‌ می‌باشد. ابن‌ هشام‌ که‌ متوفی‌ سال‌ ۲۱۸ هـ. ق می‌باشد، این‌ کتاب‌ را تهذیب‌ نموده و‌ آن‌ را با یک‌ واسطه‌ که‌ زیاد بن‌ عبدالله‌ البکائی‌ باشد نقل‌ می‌کند و آن‌ را سیره‌ رسول الله(ص) نام‌ نهاده است.

عبدالملک‌ بن‌ هشام‌ که‌ در واقع‌ یکی‌ از راویان‌ طبقه‌ دوم‌ سیره‌ ابن‌ اسحق‌ است‌، به‌ زعم‌ خوداخبار و اشعاری‌ که‌ ارتباطی‌ با حیات‌ پیامبر(ص) نداشت‌ را حذف‌ نموده‌ است‌. نکته‌ جالب‌توجه‌ اینکه‌ اخبار مربوط‌ به‌ امام‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌(ع‌) نیز حذف‌ شده‌ است‌.[۱]

کتابی‌ که‌ مورد استفاده در این پایان نامه قرار گرفته است دو مجلد‌ فارسی‌ آن‌ است که‌ بدست‌ رفیع‌الدین‌ اسحق‌ بن‌محمد همدانی‌ قاضی‌ ابرقوه‌ در قرن‌ هفتم‌ به‌ فارسی‌ برگردانده‌ شده و ‌ توسط‌اصغر محمودی‌ تحقیق‌ و انتشار یافته است.

۲ـ واقدی؛‌ مغازی‌ (متوفی‌ ۲۰۷ه‍)

محمد بن‌ عمر بن‌ واقد معروف‌ به‌ واقدی‌ مورخ‌ معروفی‌ است‌ که‌ حدود بیست‌ اثر درتاریخ‌ اسلام‌ اعم‌ از مغازی‌، سیره‌ و طبقات‌ را به‌ او نسبت‌ داده‌اند.

گویا کتاب‌ مغازی‌

ه‌ نموده است.[۲] و با توجه به اخبار و روایات موجود، به بررسی غزوات و سرایای پیامبر(ص) پرداخته است.

از آنجائی که‌ کتاب‌ وی‌ در بردارنده‌ مطالب نقادانه‌ درباره جنگهای‌ پیامبر(ص) است و  سعد نیز یکی‌ از افراد نظامی بوده و در این‌ جنگها حضورداشت، مطالب این کتاب در این تحقیق به‌ کرات‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ و در مقایسه با دیگر کتب، تخصصی‌تر به نظر می‌رسد.

دراین کتاب ابتدا با اشاره‌ به‌ سرایای رسول خدا (ص) به‌ تفصیل‌ به‌ بحث‌ درباره‌ غزوات‌، خاصه‌ بدر، احد و خندق‌ و فتح‌مکه‌ و حنین‌ پرداخته‌ است‌. این‌ کتاب‌ توسط‌ دکتر محمود مهدوی‌ دامغانی‌ در سه‌ جلد به فارسی ترجمه‌ و منتشر شده‌ است‌.

۳ـ نصر بن‌ مزاحم‌ منقری؛‌ وقعه‌ الصّفین‌ (متوفی‌.۲۱۲ه‍)

این‌ کتاب‌ یکی‌ از تک‌ نگاریهایی‌ است‌ که‌ توسط‌ نصربن‌ مزاحم‌ نگاشته‌ شده‌ وبصورت‌ اختصاصی به‌ جنگ‌ صفین‌ پرداخته است. در این کتاب‌ به‌ زمینه‌های‌ جنگ،‌ اصل‌ ماجرای‌جنگ‌ و رایزنی‌ها و داستان‌ حکمیّت‌ و پیامدهای‌ آن‌ و موضع‌ اصحاب‌ پیامبر(ص) در این‌رابطه‌ اشاره‌ شده‌ است‌، خصوصاً نقش‌ فعال‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ و موضع‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ درآن‌ کاملاً

است‌ که‌ غیر از عمربن‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ است‌ و آن‌ شخص‌ عمربن‌ سعد بن‌ ابی‌الصید است‌.

این‌ کتاب‌ توسط‌ عبدالسلام‌ محمد‌ هارون‌ تصحیح‌ و شرح‌ شده‌ است‌ و آقای‌ پرویز اتابکی‌آن‌ را ترجمه‌ نموده و تحت عنوان پیکار صفین‌ چاپ‌ شده‌ است‌.

 

۴ـ محمد بن‌ سعد کاتب‌ واقدی‌؛ طبقات‌ الکبری‌ (متوفی‌ ۲۳۰ه‍‌)

این‌ کتاب‌ به‌ سبک‌ حدیثی‌ تدوین شده است وی  در این کتاب‌‌ ابتدا به‌ سیره‌ پیامبر(ص) اشاره کرده‌ و پس‌ از آن‌ به‌ صحابه‌ پرداخته و آن‌ را در پنج‌ طبقه‌ دسته‌ بندی‌ نموده است و از آنجائیکه‌سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ و خانواده‌ وی‌ از جمله‌ کسانی‌ بودند که از روزهای‌ نخستین‌ مطرح‌ هستند بصورت‌ وافی‌

ه است.

غیر از این‌ کتب‌ که‌ در ۱۲ شماره‌ گذشت‌، کتابهای‌ اصلی‌ زیادی‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته است از جمله‌ اسد الغابه‌ فی‌ معرفه‌ الصحابه‌ ابن اثیر، الاصابه‌ فی‌ تمییزالصحابه ابن حجر‌، سفینه‌ البحار قمی، الکامل‌ فی‌التاریخ‌ ابن‌ اثیر، مقدمه‌ ابن‌ خلدون‌، اعیان‌ الشیعه‌ محسن‌ امین‌ النصب‌ و النواصب‌ محسن‌المعلم‌، الزام‌ النواصب‌ ابن‌ صلاح‌ بحرانی‌ و کتب‌ روائی‌ اهل‌ سنت‌ و جماعت‌ و کتب‌ روائی ‌شیعه‌ مثل‌ اصول‌ کافی کلینی‌ و ارشاد شیخ مفید که‌ معرفی‌ و نقد به‌ اختصار آنها نیز، به‌ طول‌می‌انجامید و به‌ همین‌ خاطر از معرفی‌ تفصیلی آنها صرف‌ نظر نموده‌ و در آخر آنها را فهرست‌ خواهیم‌ نمود.

 

 

 

 

 

 

 

فصل‌ مقدماتی‌:

 

کلیات‌ و مفاهیم‌ نظری‌

(نقش‌ شخصیت‌ و نخبگان در تاریخ‌)

 

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۲)”]

نقش شخصیت در تاریخ

تجربه‌های‌ تاریخی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ ترقی‌، تعالی‌ و فروپاشی‌ هر مملکتی‌ به‌ نقش‌ نخبگان‌و شخصیت‌های‌ مهم‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ آن‌ جامعه‌ وابسته‌ است‌ و اندیشه‌ و تفکر آنها دراجرای‌ برنامه‌های‌ سیاسی‌، اجتماعی و ‌ چگونگی‌ تحقق‌ خواستهای‌ مردم‌ به‌ میزان‌ تعیین‌کننده‌ائی سرنوشت‌

پنداشتن‌ نظریه‌ زیر می‌نویسد: «عده‌ای‌ معتقدندتاریخ‌ را نوابغ‌ به‌ حرکت‌ در آورده‌ و حتی‌ جهت‌ تاریخ‌ را آنها انتخاب‌ کرده‌اند و هر طوردلشان‌ خواسته‌ تاریخ‌ را ساخته‌اند، اندیشه‌ و فکر آنها بوده‌ که‌ جامعه‌ بشری‌ این‌ طور که‌هست‌ باشد و همانها بوده‌اند که‌ تاریخ‌ را ساخته‌اند. معمارهای‌ این‌ ساختمان‌ بزرگ‌، همان‌یک‌ عده‌ مردم‌ نابغه‌ بوده‌اند. در هر ملتی‌ یک‌ یا چند نابغه‌ وجود دارد که‌ تاریخ‌ آن‌ ملت‌ رانوشته‌اند. مثلا فرانسه‌ را ناپلئون‌ ساخته‌، و روسیه‌

، قطعا نوابغ‌ و شخصیت‌های‌ مهم‌ تاریخی‌ نمی‌توانستند کاری‌ را صورت‌ دهند. و دراینجاست که باید گفت‌ نمی‌توان‌ نقش‌ دیگر عوامل‌ را نفی‌ نمود.

آنچه‌ که‌ باید به‌ آن‌ اشاره‌ نمود، اینکه‌: نوابع‌ موثرند به‌ این‌ معنا که‌ همه‌ افراد بشر موثرند،زیرا آنها شریک‌ در اجتماعند، و اگر ملتها و افراد نبودند مسلما نوابغ‌ بدون‌

می‌گوید«نوابع‌ آندسته‌ از افراد هستند که‌ طبیعت‌ جامعه‌ وقوانین‌ حاکم‌ بر آن‌ را بهتر از دیگران‌ می‌شناسند و همان‌ کاری‌ که‌ نوابغ‌ علم‌ و صنعت‌ درزمینه‌ علوم‌ انجام‌ می‌دهند، این گروه‌ نیز در جامعه‌ انجام‌ می‌دهند.

کار نوابغ‌ صنعت‌ جز این‌ نیست‌ که‌ طبیعت‌ را بخوبی‌ می‌شناسند، راه‌ مهار و هماهنگ‌ساختن‌ آنرا بهتر از دیگران‌ می‌دانند، و اگر چنین‌ شناختی‌ از طبیعت‌ نداشتند، چنین‌موفقیت‌ درخشانی‌ نصیب‌ آنها نمی‌گشت‌.[۱]

نوابع‌ تاریخ‌ هم‌ نبوغشان‌ در این است‌ که‌ بهتر از دیگران‌ طبیعت‌ جامعه‌ را شناخته‌ و خود راباطبیعت‌ جامعه‌ هماهنگ‌ کرده‌اند. و توانسته‌اند نیروهای‌ نهفته‌ در آن را به‌ استخدام‌ خوددرآورده‌ و به‌ نیروهای‌ متفرق‌ وحدت‌ بخشیده‌ و میان‌ قوای‌ پراکنده‌ حلقه‌ اتصالی‌ بوجودآورند و آنرا در مسیر تکامل‌ بسیج‌ نمایند.

حتی‌ پیامبران که‌ بالاتر از نوابغ‌ قرار گرفته‌اند و علم‌ و آگاهی‌ آنان‌ مربوط‌ به‌ مقام‌ وحی‌است‌، کارشان‌ بهره‌ برداری‌ از نیروهای‌ نهفته‌ در طبیعت‌ جامعه‌ است‌، چیزی‌ که‌ هست‌نوابغ‌، گاهی‌ آن نیروها را در مسیر صحیح‌ و گاهی‌ آنرا در مسیر غلط‌ رهبری‌ می‌کنند ولی‌پیامبران‌

گذشت‌، ایثار، فداکاری‌، تقوا و پاکی‌، مجموع‌ اینها که‌ در یک‌ فرد جمع‌ شود میتواند ناگهان‌نیروهای‌ نهفته‌ تاریخ‌ را که‌ یا خفته‌اند و یا اگر حرکتی‌ دارند در جهت‌ ضد تکامل‌ تاریخ‌ است‌، بیدار کند. مردم‌ زمان‌ او یکدیگر را غارت‌ می‌کنند، به‌ خاطر عصبیت‌ها با یکدیگر جنگ‌ ونزاع‌ می‌کنند .او نیروهای‌ خفته‌ را بیدار می‌کند، نیروهایی‌ را که‌ جهت‌ انحرافی‌ دارند درجهت‌ اصلی‌ می‌اندازد.[۲]

آن گروه‌ که‌ نوابع‌ را جزء تنها نیروهای‌ محرک‌ تاریخ‌ می‌دانند و نقش‌ دیگر نیروها را نفی‌می‌کنند، بطور مسلم‌ یک‌ نظریه‌ نادرستی‌ را القاء می‌کنند. حتی‌ پیامبر(ص)ان‌ نیز که‌ بالاتر ازنوابغ‌ می‌باشند، هرگز به‌ مردم‌ نمی‌گفتند که‌ شما بروید در خانه‌ هایتان‌ بنشینید و تنها من‌هستم‌ که‌ با معجزه‌های‌ خود همه‌ کارها را انجام‌ می‌دهم‌، بلکه‌ کار آنها در راستای‌احتیاجات‌ جامعه‌ بوده‌ است‌.

تاریخ‌ را در جهت‌ تکاملی‌ تاریخ‌ به‌ حرکت‌ در آورد.[۳]

در اینجا ذکر این‌ نکته‌ ضروری‌ است‌ که‌ نقش‌ نوابغ‌ ممکن‌ است‌ گاهی‌ منفی‌ باشد و نبوغ‌ خود را در جهتی‌ صرف‌ کند که‌ مصالح‌ ملت‌ در آن‌ متصور نباشد. استاد مطهری‌ در این‌مورد در کتاب‌ فلسفه‌ تاریخ‌ می‌نویسد:

«نقش‌ نوابغ‌ در تغییر تاریخ‌ لزومی‌ ندارد که‌ در جهت‌ تکامل‌ تاریخ‌ باشد. یا تکامل‌ در هرجهت‌ باشد. همان‌ معاویه‌ از جنبه‌های‌ سیاسی‌ قدرت‌ فوق‌ العاده‌ای‌ بود که‌ شاید اگر اونمی‌بود یا آدم‌ ضعیفی‌ بجای‌ او می‌بود اوضاع‌ جور دیگری‌ بود. قهرا این‌ جور است ولی‌این‌ نابغه‌ها اغلب‌ از یک‌ جهت‌ نابغه‌ هستند. اسکندر نابغه‌‌ای است‌ که‌ فقط‌ در امر نظامی‌ نابغه‌است‌. نادر هم‌ همینطور است‌. نا دریک‌ نابغه‌ نظامی‌ است‌، آنهم‌ فقط‌ در کار سپاهی‌گری‌.دراداره‌ مملکت‌ که‌ از حد عادی‌ هم‌ منحط‌تر بود، آدمی‌ بود که‌ به‌ همان‌ نسبت‌ که‌ در کارنظامی‌ گری‌ قوی‌ بوده‌، در کار مدیریت‌ مملکت‌ مرد منحط‌ و پستی‌ بوده‌ است‌، خیلی‌ هم‌فضاحت‌ راه‌ انداخت‌.[۴]

بنابراین‌ در یک‌ نگاه‌ می‌توان‌ دریافت‌ که‌ در تاریخ‌ سیاسی‌ و نظامی‌ جوامع‌ بشری‌ همواره‌وجود قشر نخبگان‌ در جهان‌ سیاست‌ و جامعه‌ سیاسی‌ امری‌ اجتناب‌ناپذیر است‌. توانائی‌و تحرک‌ این‌ قشر بستگی‌ دارد به اینکه تا چه‌ اندازه‌ قشرهای‌ میانی‌ و پائین‌ جامعه‌ را بتواند به‌خدمت‌ در آورده‌ و متوجه‌ خود سازد.

اگر تاریخ‌ را انباشته از افراد نخبه‌ بدانیم‌، پس‌ همواره‌ جوامع‌ بشری‌ شاهد گروه‌های‌ جدیدی از نخبه‌گان‌ که‌ دارای‌ پویائی‌ و تحرک‌ بیشتری هستند‌ می‌باشد. نخبگان‌ همواره‌ با هم‌ در حال‌ رقابت‌ هستند و تاریخ‌ چیزی‌ جز دفن‌ یک‌ قشر نخبه‌ و پیدایش‌نخبگان‌ جدید نیست‌.

نکته‌ دیگر اینکه‌ نخبگان‌ دارای‌ تنوع‌ و گوناگونی‌ وسیع‌ بوده‌ و از دیرباز تا کنون‌ در جوامع‌بشری‌ بروز و ظهور یافته‌اند و آنها با یکدیگر یا در تضاد و رقابت‌ بوده‌اند یا با همزیستی مسالمت‌‌آمیز‌ با یکدیگر یک‌ نوع‌ خاصی‌ از تاریخ‌ را ورق‌ می‌زدند.

استاد شهید مطهری‌ در کتاب‌ جامعه‌ و تاریخ‌ خود در مورد نقش‌ شخصیت‌ در تاریخ‌ چنین‌می‌گوید: بعضی‌ ادعا کرده‌اند که‌ «تاریخ‌ جنگ‌ میان‌ نوابغ و افراد عادی‌ است‌» یعنی‌ همواره‌افراد عادی‌ و متوسط‌ طرفدار وضعی‌ هستند که‌ به‌ آن‌ خو گرفته‌اند، و نوابغ‌ خواهان‌ تغییرو تبدیل‌ وضع‌ موجود به‌ وضع‌ عالیتر هستند.«کارلایل‌» مدعی‌ است‌ که‌ تاریخ‌ با نوابغ‌ وقهرمانان‌ آغاز می‌شود. نقطه‌ مقابل‌ این‌ نظریه‌ که‌ مدعی‌ است‌: «تاریخ‌ را شخصیت‌هابوجود می‌آورند» نظریه‌ دیگری‌ است‌ که‌ درست‌ عکس‌ آنرا می‌گوید، مدعی‌ است‌ تاریخ‌شخصیت‌ها را بوجود می‌آرود، نه‌ شخصیتها تاریخ‌ را، یعنی‌ نیازهای‌ عینی‌ اجتماعی‌ است‌که‌ شخصیت‌ را خلق‌ می‌کند.

از

مانند مارکس‌ علاوه‌ بر آنکه‌ جامعه‌شناسی‌ انسان را کار اجتماعی‌ وی‌می‌شمارند و آنرا مقدم‌ بر شعور اجتماعیش‌ تلقی‌ می‌کنند، یعنی‌ شعور افراد را مظاهر وجلوه‌ گاههای‌ نیازهای‌ مادی‌ و اجتماعی‌ می‌دانند، از نظر این گروه‌، شخصیتها، مظاهرنیازهای‌ مادی‌ و اقتصادی‌ جامعه‌اند.[۵]

در اینجا نظریه‌ سومی‌ مطرح‌ است‌ که‌ مارکسیسم‌ به‌ آن‌ گرایش‌ دارد و یک‌ نوع‌ تفریط‌گرائی‌ و انکار اصالت‌ انسان‌ و نبوغ‌ افراد فوق‌ العاده‌ است‌.

مارکسیسم‌ در حرکت‌ تاریخ‌ به‌ عوامل‌ زیستی‌، و استعدادهای‌ نهفته‌ در بدن‌ انسان‌ توجه ‌ندارد و وجود نابغه‌ را محصول‌ شرایط‌ تولیدی‌ می‌انگارد و از آنجا که‌ مارکسیسم‌،استقلال‌ را از انسان‌ سلب‌ می‌کند اندیشه‌ نابغه‌ را نیز از

ازاین‌ جهت‌ نابغه‌ جز این‌ نمی‌تواند فکر کند، مطلبی‌ است‌ که‌ پایگاه‌ طبقاتی‌ به‌ او الهام‌ کرده‌است‌.[۶]

عوامل‌ بروز استعدادهای‌ خاص‌

بر خلاف‌ افراد انسان‌ که‌ احیانا از نظر استعدادها، تفاوتهائی‌ از زمین‌ تا آسمان‌دارند، نوابغ‌ افراد استثنائی‌ هر جامعه‌اند. افراد استثنائی‌ که‌ از قدرت‌ خارق‌ العاده‌ای‌ از نظرعقل‌ یا ذوق‌ یا اراده‌ و ابتکار برخوردارند هر گاه‌ در جامعه‌ای‌ پدید آیند آن‌ جامعه‌ را از نظرعلمی‌ و فنی‌، یا از نظر اخلاقی‌، یا از نظر سیاسی‌، یا از نظر نظامی‌ جلو می‌برند.

کارلایل‌

گاه‌ شخصیت‌ و نبوغ‌ یک‌ یا چند قهرمان‌است‌. مثلا تاریخ‌ اسلام‌ جلوه‌ گاه‌ شخصیت‌ رسول‌ اکرم‌(ص) است‌ و تاریخ‌ جدید فرانسه‌ جلوه‌گاه‌ شخصیت‌ ناپلئون‌ و چند نفر دیگر و تاریخ‌ شوروی‌ جلوه‌ گاه‌ شخصیت‌ لنین‌.

شخصیت‌ تنها در موردی‌ می‌تواند استعداد خود را ظاهر سازد که‌ در اجتماع‌ موقعیت‌ لازم‌برای‌ بروز آن‌ استعداد را بدست‌ آورد.

در مورد عوامل‌ بروز استعدادها چندین‌ نظریه‌وجود دارد:

یکی‌ از آن نظریه‌ها اینکه‌ شخصیت‌ این‌ قهرمانان‌ صرفا معلول‌ جریانهای‌ طبیعی‌ و موروثی‌ است‌ وشرایط‌ اجتماعی‌ و نیازهای‌ مادی‌ نقشی‌ در آفرینش‌ این‌ شخصیتها ندارند. در حقیقت‌ این‌نظریه‌ مدعی‌ است‌ که‌ اکثریت‌ قریب‌ به‌ اتفاق‌ افراد جامعه‌ فاقد ابتکار و قدرت‌ پیشروی‌ و پیشتازی‌اند. چنانچه‌ افراد جامعه‌ همه‌ از این‌ دست‌ باشند، هرگز کوچکترین‌ تحولی‌ در جامعه‌پدید نمی‌آید. ولی‌ یک‌ اقلیت‌ با نبوغی‌ خدادادی‌ که‌ در جامعه‌ پدید می‌آیند

، اطلاق‌ می‌شد.

نظریه‌ نخبه‌ گرائی‌ از اواخر قرن‌ نوزدهم‌ و اوایل‌ قرن‌ بیستم‌ میلادی‌ در اروپا و امریکا درنوشته‌های‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ محققان‌ با گستردگی‌ مطرح‌ شد و در سالهای‌ بین‌ دو جنگ‌جهانی‌ متاثر از نظرات‌ پاره‌ تو و موسکا، تمامی‌ مراکز آموزشی‌ و تحقیقاتی‌ ایتالیا را دربرگرفت‌.[۷]

پاره‌تو اعتقاد دارد که‌ انسانها ذاتا نامساوی‌ خلق‌ شده‌اند و از لحاظ‌ جسمی‌ و روحی‌ بایکدیگر کاملا فرق‌ می‌کنند. بدین‌ ترتیب‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ پاره‌تو دارای‌ اندیشه‌های‌ قدیمی‌ایتالیائی‌ و شدیدا متاثر از افرادی‌ چون‌ نیکولوماکیاول‌ است‌. ماکیاول‌ سیاستمداربرجسته‌ ایتالیایی و اولین‌ نظریه‌ پرداز سیاسی‌ است‌ که‌ از ارزشهای‌ مذهبی‌ و فئودالی‌ قرون‌وسطی‌ فاصله‌ گرفت‌ و پیشنهادهائی‌ برای‌ به کارگیری‌ ابزارهای‌ مناسب‌ کسب‌ و حفظ‌ قدرت‌ارائه‌ داد. وی‌ به‌ حکومت‌ داران‌ توصیه‌ می‌کند که‌ در مواقع‌ اضطراری‌ و بحران‌، خلق‌ وخوی‌ حیوانات‌ و سرشت‌ انسانی‌ را انتخاب‌ کنند؛ یعنی‌ «حق‌ انسانی‌ و قهر حیوانی‌.»

ماکیاول‌ معتقد بود که‌ صحن‌ اجتماع‌، ناشی‌ از دو عنصر بخت‌ و اقبال‌ و عمل‌ آن‌ است‌ وثبات‌ و دوام‌ جوامع‌ سیاسی‌ یا اضمحلال‌ آنها بستگی‌ به‌ این‌ دو عنصر دارد. یعنی‌ هر چه‌حوزه‌ بخت‌ و اقبال‌ که‌ حوزه‌ انفعال‌ است‌ گسترده‌تر باشد، امکان‌ فروپاشی‌ بیشتر است‌ وهر چه‌ حوزه‌ عمل‌ گسترده‌تر شود، امکان‌ ثبات‌ بیشتر. دانشمند و عالم‌ سیاسی‌ کسی‌ است‌که‌ حوزه‌ بخت‌

حقیقت‌ همین‌ احساسات‌ و غرایز است‌ که‌ زیر بنای‌ رفتارهای‌ سیاسی‌ راتعیین‌ می‌کند و بقیه‌ رو بناست‌.

پاره‌ تو برای‌ اینکه‌ بتواند برای‌ هر فرد در رابطه‌ با خصوصیات‌ او ارزشی‌ مناسب‌با وضعیت‌ کمی‌اش‌ قایل‌ شود، تمام‌ رفتارهای‌ انسان‌ را در یک‌

آنها از پرستیژ یکسان‌ و مشابهی‌ در جامعه‌برخوردار باشد یا نباشد. تاجری‌ که‌ بخاطرزیرکی‌ و تلاش‌ طاقت‌‌فرسا‌ در طی‌ سالیان‌متمادی‌ موفق‌ به‌ اندوختن‌ سرمایه‌ قابل‌ توجهی‌ شده‌ همان‌ نمره‌ را خواهد گرفت‌ که‌ یک‌سارق‌ با دستبرد حساب‌ شده‌ به‌ بانکی‌ یک‌ شبه‌ ره‌ صد ساله‌ پیموده‌ و سرمایه‌ دار شده‌است‌. در هر حال‌ افرادی‌ که‌ از نمره‌ بالائی‌ بهره‌مند می‌شوند، صرف‌ نظر از اینکه‌ در چه‌بخش‌ سیاسی‌ و اقتصادی‌ فعال‌ باشند، دارای‌ سرشت‌ برگزیده‌ای‌ می‌باشند.

بدین‌ ترتیب‌ نخبه‌ فردی‌ خواهد بود که‌ در وجودش‌ نوعی‌ قابلیت‌ فوق‌ العاده‌ نهفته‌ باشد.پاره‌ تو می‌نویسد: «بدین‌ ترتیب‌ ما میخواهیم‌ کسانی‌ را در یک‌ طبقه‌ جا بدهیم‌ که‌ بالاترین‌ویژگیها را در حوزه‌ فعالیت‌ خودشان‌ ارائه‌ میدهند. این‌ افراد را مایلم‌ گروه‌ یا طبقه‌ نخبه‌بنامم‌.»[۸]

پاره‌ تو معتقد است‌ افرادی‌ که‌ متاثر از بقایای‌ مجموعه‌ها هستند در برابر هر گونه‌ تغییر و تحول‌ جدید واکنش‌ نشان‌ می‌دهند آنها با تمام‌ امکانات‌ تلاش‌ می‌ورزند سامان‌حاکم‌ بر جامعه‌ و نهادهای‌ اجتماعی‌ مستقر را پاس‌ دارند و برای‌ دستیابی‌ به‌ اهداف‌ خودحتی‌ از به کارگیری‌ زورابایی‌ ندارند، این‌ چنین‌ افرادی‌ شجاع‌ و مرد جنگند، پاره‌ تو این‌ افرادرا شیر می‌نامد.

«آن گروه‌ و دسته‌ از نخبگان‌ که‌ می‌توانند قدرت‌ را به‌ چنگ‌ آورند، دارای‌ وزنه‌ سنگینی‌ ازعناصر شیر صفت‌ هستند و شجاعت‌ حمله‌ به‌ مناسبات‌ پوسیده‌ کهن‌ را دارند.»[۹]

پاره‌ تو جامعه‌ را به‌ دو طبقه‌ تقسیم‌ می‌کند: یکی طبقه‌ پایینی‌، یعنی‌ طبقه‌ غیر حاکم‌، و دیگری طبقه ‌بالایی‌، یعنی‌ طبقه‌ نخبه‌ که‌ این‌ طبقه‌ خود به‌ دو گروه‌ الف‌: نخبگان‌ حاکم‌ و ب‌: نخبگان‌ غیرحاکم‌ تقسیم‌ می‌شوند. درباره‌ ترکیب‌ طبقاتی‌ جامعه‌

بپذیرد که‌طرفدار اعمال‌ زور باشند و بتوانند به‌ مقابله‌ با تهدیدات‌ درون‌ جامعه‌ای‌ و بیرونی‌بپردازند. بدین‌ ترتیب‌ گروه‌ جدیدی‌ از نخبگان‌ ـ یعنی‌ نخبگان‌ محافظه‌ کار شکل‌ می‌گیرد ودر نهایت‌ گردش‌ ادواری‌ از نو شروع‌ می‌شود.

به‌ اعتقاد پاره‌تو، وجود تعارض‌ منافع‌ بین‌ طبقات‌ صدرنشین‌ و پایینی‌، با حرکت‌دائمی‌ و متقابل‌ از پایین‌ به‌ بالا و از بالا به‌ پایین‌ کاملا ملازمت‌ دارد. صدرنشینها مجبورندبرای‌ ادامه‌ حیات‌ خویش‌ از پایین‌ نشینان‌ خود نیرو بگیرند و در نهایت‌ گروه‌ نخبه‌ مجبوراست‌ دیریازود شکست‌ خود را بپذیرد. چون‌ هر جامعه‌ای‌ لزوما گردش‌ دائمی‌ از پایین‌ به‌بالا دارد، در نتیجه‌ هیچ‌ گروه‌ نخبه‌ای‌ نمی‌تواند جاودانه‌ باقی‌ بماند. بدین‌ دلیل‌ پاره‌ توتاریخ‌ را «گورستان‌ اشرافیتها» می‌داند.[۱۰]

جمع‌ بندی‌

نظریه‌ نخبه‌ گرایی‌ بر این‌ اساس‌ استوار است‌ که‌ در هر جامعه‌ای‌ افرادی‌ هستند که‌به‌ علل‌ و انگیزه‌های‌ متفاوت‌ از موقعیت‌ برجسته‌ای‌ برخوردارند و در سازمانهای‌مختلف‌ سیاسی‌، نظامی‌ و اجتماعی‌ نقش‌ تعیین‌ کننده‌ای‌ در تصمیم‌گیری‌ بازی‌ می‌کنند.بدین‌ ترتیب‌ اصطلاح‌ نخبگان‌ در مورد کسانی‌ مورد نظرماست‌ که‌ در یک‌ جامعه‌ دارای ‌شأن‌ والایی‌ هستند، و قابلیت‌ تأثیر گذاری‌ در جامعه‌ را دارا می‌باشند.

مطالعه‌ نخبگان‌ از چند لحاظ‌ ثمربخش‌ است‌. حجم‌ آنان‌، تعداد گروههای‌ مختلف‌ نخبه‌،رابطه‌ آنان‌ با یکدیگر و با گروههایی‌ که‌ قدرت‌ سیاسی‌ را در دست‌

جامعه‌غیر قابل‌ انکار می‌داند، به‌ دنبال‌ این‌ حقیقت‌ هستیم‌ که‌ برجستگی‌ نقش‌ خاندان ابی‌ وقّاص‌ را در صدر اسلام‌ به‌ دقت‌ بررسی‌ کرده‌ و نقش‌ آنها را توصیف‌ و تحلیل‌ نمائیم‌.

 

 

 

 

 

 

 

بخش‌ اول‌

 

(نـسل اوّل این خاندان)

سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل‌ اول‌

سعد در دوران‌ مکی‌

 


مدخل

صحابه[۱۱] رسول خدا(ص) کیست؟

از آن‌ جایی‌ که‌ سعد به‌ عنوان‌ صحابه‌ رسول خدا(ص) شناخته‌ می‌شود و اهل‌ تسنن‌ وی‌را از عشره‌ مبشره‌ می‌دانند همانطوری‌ که‌ ابن‌

همین‌ خاطر آنها را برای‌ شوری‌ انتخاب‌ کرد.[۱۲] البته باید دید که با توجه به معیارهای موجود این قول چه‌قدر می‌تواند صحت داشته باشد.

صحابه‌ از دیدگاه‌ قرآن‌

بعد از فتح قلاع بنی‌نضیر و به‌دست آوردن غنائم بسیار توسط مسلمانان آیات زیر نازل شد. «للفقراء المهجرین‌ الذین‌ اخرجوا من‌ دیرهم‌ و اموالهم‌ یبتغون‌ فضلا من‌ الله‌ و

و لو کان‌بهم‌ خصاصه‌ و من‌ یوق‌ شح‌ نفسه‌ فأولئک‌ هم المفلحون‌ (۹) و الذین‌ جاؤوا من‌ بعدهم‌ یقولون‌ربنا اغفرلنا و لأخواننا الذین‌ سبقونا بالایمان‌ و لا تجعل‌ فی‌ قلوبنا غلاّ للذین‌ أمنو ربنا انک‌ رؤوف‌ رحیم(۱۰)»[۱۳]

ترجمه‌ آیات:

این‌ اموال‌ برای‌ مهاجرانی‌ است‌ که‌ از خانه‌ و کاشانه‌ و اموال‌ خود بیرون‌ رانده‌شدند، آنها فضل‌ الهی‌ و رضای‌ او را می‌طلبند، و خدا و رسولش‌ را یاری‌ می‌کنند، و آنهاراستگویانند. (۸)

و برای‌ کسانی‌ که‌ در دارالهجره‌ (سرزمین‌ مدینه‌) و در خانه‌ ایمان‌، قبل‌ از مهاجران‌،مسکن‌ گزیدند، آنها کسانی‌ را که‌ به‌ سویشان‌ هجرت‌ کنند دوست‌ می‌دارند و در دل‌ خودنیازی‌ به‌ آنچه‌ به‌ مهاجران‌ داده‌ شده‌ احساس‌ نمی‌کنند، و آنها را بر خود مقدم‌ می‌دارند هرچند شدیداً فقیر باشند، کسانی‌  که‌ خداوند آنها را از بخل‌ و حرص‌ نفس‌ خویش‌ بازداشته‌رستگارانند. (۹)

و کسانی‌ که‌ بعد از آنها آمدند و می‌گویند: پروردگارا! ما و برادرنمان‌ را که‌ در ایمان‌بر ما پیشی‌ گرفتند بیامرز، و در دلهایمان‌ حسد و کینه‌ای‌ نسبت‌ به‌ مومنان‌ قرار مده‌،پروردگارا! تو مهربان‌ و رحیمی‌. (۱۰)

مهاجر، انصار و تابعان‌ و صفات‌ برجسته‌ هر کدام‌ از دید قرآن‌:

او را مطرح‌ می‌کند که‌ بیانگر این‌ واقعیت‌ است‌ که‌ هجرت‌ آنها نه‌ برای‌ دنیا و هوای‌ نفس‌، بلکه‌ جلب‌ خوشنودی‌پروردگار و ثواب‌ او بوده‌ است‌.

بنابراین‌ فضل‌ در اینجا به‌ معنی‌ ثواب‌ است‌، و رضوان‌ همان‌ خوشنودی‌ پروردگاراست‌ که‌ مرحله‌ والاتری‌ از تمنّای‌ ثواب‌ می‌باشد، همانگونه‌ که‌ در آیات‌ متعددی‌ از قرآن‌ نیزبه‌ همین‌ معنی‌ آمده‌، از جمله‌ در آیه‌ ۲۹ سوره‌ فتح‌ در آنجا که‌ اصحاب‌ رسول الله(ص)‌ را با این‌عبارت‌ توصیف‌ می‌کند «تریهم‌ رکّعاً سجّداً یبتغون‌ فضلاً من‌ الله‌ و رضواناً» (آنها را پیوسته‌در حال‌ رکوع‌ و سجود می‌بینی‌ در حالی‌ که‌ فضل‌ خدا و رضای‌ او را می‌طلبند).

حتی‌ تعبیر به‌ فضل‌ ممکن‌ است‌ اشاره‌ به‌ این‌ نکته‌ باشد که‌ آنها اعمالشان‌ را ناچیزتراز آن‌ می‌دانند که‌ استحقاق‌ ثوابی‌ بیاورد، بلکه‌ ثواب‌ را یک‌ انعام‌ الهی‌

در همه‌ چیز منعکس‌ می‌کند، هم‌ در دعوی‌ایمان‌ صادقند، هم‌ در ادعای‌ محبت‌ به‌ رسول خدا(ص)، و هم‌ درزمینه‌ طرفداری‌ از آیین‌ حق‌.

ناگفته‌ پیداست‌ که‌ این‌ اوصاف‌ برای‌ یاران‌ پیامبر(ص)، درزمان‌ نزول‌ این‌ آیات‌ است‌، ولی‌ می‌دانیم‌ که‌ در میان‌ آنها افرادی‌ بودند که‌ بعداً تغییر مسیردادند و خود را از افتخارات‌ بزرگ‌ این‌ آیه‌ محروم‌ ساختند، همانند کسانی‌ که‌ آتش‌ جنگ‌جمل‌ را در بصره‌ و صفین‌ را در شام‌ روشن‌ ساختند، و در برابر خلیفه‌ رسول الله(ص)‌ که‌ به‌اتفاق‌ مسلمین‌ لازم‌ الاطاعه‌ بود قیام‌ کردند، و خون‌های‌ هزاران‌ نفر مسلمان‌ را بر خاک‌ریختند و افراد دیگری‌ مانند آنها.

صحابه‌ از دیدگاه‌ اهل‌ سنت‌

دانشمندان‌ اهل‌ سنت‌ معمولاً معتقدند که‌ همه‌ یاران‌ پیامبر(ص) پاک‌ و درستکار و صالح‌ و شایسته‌ و اهل‌ بهشتند.

معروف‌ در میان‌ علما و دانشمندان‌ اهل‌ سنت‌ این‌ است‌ که‌ صحابه‌ رسول الله(ص)‌ دارای‌ این‌ امتیاز خاص‌ بر افراد دیگر امّت‌ هستند که‌ همگی‌ پاک‌ وپاکیزه‌اند، و از آلودگی‌ها بدورند و ما حق‌ انتقاد از هیچیک‌ از آنها را نداریم‌، بدگویی‌ از آنهامطلقاً ممنوع‌ است‌، حتی‌ به‌ گفته‌ بعضی‌ موجب‌ کفر می‌شود! و برای‌

از آنها که‌ ایمان‌ آوردند و عمل‌ صالح‌ انجام‌ داده‌اند وعده‌ مغفرت‌ و اجر عظیم‌ داده‌است‌.

همچنین‌ به‌ آیه‌ ۱۰۰ سوره‌ توبه‌ که‌ بعد از ذکر عنوان‌ مهاجرین‌ و انصار می‌گوید: «رضی‌الله‌ عنهم‌ و رضوا عنه»‌ خداوند

تابعین‌ شرایطی‌ قائل‌ شده‌و آن‌ این‌ است‌ که‌ آنها باید در کارهای‌ نیک‌ از صحابه‌ پیروی‌ کنند. فقط‌ در این‌ صورت‌ اهل‌نجاتند و اما صحابه‌ چنین‌ قید و شرطی‌ را ندارند.[۱۴]

در تفسیر آیات‌ ۸ تا ۱۰ سوره‌ حشر نیز بعضی‌ از مفسران‌ بدون‌ توجه‌ به‌ اوصافی‌ که‌برای‌ هر یک‌ از مهاجران‌ و انصار و تابعین‌ در آیات‌ فوق‌ آمده‌ باز اصرار دارند که‌ همه‌صحابه‌ را بدون‌ استثنا پاک‌ و منزه‌ بشمرند و کارهای‌ خلافی‌ که‌ احیاناً در زمان‌ خودپیامبر(ص) یا بعد از وی‌ از بعضی‌ از آنان‌ سرزده‌ را با دید اغماض‌بنگرند و هر کس‌ را در صف‌ مهاجران‌ و انصار و تابعین‌ قرار گرفته‌ چشم‌ بسته‌ محترم‌ ومقدس‌ بدانند. در حالی‌ که‌ آیات‌ فوق‌ پاسخ‌ دندان‌شکنی‌ به‌ این‌ افراد می‌دهد، و ضوابط‌مهاجران‌ و تابعین‌ را دقیقاً معین‌ می‌نماید.[۱۵]

صحابه‌ از دیدگاه‌ عقل‌، شیعه‌، تاریخ‌

شیعه با توجه به روایات و احادیثی که از اهل بیت(ع) وارد شد و با استناد به بنای عقلا دیدگاه متفاوتی در مورد صحابه داشته و معتقدند جمله‌ «رضی‌ الله‌ عنهم‌ و رضو عنه‌» در آیه‌ ۱۰۰ سوره‌ توبه،‌ تنها مخصوص‌ مهاجران‌ وانصار نیست‌، زیرا در همان‌ آیه‌ در کنار مهاجران‌ و انصار «الذین‌ اتبعوهم‌ باحسان‌» قرارگرفته‌ که‌ مفهومش‌ شامل‌ تمام‌ کسانی‌ است‌ که‌ تا

خط‌ احسان‌ را رها کنند مشمول‌ رضایت‌ خدا نخواهند بود.[۱۶] حکم‌ آیه‌ ۱۰۰ سوره‌ توبه‌ شامل‌ تابعین‌ هم‌ می‌شود و منظور از تابعین‌ تمام‌ کسانی‌هستند که‌ از روش‌ مهاجرین‌ و انصار نخستین‌، و برنامه‌های‌ آن‌ پیروی‌ می‌کنند.

تعاریف‌ و تعابیر و قضاوتهای‌ گوناگونی‌ در مورد صحابه‌ وجود دارد اما می‌توان‌به‌ شرح‌ زیر خلاصه‌ کرد که‌ کسی‌ صحابه‌

یکی‌ از صحابه‌ پیامبر(ص) شناخته‌ می‌شود اما آیا بعد از رحلت‌ پیامبر(ص) وهمچنین‌ در قیامت‌ به‌ عنوان‌ صحابه‌ وارد بهشت‌ می‌شود و یا خیر جای‌ بحث‌ دارد.

از ابوالبختری‌ نقل‌ شده‌ که‌ روزی‌ اشعث‌ بن‌ قیس‌ و جویربن‌ عبدالله‌ بجلی‌ نزد سلمان‌ آمده‌ ودر اطراف‌ مدائن‌ در اطاقی‌ حصیری‌ بر او وارد شدند. بعد از سلام‌ و تحنیت‌ بر او، گفتند: آیاتو سلمان‌ فارسی‌ هستی‌؟ گفت‌: بلی‌. گفتند: تو صاحب‌ رسول خدا(ص) هستی‌؟ گفت ‌نمی‌دانم‌. آن‌ دو به‌ شک‌ افتاده‌، گفتند: شاید آنکه‌ ما می‌خواهیم‌ او نیست.‌ آنگاه‌ سلمان‌بدانان‌ گفت‌

به‌ نیکی‌ یادنمی‌کنند.

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۳)”]

گفتار اول: پیشینه‌خانوادگی و شغل سعد

۱-‌ نسب‌ سعدبن ابی وقّاص

در خاندان‌ ابی‌ وقّاص‌ افراد زیر در تاریخ‌ اسلام‌ نقش‌ ایفا کردند:

«سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌»، عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌، عمیر بن‌ ابی‌ وقّاص‌، هاشم‌ بن‌ عتبه‌بن ابی‌وقّاص‌ معروف‌ به‌ مرقال‌ و عمر بن‌ سعد ابی‌ وقّاص‌ و . . .  که برای جلوگیری از تطویل‌ کلام‌ به‌ آنان‌ نخواهیم‌ پرداخت‌.

سعد پسر مالک‌ معروف‌ به‌ «سعدبن ابی‌ وقّاص‌» است‌. ابی وقّاص‌ پسر وهیب‌ بن‌ عبد مناف‌ بن‌ زهره‌است‌. مادرش‌ حمنه‌ دختر سفیان‌ بن‌ امیه‌ بن‌ عبد شمس‌ بن‌ عبد مناف‌ بن‌ قصی‌ است‌.[۱] لذا نسب سعد از ناحیه پدر به بنی زهره و از ناحیه مادر به بنی‌امیه منتهی می‌شود.

دسته‌ای‌ در نسب‌ سعد شک‌ داشته‌ و او را می‌آزردند. چنانکه‌ روزی‌ سعد نزد پیغمبر(ص) آمد و گفت‌: یا رسول‌ ا… من‌ کیستم‌؟ فرمود: «تو سعد پسر مالک‌ پسر‌ وهیب‌ پسر عبد مناف‌پسر زهره‌ای‌. کسی‌ که‌ جز این‌ بگوید، خدا او را لعنت‌ کند».[۲]

ابن‌ سعد از جابر بن‌ عبدالله‌ نقل‌ می‌کند، پیامبر(ص) نشسته‌ بود؛ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌نزد پیامبر(ص) آمد و پیامبر(ص) فرمود: «این‌ دایی‌ من‌ است‌ و هر کس‌ را دایی‌ او پرورش‌ می‌دهد» [۳]این‌ سخن‌ پیامبر(ص) اشعار بر این‌ دارد که‌ آمنه‌ مادر حضرت‌ محمد (ص‌) از قبیله‌ی‌ بنی‌ زهره‌است‌ و سعد نیز از همین‌ قبیله‌ است‌ و این‌ تعبیر پیامبر(ص) نشان‌دهنده‌ لطف‌ و محبتی‌ است‌ که‌ آن حضرت به ‌یاران‌ خویش‌ داشت‌. کنیه‌ سعد «ابواسحاق‌» است‌. سعد ابن‌ وقّاص‌ را پسری‌ بود اسحاق‌نام‌ که‌ کنیه‌ سعد از نام‌ اوست‌ و در کودکی‌ درگذشت‌.[۴]

۲-‌ شغل سعد بن ابی وقّاص

شغل سعد در دوران جاهلیت تیرتراشی بود. امّا اینکه شغل پدر وی چه بوده و چگونه زندگی می‌کرد و در این

نداشت، ابن رسته در اعلاق النفیسه می‌نویسد: «ابوطالب عطرفروش بود و گاهی اوقات شیر می‌فروخت. ابوبکر صدیق و عثمان و طلحه شغل بزّازی داشتند و سعد بن ابی وقّاص تیرتراش و برادرش عتبه‌ بن ابی وقّاص نجار …»[۵] و بعید نیست که با توجه به روحیه نظامی‌گری که داشت این روایت تاریخی بر تیر تراش بودن وی درست باشد.


گفتار دوم: بعثت پیامبر(ص)

۱-‌ دعوت‌ سرّی‌

پیامبر گرامی(ص)‌، سه‌ سال‌ تمام‌ به‌ دعوت‌ سری‌ پرداخت‌ و در این‌ مدت‌ به‌جای‌ توجه‌ به‌عموم‌ مردم‌ به‌ فرد سازی‌ عنایت‌ نمود. مصالح‌ وقت‌ ایجاب‌ می‌کرد که‌ او دعوت‌ خود راآشکار نسازد و با تماس‌های‌ سری‌، گروهی‌ را به‌ آیین‌ خود دعوت‌ نماید و همین‌ دعوت‌سری‌ بود که‌ توانست‌ جمعی‌ را به‌ آیین‌ توحید جلب‌ کند و با پذیرش‌ آنان‌ روبرو گردد.تاریخ‌، نام‌ این‌ شخصیت‌ها را، که‌ در این‌ مقطع‌ از رسالت‌ به‌ آیین‌ او گرویده‌اند ؛ یادآور شده‌است‌.

یعقوبی‌ می‌نویسد: از عمر و بن‌ عسبه‌ سلمی‌ روایت‌ شده‌ که‌ گفت‌: در آغاز بعثت‌ که‌ داستان‌رسول خدا(ص) را شنیدم‌ نزد او

را از مسلمانی‌خود خبر داد. وقتی‌ رغبت‌ آنان‌ به‌ اسلام‌ را دید، آنان‌ را نزد پیامبر(ص) آورده‌ تا اینکه‌ مسلمان‌شدند و سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ به‌ روایت‌ ابن‌ اسحق‌ هفتمین‌ مسلمان‌ و به‌ روایت‌ یعقوبی‌ششمین‌ مسلمان‌ می‌باشد. یعقوبی‌ می‌نویسد: «نخستین‌ کسی‌ که‌ اسلام‌ آورد از زنان‌ خدیجه‌ دختر خویلد و از مردان‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌

اسحق‌ اینطور نقل‌ می‌کند که‌ پنج‌ تن‌ از کبار به‌ دعوت‌ وی‌ (ابوبکر) رغبت‌اسلام‌ نمودند و این‌ پنج‌ تن‌ یکی‌ عثمان‌ بن‌ عفان‌ بود و دوم‌ زبیر

 

اسلام‌ آورده‌ بود و من‌ روزی‌ را گذراندم‌ که‌ فقط‌سومین‌ مسلمان‌ بودم‌. مهاجر بن‌ مسمار، از سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ نقل‌ می‌کند که‌ ‌گفته‌ است‌ من‌ پیش‌ ازآنکه‌ خداوند نماز را واجب‌ فرماید مسلمان‌ شدم‌. واقدی‌ از سلمه‌ بن‌ بحت‌ از عایشه‌ دخترسعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ نقل‌ می‌کند که‌ گفته‌ است‌: شنیدم‌ پدرم‌ می‌گفت‌ «در هفده‌ سالگی‌ مسلمان‌ شدم‌.»[۶]

این‌ روایات‌ را هم‌ می‌توان‌ به‌ نوعی‌ جمع‌ نمود. بدین‌ صورت‌ که‌ اگر حضرت‌ خدیجه(س)

در روایتی‌ دیگر از سعد نقل‌ شده‌ است که «شنیدم‌ پیامبر(ص) مردم‌ را به‌صورت‌ پنهانی‌ به‌ دین‌ خدادعوت‌ می‌کند. در جستجو و تعقیب‌ وی‌ برآمدم‌ تا در شعب‌ «اجیاد» پس‌ از نماز عصربخدمتش‌ رسیدم‌ و همانجا اسلام‌ آوردم‌ و مادرم‌ ناراحت‌ شد و گفت‌: این‌ چه‌ دینی‌ است‌ که‌اختراع‌ و احداث‌ نموده‌ای‌؟ و از من‌ خواست‌ که‌ از دین‌ جدید دست‌

نمی‌کرد که‌ گفته‌اش‌ را رد کنم‌ گفتم‌: مادرمن‌ از دینم‌ دست‌ نمی‌کشم‌. هر چه‌ خواهی‌ بکن‌»[۷] این‌ روایت‌ با روایت‌ مسمار که‌ از سعدنقل‌ نمود در تناقض‌ است‌ که‌ می‌گفت‌: قبل‌ از وجوب‌ نماز اسلام‌ آوردم‌.


گفتار سوم: ‌دعوت آشکار

۱-‌ علنی‌ شدن‌ دعوت‌ پیامبر(ص) و آغاز مشکلات

پیامبر اسلام(ص)‌، مردم‌ را آشکار و پنهان‌ به‌ اسلام‌ فرا می‌خواند، تا اینکه‌ جمعی‌ ازجوانان‌ و ضعفای‌ مکه‌ به‌ آن‌ حضرت‌ ایمان‌ آوردند و پیروان‌ او زیاد شدند. در این‌ حال‌قریش‌ کاری‌ به‌ آن‌ حضرت‌ نداشتند،

: پسر عبدالمطلب‌از آسمان‌ سخن‌ می‌گوید.»[۸]

زرگری‌نژاد با عنایت‌ به‌ روایات‌ فوق‌، که‌ به‌ علنی‌ و آشکار بودن‌ دعوت‌ حضرت‌ رسول‌(ص) از همان‌آغاز بعثت‌ دلالت‌ دارند، می‌نویسد: می‌توان‌ به‌ سه‌ تفاوت‌ بین‌ دوره‌ مخفی‌ دعوت‌ با دوره‌علنی‌ اشاره‌ نمود:

۱) دعوت‌ دوره‌ مخفی‌، دعوت‌ فردی‌ و بدون‌ اعلان‌ عمومی‌ بود.

۲) در این‌ دوره‌ رسول خدا(ص)، آشکارا به‌ عیب‌ جویی‌ از عقاید مکیان‌ و بت‌ پرستی‌ایشان‌ نمی‌پرداخت‌، بلکه‌ تنها به‌ دعوت‌ فردی‌ مردم‌ به‌ اسلام‌ می‌پرداخت‌ و به‌ نفی‌ و انکارنهایی‌ بت‌ پرستی‌ بسنده‌ می‌کرد.

۳) در دوره‌ دعوت‌ مخفی‌، مشرکین‌ خصوصاً اشراف‌ مکه‌ از محتوای ضد‌ ستمگری‌، جباریت‌ و  هدفهای‌ براندازی‌ نظام‌ اشرافی‌ و مناسبات‌ بهره‌ کشی‌ حاکم‌ جهت‌ استقرار عدالت‌نبوی‌، بی‌اطلاع‌ بودند.[۹] نکته‌ قابل‌ توجه‌ دیگر که‌ باید به‌ آن‌ اشاره‌ نمود

را مورد تعرّض قرار می‌دادند  بهمین‌ خاطر این‌ جلسات به‌طور پنهانی برگزار می‌شد و این‌ دوره را دوره‌ دعوت‌ مخفی‌نامگذاری‌ نمودند و این در حالی بود‌ که‌ مشرکین از بعثت‌ پیامبر(ص) با خبر بودند.

۲-‌ سعد و اولین‌ درگیری‌ با مشرکین‌

علیرغم‌ عدم‌ واکنش‌ تند قریش‌ در آغاز این‌ دوره‌، به‌ مرور ایام‌، حساسیت‌ مشرکین‌افزایش‌ یافت‌ و همین‌ حساسیت‌ و احتمالاً ضرورتهای‌ دیگر دعوت‌، از جمله‌ تبادل‌ اندیشه‌در محلی‌ امن‌ و دور از چشم‌ و گوش‌ مکیان‌ پیامبر(ص) اسلام‌ و مسلمانان‌ را واداشت‌ تا به‌ دره‌ای در‌ اطراف‌ مکه‌ پناه‌ برند. در چنین‌ اوضاعی‌ بود که‌ اولین‌ برخورد میان‌ جمعی‌ ازسابقین‌ با تعدادی‌ از مشرکین‌ بوجود آمد.

ابن‌ هشام‌ می‌نویسد: «قبل‌ از علنی‌ شدن‌ دعوت‌ اصحاب‌ پیامبر(ص) چون‌ می‌خواستند نماز بخوانند به‌وادی‌های‌ مکه‌ می‌رفتند تا قریش‌ آنان‌ را نبینند. روزی‌ جمعی‌ از صحابه‌ مشغول‌ نماز بودند و سعد هم‌ در میان‌ آنان‌ بود. گروهی‌ از قریش‌ بر آنان‌ گذر کردند، سفاحت‌ کرده‌ و به ‌تمسخر آنان‌ پرداختند تا آنجا که باعث‌ خصومت‌ و درگیری‌ شد. سعد ابن‌ ابی وقّاص‌ استخوان‌

آنان‌ را نبینند. روزی‌ سعد ابن‌ ابی‌ وقّاص‌ به‌ کوه‌ حرا رفت‌ تا به همراه‌ یاران‌ پیغمبر (ص‌) نماز بگذارد. مردی‌ از کافران‌ قریش‌ بر سر کوه‌ آمد و سعد را در حال‌ نماز دید، چون‌ وی‌ سر بر سجده‌نهاد آن‌ مرد سنگی‌ برگرفت‌ و بر پشت‌ سعد زد. سعد در حالی‌ که‌ احساس‌ درد می‌کرد اماشکیبایی‌ کرد. بار دیگر سعد به‌ سجود رفت‌. آن‌ مرد سنگی‌ دیگر برگرفت‌ و سخت‌تر از باراول‌ بر پشت‌ سعد کوبید. سعد سلام‌ نماز داد و استخوان‌ شتر مرده‌ای‌ را یافت‌ و بر سر آن‌کافر کوبید. سرش‌ بشکست‌ و خون‌ جاری‌ شد و تن‌ و جامه‌ او خون‌ آلود

که‌ می‌رسند این‌ واقعه‌ را نقل‌ می‌کنند که‌ به‌خاطر طولانی‌ شدن‌ مباحث‌ به‌ آنان‌ نخواهیم‌پرداخت‌.

البته بعد از بروز این‌ درگیری‌ دعوت به اسلام‌ با بحران بیشتری‌ مواجه‌ گردید و به‌ همین‌ دلیل‌ حضرت‌ رسول‌(ص) کانون‌ دعوت‌ خویش‌ را به‌ خانه‌ ارقم‌ در کوه‌ صفا انتقال‌ داد و از آن پس با احتیاط‌ بیشتری‌ به‌ دعوت‌خود پرداخت‌.

۳-‌ سعد و مهاجرت به‌ حبشه‌

بلعمی‌ از محمد بن‌ جریر طبری‌ نقل‌ می‌کند که‌ هفتاد و دو تن‌ بودند که‌ به‌ حبشه‌هجرت‌ کردند و از کتاب‌ مغازی‌ نقل‌ می‌کند که صد و

‌بنی‌ زهره‌ که‌ می‌رسد، اسم‌ سعد وقّاص‌ در زمره‌ مهاجرین‌ نیست‌، ولی‌ اسم‌ عامر بن‌ ابی‌وقّاص‌ هست‌ که‌ در مرتبه‌ دوم‌ به‌ حبشه‌ هجرت‌ کرده‌ و تا زمان‌ برگشتن‌ جعفر بن‌ ابی‌طالب‌در آنجا بود.[۱۰]

۴-‌ ‌سعد و شعب‌ ابی‌ طالب‌

سعد ابن‌ ابی وقّاص‌ به‌ همراه‌ بنی‌ هاشم‌ به‌ شعب‌ ابی‌ طالب‌ منتقل‌ شد. وی‌ کسی‌ بود که همراه‌ بابنی‌ هاشم‌ وضعیت‌ رقت‌ بار دوران‌ مقاومت‌ در شعب‌ را تحمل‌ کرد. فشار گرسنگی‌ به‌حدی‌ بود که‌ سعد ابی‌ وقّاص‌ در نقلی‌ می‌گوید:

شبی‌ از میان‌ دره‌ بیرون‌ آمدم‌، در حالی‌ که‌ نزدیک‌ بود تمام‌ قوای‌ بدنم‌ را از دست‌ بدهم.‌ ناگهان‌ پوست‌ خشکیده‌ شتری‌ را دیدم‌ ؛ آنرا برداشته‌ شست‌ و شو دادم‌ و کوبیدم و‌ با آب‌ مختصری‌ خمیر کرده‌ و از این‌ طریق‌ سه‌ روز به‌ سر بردم‌.[۱۱]

۵-‌ هجرت به‌ یثرب‌

بن‌ بست‌ دعوت‌ پیامبر(ص) در مکه‌ و اطراف‌ آن‌ در سالهای‌ یازدهم‌ و دوازدهم‌بعثت‌به‌ کاملترین‌ شکل‌ خود رسیده‌ بود. طی‌ این‌ سال‌ها تمام‌ تلاش‌ پیامبر(ص) در مکه‌، نه‌تنها ثمری‌ به‌ بار نمی‌آورد و به‌ مسلمان‌ شدن‌ کسی‌ منجر

در سالهای‌ اوج‌گیری‌ فشارهای‌ قریش‌ و توفیق‌ آنان‌ در محاصره‌کامل‌ دعوت‌ پیامبر(ص) سخنی‌ نگفته‌اند، ولی‌ به‌ استناد آیات‌ نازل‌ شده‌ در سالهای‌ مورد بحث‌ می‌توان‌ به‌ گوشه‌ هایی‌ از رنجهای‌ حضرت‌ محمد (ص) و مسلمین‌ در مکه‌ وقوف‌ یافت‌. گرچه‌ منابع‌ بیشتر اذیت‌ و آزارهایی‌ که‌ رسول خدا(ص) در سالهای‌ پس‌ از رحلت‌ ابوطالب‌ و حضرت‌ خدیجه(س)‌ متحمل‌ می‌شد را یادآور شده‌اند ولی‌ می‌توان‌ حدس‌ زد که‌ مجموعه‌ی اندک مؤمنان‌ به‌رسول خدا(ص) در معرض‌ انواع‌ تحقیرها، دشنام‌ها، سرزنشها و آزار و شکنجه‌ قرار داشتند.

در متن‌ چنین‌ بن‌ بستی‌ روزنه‌ امیدی‌ ظاهر شد که‌ می‌توان‌ آنرا حماسه‌ای‌ دیگر درتاریخ‌ اسلام‌ نامید و آن‌ اقبال‌ یثربیان‌ به‌ اسلام‌ بود و پس‌ از ملاقاتهایی‌ که‌ بین‌ رسول خدا(ص)و اهالی‌ یثرب‌ انجام‌ شد، زمینه‌ مهاجرت‌ پیامبر(ص) و همچنین‌ مسلمانان‌ آماده‌ شد. گرچه‌ این ‌واقعه‌ فرجی‌ برای‌

از مردم‌ یثرب‌ و دعوت‌ از مسلمین‌ مکه‌ و پیامبر(ص) برای‌ هجرت‌ به‌ یثرب‌، یقیناًگشایشی‌ در متن‌ بن‌ بست‌ موجود در مکه‌ و آغازی‌ بر گسترش‌ اسلام‌ در حجاز بود. اماهجرت‌ نیز محتاج‌ تدبیر و حتی‌ تحمل‌ مشقت‌ و آزارهایی‌ می‌باشد. چراکه به‌ سادگی‌نمی‌توان‌ شهری‌ را برای‌

‌ ابی‌ وقّاص‌[۱۲] وارد شدند. آن‌ خانه‌ در محله‌ بنی‌ عمروبن‌عوف‌ بود و نخلستان‌ و مزرعه‌ کوچکی‌ هم‌داشت‌.[۱۳]

 

 

 

 

 

 

 

فصل‌ دوم‌

 

سعد در دوران‌ مدنی‌

و

حیات‌ رسول خدا(ص)

 

 


مدخل

تشکیل‌ حکومت‌ اسلامی‌

پس‌ از هجرت‌ پیامبر(ص) و مسلمانان‌ به‌ یثرب‌ زمینه‌ برای‌ تشکیل‌ یک‌ نظام‌اجتماعی‌ توحیدی‌ مهیا شد. مردم‌ یثرب‌ به‌ احترام‌ حضور پیامبر(ص) در این‌ شهر از آن پس‌ شهرشان ‌را مدینه‌ النبی‌ نامیدند و با استقبال‌ اهالی‌ این‌ شهر پیامبر(ص) توانست‌ یک‌ حکومت‌ واحدسیاسی‌ را بجای‌ حاکمیت‌ مجمع‌

بر شخصیت‌ اشراف‌ مکه‌، خوب‌ می‌دانست‌ که‌ مکیان‌ با به کارگرفتن‌ تمام‌ تلاش‌ خود برای‌ تهدید مدینه‌، در نخستین‌ فرصت‌ مسلمین‌ را مورد هجوم‌ قرارخواهند داد. لذا با بستن‌ پیمان‌ وحدت‌ سیاسی‌ و نظامی‌ با مشرکین‌ و یهودیان ساکن یثرب‌ در همان‌روزهای‌ نخست‌ مهاجرت‌، اقدام‌ هوشیارانه‌ای‌ را بعمل‌ آورد تا مانعی‌ جدی‌ در مقابل‌ این‌هجوم‌ فراهم‌ شود. به‌ همین‌ خاطر شاهدیم‌ که‌ در همان‌ روزهای‌ نخست‌ سریه‌ هایی‌ را مسلمانان‌ انجام‌می‌دهند.

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][/tabgroup]

[tabgroup][tab title=”قسمت هایی از متن (۴)”]

گفتار اول: نقش‌ سعد در سریه‌ها و غزوات بزرگ

۱-‌ سریه‌ها

الف) سریه‌ عبیده‌ بن‌ حارث‌

در شوال‌ سال‌ اول‌ پیامبر(ص) پس‌ از آگاهی‌ از سپاه‌ قریش‌ در رابغ «عبیده‌ بن‌ حارث‌» را به‌همراه‌ شصت نفر از مهاجرین‌ به‌ سوی‌ ایشان‌ فرستاد. دو سپاه‌، در شرایطی‌ رو در روی‌همدیگر قرار گرفتند که‌ از لحاظ‌ عده‌ و امکانات با هم‌

قریش‌ که‌ «عکرمه‌ ابن‌ ابی‌ جهل‌» فرمانده‌ شان‌ بود، روبرو شدند، اماجنگی‌ پیش‌ نیامد. فقط‌ «سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌» تیرها را انداخت‌ که‌ معروف‌ است‌ نخستین‌تیری‌ بود که‌ در راه‌ اسلام‌ از کمان‌ رها شد و پس‌ از رویارویی‌ دو سپاه‌، سپاه‌ قریش‌گریختند و فرمانده‌ سریه‌ از تعقیب‌ ایشان‌ صرف‌ نظر کرد.[۱]

پس‌ از این‌ سریه‌ بود که‌ سعد وقّاص‌ چند بیت‌ در مدح‌ خود بخاطر اینکه‌ اولین کسی بود تیر‌ به طرف کافران‌ انداخت‌، سروده‌ است و آن بیت‌ها این‌ است:

الا هل‌ اتی‌ رسول الله انی‌حمیت‌ حجابتی‌ بصد و رنبلی‌
اذودبها او ائلهم‌ زیادابکل‌ حزونه‌ و بکل‌ سهل‌
فما یصد رام‌ فی‌ عدوبسهم‌ یا رسول الله قبلی‌
و ذالک‌ ان‌ دینک‌ دین‌ صدقو ذوحق‌ اتیک‌ به‌ و عدل‌

 

ترجمه‌ بیت‌ سوم‌ بدین شرح‌ است‌:

«ای‌ پیامبر خدا(ص) هیچ‌ کس‌ پیش‌ از من‌ با تیر به‌ دشمن‌ حمله‌ نکرده‌ است‌.»[۲]

ب) فرماندهی‌ سعد در سریه‌ خرار

پس‌ از آنکه‌ رسول خدا(ص) از غزوه‌ عشیره‌ بازگشت‌، سعد وقّاص‌ را با نفراتی ‌اعزام‌ نمود چرا که‌ گروهی‌ از قریش‌ از مکه‌ بیرون‌ آمده‌ و در منطقه‌ خرار اردو زدند. همین‌که‌ سعد وقّاص‌ با نیروهایش‌ بدان‌ منطقه‌ رسید؛ قریش‌ آن‌ منطقه‌ را ترک‌ کرد و چون‌ آنان‌را نیافتند به‌ مدینه‌ بازگشتند.[۳] در این‌ عملیات‌ تعداد گروه اعزامی هشت‌ نفر از مهاجرین‌ بودند و پیامبر(ص) جهت‌ احتیاط‌ و جلوگیری‌ از حمله‌ دشمن‌ آنها را به‌ آن‌ منطقه‌ گسیل‌ داشت‌.[۴]

ج) حضور سعد در سریه‌ عبدالله‌ بن‌ جحش‌

از محمد بن‌ اسحق

و سهیل‌ بن‌ بیضاء.[۵]

پیامبر(ص) دستور العملی‌ را به‌ عبدا.. بن‌ جحش‌ که‌ پسر عمه‌اش‌ نیز بود و فرمود که به‌سوی‌ مکه‌ و سمت‌ چاههای‌ آب‌ برود و دو شب‌ بعد نامه‌ را بگشاید. عبدا… نیز چنین‌کرد. پیامبر(ص) در آن‌ نامه‌ دستورات‌ زیر را صادر کرد:

۱ـ با نام‌ خدا به‌ راه‌ قریش‌ ادامه‌ بده‌ تا به‌ نخله‌ برسی‌.

۲ـ هیچکس‌ از همراهانت‌ را مجبور به‌ همراهی‌ با خود نکن‌.

۳ـ در نخله‌ به‌ کمین‌ کاروان‌ قریش‌ بنشین‌.

عبدا… بن‌ جحش‌ فرمان‌ پیامبر(ص) را به‌کار بست‌، سرانجام‌ کاروان‌ قریش‌ به‌ نخله‌رسید. کاروانیان‌ وقتی‌ مسلمین‌ را دیدند وحشت‌ زده‌ شدند، اما یکی‌ از مسلمانان‌ بی‌ درنگ‌سر خود را تراشید تا وانمود کند که‌ برای‌ عمره‌ آمدند، این‌ تدبیر موثر افتاد و کاروانیان‌آرام‌ شدند در این‌ هنگام مسلمانان‌ بر آنان‌ تاختند و کاروان‌ را به‌ تصرف‌ درآورده و به‌ مدینه‌آوردند.[۶]

نکته‌ قابل‌ توجه‌ در این‌ جا است‌ که‌ وقتی‌ عبدا… بن‌ جحش‌ نامه‌ را باز نمود به‌همراهان‌ خود گفت‌: هر کدام‌ از شما که‌ با

که‌ در «بحران»‌ بالای‌ «فُرُع»‌ شتر خود را که‌ به‌ نوبت‌سوار می‌شدند گم‌ کردند و به‌ ناچار برای‌ پیدا کردن‌ آن‌ عقب‌ ماندند.[۷]

وقتی‌ که‌ عبدا.. بن‌ جحش‌ کاروان‌ و غنایم‌ را به‌ مدینه‌ آورد پیامبر اسلام‌ (ص‌) ازاینکه‌ در ماه‌ حرام‌ این‌ واقعه‌ اتفاق افتاد به‌ عبدا… اعتراض‌ نمود و فرمود: به‌ شما دستور عملیات‌نداده‌ بودم‌. به‌ همین‌ دلیل‌ خود سهمی‌ از غنایم‌ نگرفت‌ و اتفاقاً قریش‌ مسلمین‌ را برای‌ نقض‌ ماه‌ حرام‌

صورت‌ ما هم‌ دو اسیر شما را خواهیم‌ کشت‌ و وقتی‌ سعد و عتبه‌ بازگشتند آن‌ دو راآزاد نمود.[۸]

۲-‌ سعد در غزوات بزرگ

الف) بدر‌

در آستانه‌ رمضان‌ سال‌ دوم‌ هجری‌، پیامبر(ص) مسلمانان‌ را آماده‌ کرد تا وقتی‌بزرگترین‌ کاروان‌ تجاری‌ قریش‌ به‌ ریاست‌ ابوسفیان‌ از شام‌ برمی‌گردد به‌ آنان‌ حمله‌ کند.بخش‌ اعظم‌ سرمایه‌ این‌ کاروان‌ از فروش‌ اموال‌ مهاجرین‌ فراهم‌ شده‌ بود به‌ همین‌ خاطرمهاجرین‌ بیشتر انگیزه‌ داشتند.

با آگاهی‌ پیامبر(ص) از بازگشت‌ قریب‌ الوقوع‌ کاروان‌ بزرگ‌ تجاری‌ قریش‌،استراتژی‌ تهدید و ارعاب‌ در سریه‌ها و جنگ‌های‌ قبلی‌ جای‌ خود را به‌ استراتژی‌ تصرف‌کاروان‌ قریش‌ داد. چرا که‌ از این‌ طریق‌ هم‌ به‌ محاصره‌ اقتصادی‌ دشمن‌ سرسخت‌ خودیعنی‌ اشراف‌ مکه‌ می‌پرداختند و هم‌ خود از تنگناها و فشارهای‌ اقتصادی‌، که‌ بر دوش‌غالب‌ مسلمین‌ بویژه‌ مهاجرین‌ غلبه‌ می‌کرد، رهایی‌ می‌یافتند.

در این‌ جنگ‌ از بنی‌ زهره‌، ابن‌ کلاب‌ و حلفاءشان‌ هشت‌ نفر حضور داشتند که‌ عبارت‌بودند از: «عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌، سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ و…»[۹] برادر سعد، عمیر بن‌ ابی‌ وقّاص‌نیز در جنگ‌ حضور داشته‌ و به‌ شهادت‌ رسید.[۱۰] گرچه‌ ابوسفیان‌ توانست‌ کاروان‌ را ازمسیری‌ دیگر به‌ مکه‌ برساند، اما سران‌

نفر رهسپار مدینه‌ شدندکه‌ در بدر این‌ دو سپاه در مقابل‌ هم‌ قرار گرفته‌ و به‌ نبرد پرداختند و نتیجه‌ این‌ جنگ‌پیروزی‌ مسلمانان‌ بود و مشرکان‌ شکست‌ سنگینی‌ را متحمل‌ شدند.

ب) سعد در غزوه‌ احد

در اواخر رمضان‌ سال‌ سوم‌، قریش‌ پس‌ از یکسال‌ تلاش‌ برای‌ تدارک‌ سپاهی‌ بزرگ‌سه‌ هزار مرد جنگی‌ را بسوی‌ مدینه‌ حرکت‌ داد. از آنجائیکه‌ برخی‌ سران‌ مکه‌ در بدر به‌ قتل‌رسیده‌ بودند، ابوسفیان‌ یگانه‌ پیشوای‌ مطاع‌ قریش‌ شده‌ بود. او اینک‌ بر آن‌ بود که‌شایستگی‌ خود را به‌ مکیان‌ نشان‌ دهد. این‌ خبر پیشاپیش‌ از سوی‌ عباس‌ عموی‌ پیامبر(ص)

ر(ص) به‌ شهادت‌ برسند، امّا برخی از مؤمنین‌ توانستند با رشادتی‌ که‌ از خود نشان‌ دادند پیامبر(ص) را از مهلکه‌ نجات‌ دهند از جمله این افراد‌ یکی‌ ابودجاجه‌ بود که‌ در راه‌ دفاع‌ از پیامبر(ص) به‌ شهادت‌ رسید. چرا که‌ خود را سپرتیرهایی‌ می‌نمود که‌ به‌ طرف‌ پیامبر(ص) رها می‌شد. همچنین‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌(ع) در این‌ راستازخمهای‌ فراوانی‌ برداشت‌ و نیز سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ که‌ باز ایستاد و مصاف‌ می‌کرد و تلاش‌ می‌کرد که‌ جان‌ پیامبر(ص) را حفظ‌ کند. در این‌ واقعه‌ بود که‌ منابع‌ نقل‌ می‌کنند پیامبر(ص) درحالی‌ که‌ زخمی‌ بود تیر به‌ دست‌ سعد می‌داد و سعد آنرا بطرف‌ دشمن‌ پرتاب‌ می‌نمود واین‌ جمله‌ را می‌فرمود: «فداک‌ ابی‌ و امی‌» سعد وقّاص‌ در آنروز آنقدر تیر بیانداخت‌ که‌گوشه‌ کمان‌ او بشکست‌ و آنرا بیانداخت‌ و با سلاحهای دیگر به‌ جنگ‌ ادامه داد[۱۱] جالب توجه است که در همین‌ جنگ‌ ‌عتبه‌ برادر سعد از جمله‌ کسانی‌ است‌ که‌ در جبهه‌ کفّار بود و با پرتاب سنگ، آسیبی‌ به‌ صورت‌ پیامبر(ص) وارد نمود. آن روز آن‌قدر پیکار سخت و

که‌رسول خدا(ص) پدر و مادر خود را فدای‌ کسی‌ قرار دهد به‌جز در مورد سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ که‌ شنید‌ رسول خدا(ص) در جنگ‌ احد فرمود: «ای‌ سعد تیر بزن‌ که‌ پدر و مادرم‌ فدای‌ تو باد»[۱۲] البته این‌ روایت‌ به‌صورت‌ دیگر هم‌ نقل‌ شده‌ است‌.

ج) شرکت‌ سعد ابی‌ وقّاص‌ در دیگر جنگها

گرچه منابع‌ از فعالیتها و جنگاوری‌ سعد مطالب‌ زیادی‌ را در دیگر جنگها نقل‌ نمی‌کنند، امّا شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد سعد در جنگ‌های دیگر هم شرکت داشته است آنجائیکه‌ سعد در فضایل‌ امیر المومنین‌ (ع‌)، احادیثی‌ را نقل‌ می‌کند که‌ نشان‌ دهنده‌حضور سعد در این‌ جنگهاست‌. به‌عنوان مثال دادن‌ پرچم‌ به‌ علی‌ (ع‌) در جنگ‌ خیبر از سعد نقل‌ شده‌ است‌.

سعد ابی‌ وقّاص‌ آن‌ واقعه‌

رادوست‌ دارد و خدا و رسولش‌ هم‌ او را دوست‌ دارند، هیچ‌ گاه‌ پشت‌ به‌ جنگ‌ نمی‌کند وبرنمی‌ گردد تا خدا قلعه‌ را بدست‌ او فتح‌ کند. روز بعد اول‌ وقت‌ تمام‌ لشکریان‌ مقابل‌ پیغمبر(ص‌) صف‌ کشیدند هر یک‌ سر پا بلند می‌شد تا خود را به‌ پیغمبر (ص‌) نشان‌ بدهد تا پیامبر(ص)

خیبر را فتح‌ نمود. گزارش‌ این‌ چنین،‌ حکایت‌ از این‌ دارد که‌ سعد ابی‌ وقّاص‌شاهد این‌ ماجراست‌ و در جنگ‌ خیبر حضور دارد.

حدیث‌ منزلت‌ نیز از سعد نقل‌ شده‌ است‌. وقتی‌ که‌ رسول خدا(ص) به‌ جنگ‌ تبوک‌می‌رفت‌، منافقان‌ گفتند: پس‌ از رفتن‌ پیامبر(ص) مسلمانان‌ را بیرون‌ می‌کنیم‌ و اموالشان‌را غارت‌ می‌نمائیم‌. برای‌ پیشگیری‌ از این‌ امر پیامبر(ص) علی‌ (ع‌) را جانشین‌ خود قرار داد، به‌همین‌ خاطر بر او حسد بردند و وقتی دیدند تیرشان‌ به‌ سنگ‌ خورد، گفتند: پیامبر(ص) از همراه‌ بردن ‌علی‌ (ع‌) کراهت‌ دارد و بدش‌ می‌آید! این‌ گفته‌

من‌ به‌ منزله‌ هارون ‌(برادر موسی‌)، نسبت‌ به‌ موسی‌ باشی‌ جز آنکه‌ پس‌ از من‌ پیامبر(ص)ی‌ نیست‌؟ عرضه‌ داشت‌:اکنون‌ از خدا و رسولش‌ راضی‌ شدم‌.[۱۳]

این‌ دو نمونه‌ شاهدی است بر اینکه‌ سعد در فتح‌ خیبر و جنگ‌ تبوک‌حضور داشته‌ است‌ و این‌ روایات‌ را برای‌ اهالی‌ عراق‌ که‌ در سفر حج‌ با وی‌ برخوردنموده‌اند نقل‌ کرده‌ است‌.[۱۴]

روایات‌ دیگری‌ که‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ در فضیلت‌ امیر المومنین‌ (ع‌) نقل‌ می‌کند را به‌مناسبت‌، در بررسی‌ حیات‌ سعد در دوران‌ معاویه‌ بیان‌ خواهیم‌ نمود.


گفتار دوم: نکات پایان این فصل

نکته‌ (۱) سعد و پاسبانی‌ خیام‌ رسول خدا(ص):

ماجراهایی‌ در تاریخ‌ صدر

می‌کردند. عایشه‌ می‌گوید: شبی‌ رسول خدا(ص) را خواب‌نمی‌گرفت‌، از پاسبانان‌ خیمه‌ پرسید، در این‌ سخن‌ بودیم‌ که‌ آوازی‌ شنیدیم‌. پیامبر(ص) فرمود:کیستند اینها که‌ سلاح‌ دارند؟ جواب‌ دادند مائیم‌. سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ و حزیفه‌. آمدیم‌ تاپاسبانی‌ دهیم‌. پس‌ رسول خدا(ص) با آرامش‌ کامل‌ خوابید.[۱۵]

این‌ امر نشان‌ دهنده‌ علاقه‌ سعد به‌ سلامت‌ پیامبر(ص) می‌باشد و همانطور که‌ در سابق‌گذشت‌ یک‌ رابطه‌ احساسی‌ و عاطفی‌ بین‌ پیامبر(ص) و سعد وجود داشت‌.

نکته‌ (۲) بیماری‌ سعد و دعای‌ پیامبر(ص) در حق‌ وی‌:

موقعی‌ که‌ سعد ابی‌ وقّاص‌ بیماری‌ قلب‌ گرفت‌ پیامبر(ص)‌ فرمود: باید پیش‌ «حارث‌ کلده‌»طبیب‌ معروف‌ ثقیف‌ بروید، سپس‌ خود آنحضرت‌ او را به‌ داروی‌ مخصوص‌ راهنمایی‌کرد. در جایی‌ دیگر نقل‌ شده‌ است‌ سعد در

پیامبر(ص) او را در مکه واگذاشت‌ و کسی‌ را از اصحاب‌ خود بر وی‌ گماشت‌ و گفت‌: اگر بعد ازرفتن‌ من‌ سعد مرد او را در راه‌ مدینه‌ به‌ خاک‌ بسپارید و به‌ سعد فرمود امیدوارم‌ خدا تراشفا دهد.[۱۶] در همین‌ ماجراست‌ که‌ می‌گویند، پیامبر(ص) از خدا خواست‌ که‌ اگر سعد دعا کرد که خدا دعای وی‌ را بپذیرد. خدا دعای‌ پیغمبر (ص‌) را پذیرفت‌.

یا در جایی‌ دیگر نقل‌ شده‌ است‌ که‌ پیامبر(ص) در حق‌ او دعا کرد که‌ خدایا تیر سعد را به‌هدف‌ برسان‌ و دعای‌ او را اجابت‌ کن‌.[۱۷] به‌ همین‌ خاطر معروف‌ بود که‌ سعد «مستجاب‌الدعوه‌» است‌.

نکته‌ (۳) کتابت‌ سعد:

نویسندگان‌ نام‌ سعد را در زمره‌ افرادی‌ آورده‌اند که‌ جزو کاتبین‌ رسول خدا(ص) است‌.دکتر رامیار در کتاب‌ تاریخ‌ قرآن‌ نام‌ سعد را در زمره‌ کسانی‌ که‌ در مکه‌ نیز جزونویسندگان‌ بوده‌ است‌ آورده‌ است‌.[۱۸]

در سفینه‌ البحار از کتاب‌ اختصاص‌ نقل‌ شده‌ است‌ ‌ زمانی‌ که‌ پیامبر(ص) نامه‌ای‌ را برای‌ یهود خیبر نگاشت‌. سعد بن‌

خدا(ص) فرمود: به‌ خدا قسم‌ که‌ «جعیل‌ بن‌ سراقه‌» بهتر است‌ از آنکه‌ روی‌زمین‌ از امثال‌ «عینیه‌ و اقرع‌» پر باشد. اما من‌ از آن‌ دو دلجویی‌ کردم‌ که‌ اسلام‌ آوردند وجعیل‌ را به‌ اسلامش‌ حواله‌ دادم‌.[۱۹]«مقریزی‌» در امتاع‌ الاسماع‌ می‌نویسد: آن‌ صحابی‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ بود.[۲۰]

بار دیگر پس‌ از پیروزی‌ از جنگ‌ بدر و تقسیم‌ عادلانه‌ و مساوی‌ غنایم‌ توسط‌ پیامبر(ص) بود که خشم‌سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ برانگیخته شد‌. او به‌ پیامبر(ص) چنین‌ گفت‌: آیا مرا که‌ از اشراف‌ بنی‌ زهره‌ام‌ با این‌ آبکشها و باغبانهای‌ یثرب‌ یکسان‌ می‌بینید؟ پیامبر(ص) از شنیدن‌ این‌ سخن‌ سخت‌ آزرده‌گردید و فرمود: هدف‌ من‌ از این‌ جنگ‌،

آنکه‌ برادرم‌ عمیر کشته‌ شد و دیگر آنکه‌ «سعد بن‌ عاص‌ ابن‌امیه‌» را کشتم‌، لباس‌ و شمشیر او را گرفتم‌. شمشیرش‌ بسیار عالی‌ بود. خدمت‌ رسول خدا(ص)شرفیاب‌ شدم‌ و گفتم‌ این‌ شمشیر را به‌ من‌ ببخشید. فرمود: مال‌ من‌ نیست‌ که‌ بتوانم‌ ببخشم‌. برو در خیمه‌ای‌ که‌ غنایم‌ را در آن‌ جمع‌ کرده‌اند بگذار، شمشیر را برده‌ و در میان‌غنایم‌ افکندم‌. ولی‌ فقط‌

زیادتر شد. زیرا می‌ترسیدم‌ درباره‌ام‌ مذمتی‌ از طرف‌ پروردگار وحی‌شده‌ باشد. چون‌ شرفیاب‌ حضورش‌ شدم‌ فرمود: آنوقت‌ که‌ تو شمشیر را خواستی‌ مال‌من‌ نبود اکنون‌ خداوند متعال‌ انفال‌ را به‌ من‌ اختصاص‌ داد. برو شمشیر را برای‌ خودبردار.[۲۱]

این‌ حکایت‌ مربوط‌ به‌ زمانی‌ می‌شود که‌ آیات‌ اول‌ سوره‌ انفال‌ نازل‌ شده‌ است‌.خداوند در این‌ آیات‌ فرمود: ای‌ رسول‌ ما، امت‌ از تو حکم‌ انفال‌ را سئوال‌ کنند. جواب‌ ده‌ که‌انفال‌ مخصوص‌ خدا و رسول‌ است‌.[۲۲]

دو سه‌ نکته‌ اخیر که‌ ذکر آن‌ گذشت‌ نشان‌ دهنده‌ این‌ مطلب‌ است‌ که‌ ایمان‌ سعدایمانی‌ نیست‌ که‌ در عمق‌ وجود وی‌ رسوخ‌ کرده‌ باشد و ایمان‌ وی‌ ایمانی‌ است‌ که‌ از روی ‌احساسات و عواطف‌ و علاقه‌ای‌ که‌ به‌ پیامبر(ص) دارد شکل‌ گرفته است که‌ بارها ذکر آن‌ گذشت‌.

نکته‌ (۵) سعد در سپاه‌ اسامه‌:

رسول خدا(ص) پس‌ از بازگشت‌ از حجه‌ الوداع‌ و ورود به‌ مدینه‌، سپاهی‌ منظم‌ ازمهاجر و انصار که‌ افرادی‌ سرشناس‌ مانند ابابکر، عمر، ابوعبیده‌، سعد ابی‌ وقّاص‌و… در آن‌ شرکت‌

در مدینه‌ حضور داشتند همگی‌ در این‌ نبرد شرکت‌ کنند و این‌ آخر همه‌ لشگرهابود که‌ پیغمبر (ص‌) به‌ جنگ‌ فرستاد.[۲۳]

جمع‌ بندی‌ فصل‌ :

(بررسی‌ اجمالی‌ شخصیت‌ سعد در زمان‌ حیات‌ رسول خدا(ص))

از توصیفاتی‌ که‌ از شخصیت‌ سعد ابن‌ ابی‌ وقّاص‌ گذشت برمی‌آید وی‌ زمانی‌  به‌ اسلام‌گروید که بسیاری از‌ مردم‌ در جاهلیت‌ بسر می‌بردند. زندگی‌ به‌صورت‌ قبیله‌ای‌ و به‌ لحاظ‌ اعتقادی‌شرک‌ و بت‌ پرستی‌ رایج‌ بود. برخی‌ از افراد به‌ بی‌ اساس‌ بودن‌

از جایگاه‌ اجتماعی‌ و اقتصادی‌ خوبی‌ در حجاز و شبه‌ جزیره‌عربستان‌ برخوردار بود، امّا مردمی‌ خشن‌ و جنگجو بودند، چرا که‌ سرزمین‌، سرزمین‌ بی‌آب‌ و علف‌ و خشنی‌ بود‌. حکومت‌ واحدی‌ وجود نداشت و نظام‌ برده‌داری‌ و حاکمیت‌اشراف‌ ثروتمند غلبه‌ داشت.

در چنین‌ زمانی‌ پیامبر(ص) دعوی‌ نبوت‌ کرد و سه‌ سال‌ مردم‌ را به‌ صورت‌ فردی‌دعوت‌ به‌ دین‌ توحیدی‌ می‌کرد. سعد هم‌ از جمله‌ افرادی‌ است‌ که‌ در روزهای‌ اول‌ به‌ این‌ نداپاسخ‌ مثبت‌ داد. او هفده‌ سال‌ سن‌ داشت‌ که‌ مسلمان‌ شد. رابطه‌ احساسی‌ عاطفی‌ با پیامبر(ص) داشته‌ و سعی‌ می‌کرد تا در تمام‌ جریانها حضور داشته‌ باشد.

از آنجا که سعد‌ روحیه‌ نظامی‌ گری‌ داشت‌ و شغل‌ وی‌ نیز تیرتراشی‌ بود و پیامبر(ص) در او شجاعت‌ و رشادتی‌ می‌دید‌ و وی‌ را در برخی‌ از

بود و اولین‌تیری‌ که‌ به‌طرف‌ دشمن‌ پرتاب‌ شد از کمان‌ سعد بن‌ ابی وقّاص‌ رها شد. وی در سریه‌ خرار فرمانده‌است‌. در جنگ‌ بدر جنگ‌ جانانه‌ می‌کند و در جنگ‌ احد جان‌ پیامبر(ص) را به‌ همراه‌ علی‌ (ع‌) نجات‌می‌دهد. او در جنگ‌ تبوک‌ و فتح‌ خیبر حضور دارد. محبت‌ ویژه‌ای‌ همراه‌ با احساسات‌ وعواطف‌ بین‌ او و رسول خدا(ص) وجود داشت. گاهی‌ اوقات‌ هم به‌ پاسبانی‌ خیمه‌ رسول خدا(ص) مشغول‌می‌شد.

مورخان‌ در مورد اینکه‌ آیا سعد اسلام‌ را آگاهانه‌ انتخاب‌ نموده و با عملی‌

از نعمت‌ پدر برخوردار نیست‌ چرا که‌ منابع‌ سخنی‌ از پدرایشان‌ به‌ میان‌ نیاورده‌ و به‌ مقاومت‌ اندک‌ مادرش‌ از اسلام‌ آوردن‌ سعد سخن‌ به‌ میان‌آورده‌اند. حتی‌ برخی‌ در نسب‌ وی‌ شک‌ داشته‌ و وی‌ را می‌آزردند و پیامبر(ص) از نسبش‌ دفاع‌می‌کرد.

 

 

 

 

 

 

 

فصل‌ سوم‌

 

سعدبن‌ابی‌ وقّاص‌

در دوره‌ خلفای‌ راشدین‌

 

 

 


گفتار اول: دوران‌ خلافت‌ ابوبکر

سعد ابن‌ ابی‌ وقّاص‌ در این‌ دوران‌ شخصیت‌ کمرنگ‌تری‌ به‌ خود گرفته‌ است‌ و در منابع این‌ دوره‌ چندان‌ از وی‌ یاد نشده‌ است‌. البته‌ در این‌ که‌ سعد در تاریخ‌ این‌ دوره‌ نیز نقش‌داشته‌ است‌، شکی‌ نیست‌. اما شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ چون‌ او از کارگزاران‌ ابوبکر نبوده‌ است‌، بر همین‌ اساس‌ کمتر در امور سیاسی‌ و اجتماعی‌ نقش‌ داشته‌ است‌. به‌ هر

گروهی‌ مرتدشدند. از کسانی‌ که‌ ادعای‌ پیامبری کردند یکی‌ طلیحه‌ بن‌ خویلد اسدی‌ بود که عده‌ای را اطراف خویش‌ جمع کرد که عمدتاً یاران او از غطفان بودند و مهمترینشان عیینه بن‌ حصن‌ فزاری‌ بودند و دیگری اسود عنسی بود که در یمن مدّعی پیامبری شد‌ و فرد دیگر مسیلمه‌ بن‌ حبیب‌ حنفی‌ در یمامه‌ و نیز زنی به نام سجاع که از قبیله بنی تمیم بود.

پس‌

طلیحه‌ مدعی‌ پیامبری(ص) شده‌ است.‌ پس‌درباره‌ علی‌ چه‌ می‌بینی‌؟ گفت‌: فرمان‌ تو را نمی‌برد. گفت‌: نیکو پر دلی‌ است‌. پرسید: پس‌طلحه‌؟ گفت‌: برای‌ خوشگذرانی‌ و زنان‌.

گفت‌: سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ چه‌ طور؟ گفت‌: آتش‌ افروزی‌ است‌ برای‌ جنگ‌. گفت‌ عثمان‌ چه‌؟گفت‌: او را بنشان‌ و از نظرش‌ کمک‌ بخواه‌. پرسید: خالد بن‌ ولید چه‌ طور؟ گفت‌: بسوس‌جنگ‌ است‌ و یاور مرگ‌، مداری‌ سنگخور دارد و حمله‌ شیر و در نهایت‌ حکم فرماندهی‌ برای‌خالد بن‌ ولید برای‌ مهاجران‌ و ثابت‌ بن‌ قیس‌ برای‌ انصار نوشته شد.[۲۴]

سعد گرچه‌ برای‌ عملیات‌ جنگی‌ در زمان‌ ابوبکر انتخاب‌ نشد اما برای‌ جمع‌آوری‌صدقات‌ و زکوات‌ به‌ نواحی‌ مختلف‌ فرستاده‌ شده‌ بود.

یعقوبی‌ وقتی‌ از فقهای‌ زمان‌ ابوبکر یادآوری‌ می‌کند و نام‌ افرادی‌ مثل‌ علی‌ بن‌ ابی‌طالب(ع)‌ و غیره‌ را می‌برد، نامی‌ از سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ نمی‌آورد و همچنین‌ در زمان‌ عمر خلیفه‌دوم،‌ چرا که‌ آنچه‌ از عملکرد وی‌ سراغ‌ داریم‌ بیشتر کارهای‌ یدی‌

نمایدگرچه‌ در مقاطع‌ مختلف‌ مطالب‌ و وقایعی‌ را از وی‌ نقل‌ می‌کنند اما صرفاً نقل‌ وقایعی‌ است‌که‌ مشاهده‌ نموده‌ است‌ مثل‌ بیان‌ وقایع‌ زمان‌ پیامبر(ص) و یا بیان‌ فضایل‌ علی‌«ع‌» که‌ در فصول‌بعد به‌ آن‌ خواهیم‌ پرداخت‌.


گفتار دوم‌: سعد در دوران‌ خلافت‌ عمر بن‌ خطاب‌

سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ از کارمندان‌ عمر بود و به‌ همین‌ دلیل‌ در این‌ دوره‌ نقش‌ سعدپررنگ‌تر است‌ تا آنجا که‌ فتح‌ ایران‌ به‌ دست‌ او صورت‌ گرفت‌ و به سردار قادسیه معروف شد.

۱-‌ اوضاع‌ سیاسی‌ اجتماعی‌ ایران‌

قبل‌ از اینکه‌ به‌ حمله‌ی‌ اعراب‌ به‌ ایران‌ و پیروزی‌های‌ پی‌ در پی‌ آنان‌ بپردازیم‌نگاه‌ اجمالی‌ به‌ امپراتوری‌ ساسانی‌ می‌اندازیم‌ تا در یابیم‌ که‌ چرا این‌ امپراتوری‌ بزرگ‌نتوانست‌ در مقابل‌ اعراب‌ نو مسلمان‌ مقاومتی‌ از خود نشان‌ دهد.

مطالب‌ مفصلی‌ در این‌ زمینه‌ وجود دارد که‌ به‌ اختصار می‌توان‌ به‌ موارد زیر اشاره‌کرد: بحرانهای‌ ریشه‌دار اعتقادی‌ با افزایش‌ روند نارضایتی‌های‌ عمیق‌ عامه‌ مردم‌ ازسخت‌گیری‌ موبدان‌ زرتشتی‌، آثار جنگهای‌ طولانی‌ ساسانیان‌ با امپراطوری‌ روم‌،خاصه‌ در عصر خسرو پرویز، جنگ‌ قدرت‌ در درون‌ دستگاه‌ حکومت‌ و تغییر پیاپی‌پادشاهان‌ که‌ عمر حکومت‌

، انحطاط‌ زراعت،‌ تجارت‌ و صنایع‌ باعث‌ شد که‌ این‌ قدرت‌ شرقی‌ نتواند در مقابل‌ سپاهی‌ که‌از حداقل‌ امکانات‌ برخوردار است‌ مقاومت‌ نماید.

چون‌ پارسیان‌ ناتوانی‌ و زبونی‌ خود و پیروزی‌ مسلمانان‌ را در نبردهای‌ اولیه‌مشاهده‌ کردند بر کشتن‌ رستم‌ و فیروزان‌ هم‌ داستان‌ شدند و تصمیم‌ گرفتند فرزند خسرو، یزدگرد بیست‌ ساله‌ را به‌ پادشاهی‌ رسانند تا اینکه‌ کارها منظم‌ شد و توانستند درمقابل‌ مسلمانان‌ ایستادگی‌

دشاه‌ مرا بگذار که‌ عربان‌ تا وقتی‌ که‌ مرد به‌ مقابله‌ آنها

و پیوسته‌ افراد به‌ نزد شاه‌می‌فرستاد تا بلکه‌ دیگری‌ را مأمور نماید و وی‌ را از رفتن‌ به‌ جنگ‌ با مسلمانان‌ معذوردارد».[۲۵] این‌ ماجرا را بدین‌ خاطر نقل‌ کردیم‌ که اوضاع نابسامان‌ داخل‌ سپاه‌ ایران و بی‌سیاستی‌ پادشاهی‌ را به‌تصویر بکشیم‌ و خواهیم‌ دید رستم که‌ چگونه‌ در جنگ‌ قادسیه‌ شکست‌ خورده‌ و به‌ قتل‌ می‌رسد.با وجود ضعف‌ دولت‌ ساسانی‌ نباید همه‌ شکست‌ را در این‌ ضعف‌ جستجو کرد چرا که‌دولت‌ ساسانی‌ در هر مرحله‌ از جنگ‌ توانست‌ برای‌ جلوگیری‌ از پیشروی‌ اعراب‌ نیروهای‌زیادی‌ را گرد آورد به‌طوری‌ که جمعیت آنان‌ در برخی‌ اوقات‌ چند برابر اعراب‌ بودند.

نکته‌ قابل‌ توجه‌ در اینجا ایمان‌ و اعتماد کامل‌ عرب‌ها به‌ پیروزی‌ دینشان‌ بود و نیزاعتمادی‌ که‌ به‌ سخنان‌ رسول خدا(ص) و وعده‌های‌ ایشان‌ به‌ دست‌ یابی به‌ گنج‌های‌ قیصر و کسری می‌داد‌ را می‌توان‌ یادآوری‌ کرد. ولی‌ ظلم‌ و بیداد

نمود. چهار هزار تن‌ از دیلمان‌ که‌ درخدمت‌ دستگاه‌ ساسانی‌، در قادسیه‌ همراه با رستم‌ بودند، زمانی‌ که‌ سپاه‌ ایران‌ شکست‌ خورد واحساس‌ کردند پناهگاهی‌ ندارند خود  را کنار کشیده‌ تصمیم‌ گرفتند اسلام‌ را بپذیرند.سعد نیز در خواست‌ آنان‌ را پذیرفت‌ تا جایی‌ که‌ این‌ افراد در فتح‌ مدائن‌ به‌ نفع‌ مسلمانان‌شرکت‌ کرده‌ و در جنگ‌ «جلولاء» نیز حضور داشتند.[۲۶]

۲-‌ انتخاب‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ برای‌ فرماندهی‌ جبهه‌ عراق‌

عرب‌ها به‌ انتخاب‌ فرمانده‌ سپاه‌ خیلی‌ اهمیت‌ می‌دادند و تا کسی‌ را از هر جهت‌شایسته‌ آن‌ مأموریت‌ بزرگ‌ و خطیر نمی‌دیدند بفرماندهی‌ انتخاب‌ نمی‌کردند و از آن‌روست‌ که‌ مردان‌ با هوش‌ و تدبیر و دلیری‌ مانند حمزه‌ سید الشهداء شهید احد و علی‌ بن‌ابی‌ طالب‌(ع‌) که‌ در جای‌ جای‌ جنگهای‌ زمان‌ پیامبر(ص) حضور چشمگیر دارد، خالد بن‌ولید در عین‌ حالیکه‌ خبط‌های‌ فراوانی‌ انجام‌ داد، خالد بن‌ سعید و ابوعبیده‌ جراح‌ و ابوعبیدابن‌ مسعود ثقفی‌، سعد وقّاص‌ و یزید بن‌ ابی‌ سفیان‌ و …… به فرماندهی‌ سپاه اسلام‌ تعیین‌ می‌شدندو با اندک‌ مطالعه‌ در شرح‌ حال‌ این‌ مردان‌ بزرگ‌ شجاعت‌ و خردمندی‌ و کاردانی‌ آنان‌معلوم‌ می‌گردد.

در دوران‌ خلافت‌ عمربن‌ خطاب‌ مرزهای‌ حکومت‌ اسلامی‌ در حال‌ گسترش‌ بود و فرماندهانی‌ چون‌ خالد بن‌ ولید، ابوعبیده‌ و عمرو بن‌ عاص‌ با لشگرکشی‌ به‌ نواحی‌ مختلف‌مرزهای‌ حکومت‌ اسلامی‌ را وسعت‌ می‌دادند. از جمله‌ این‌ فتوحات‌ مربوط‌ به‌ ایران‌ بود.

عمر، ابوعبیده‌ بن‌ مسعود ثقفی‌ را با لشکری‌ به‌ همراهی‌ مثنی‌ بن‌

برگزیده‌ بود. پس‌ ابوعبیده‌ ثقفی‌پیش‌ رفت‌ و به‌ دسته‌ای‌ از سپاهیان‌ ایران‌ برخورد  و بر ایشان‌ تاخت‌ و نبردی‌ سخت‌ کردندکه‌ نتیجه‌ آن‌ پیروزی‌ مسلمانان‌ بود.

پس‌ از نبردها و زد و خوردهایی‌ که‌ انجام‌ شد پیروزیها به‌ نوبت‌ گاهی‌ برای‌مسلمانان‌ و گاهی‌ برای‌ ایرانیان‌ بود و مناطق‌

بخواند ومشورت‌ کرد و همه‌ گفتند «بروند». سپس‌ به علی(ع)‌ گفت‌ ای‌ ابوالحسن‌ چه‌ می‌گویی؟‌ بروم‌ یا کسی‌ را بفرستم‌؟» حضرت فرمود‌: «شخصاً برو که‌ بیشتر مایه‌ ترس‌ و بیم‌ دشمن‌ می‌شود» و چون‌از پیش‌ عمر برون‌ آمد وی‌ عباس‌ را با

اگر تو شکست‌ بخوری‌ یا کشته‌ شوی‌مسلمانان‌ کافر می‌شوند و هرگز کسی‌ «لااله‌الاالله‌» نخواهد گفت‌» گفت‌: «بگو کی‌ رابفرستم‌؟» گوید: «گفتم‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ را بفرست‌» عمر گفت‌: «می‌دانم‌

الرحمن‌ برون‌ شد عثمان‌ نزد عمر آمد که‌ بدو گفت‌ «ای‌ ابوعبدالله‌ بمن‌ بگوبروم‌ یا بمانم‌؟» عثمان‌ گفت: «ای‌ امیر المؤمنین‌ بمان‌ و سپاه‌ بفرست‌ زیرا این‌ خطر هست‌ که‌اگر حادثه‌ای‌ برای‌ تو رخ‌ دهد عرب‌ از اسلام‌ بگردد. سپاه‌ بفرست‌ و سپاهی‌ را بسپاه‌ بعد تقویت‌ کن‌. مردی‌ را بفرست‌ که‌ در

خبر داد. عمر گفت‌: «دیگر کی‌؟» گفت‌: «سعید بن‌زید بن‌ عمروبن‌ نفیل‌» عمر گفت‌: «این‌ کار از او ساخته‌ نیست‌.» عثمان‌ گفت: «طلحه‌ بن‌ عبیدالله‌» عمر گفت: «مرد شجاع‌ شمشیر زن‌ تیراندازی‌ را بنظر دارم‌اما بیم‌ دارم‌ تدبیر امور جنگ‌ نداند» گفت‌ ای‌ امیرالمؤمنین‌ این‌ شخص‌ کیست‌؟ گفت‌ سعد بن‌ابی‌ وقّاص‌.

عثمان‌ گفت‌ اینکار از او ساخته‌ است،‌ ولی‌ اینحا نیست‌ و من‌ از اینجهت‌ اسم‌ او را نبردم‌ چرا که‌ اکنون‌ به کاری‌ مشغول است.‌ عثمان‌ گفت‌: به او دستور بده‌ با گروهی‌ از اهل‌ تجربه‌و بصیرت‌ جنگ‌ مشورت‌ کند و کاری‌ را بی‌مشورت‌ آنها فیصله‌ ندهد. عمر چنین‌ کرد و به‌سعد نوشت‌ سوی‌ عراق‌ حرکت‌ کند.[۲۷]و چون‌ نامه‌ عمر به‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ رسید به‌ طوریکه‌ عمر فرمان‌ داده‌ بود ابتدا به‌ «زباله» ‌و از آنجا به‌ «سیراف»‌ رفت‌ و مردم‌ از شام‌ و جاهای‌

فرماندهی‌ انتخاب‌ و روانه‌ی‌ عراق‌ شد بیست‌ هزار تن‌ با او روانه‌ شدند. چون‌ به‌قادسیه‌[۲۸] رسید سپاهیانی‌ که‌ در جبهه‌ بودند به‌ او پیوستند. در این‌ هنگام‌ مثنی‌ بن‌ حارثه‌در گذشت.‌ رستم‌ هم‌ با سپاهیان‌ خود آمد و دو سپاه‌ در مقابل‌ هم‌ صف‌ آرایی‌ کردند.[۲۹]

۳-‌ نبرد قادسیه‌

یعقوبی‌ می‌نویسد: رستم‌ فرخزاد دست‌ به کار آماده‌ ساختن‌ لشکر شد و بر

را تشویق‌ کرد و پس‌ از نماز ظهر جنگ‌ میان‌ آنان‌ درگرفت‌ وجنگی‌ سخت‌ به‌ انجام‌ رسید و مسلمین‌ به‌ خوبی‌ از عهده‌ آزمایش‌ و گرفتاری‌ بیرون‌آمدند.[۳۰]

این‌ جنگ‌ چهار روز طول‌ کشید. روز اول‌ به خاطر فیل‌های‌ ایرانیان‌ برتری‌ با آنان‌ بود روزدوم‌ لشکر کمکی‌ مسلمانان‌ به‌

یت‌ روز چهارم‌ با کشته‌ شدن‌ رستم‌ به دست‌ مسلمی‌ به‌ نام‌ هلال‌ بن‌ علقمه‌ لشکر ایران‌شکست‌ سختی‌ را پذیرفت‌.[۳۱]

در اینکه این‌ جنگ‌ در چه‌ سالی‌ اتفاق‌ افتاده‌ اختلاف‌ است‌ مسعودی‌ به‌ این‌ اختلاف‌ اشاره‌ دارد و می‌نویسد: واقدی‌ گوید این‌ جنگ‌ سال‌ ۱۶ ه‍ بوده‌ و بعضی‌ گویند سال‌ ۱۴ ه‍ بوده‌ و ابن‌اسحق‌ به‌ قطع‌ گوید این‌ جنگ‌ در سال‌ ۱۵ ه‍ اتفاق‌ افتاده‌ است‌.[۳۲] اما خود در چند صفحه‌ قبل‌در کتاب‌ مروج‌ الذهب‌ می‌نویسد این‌ جنگ‌ در محرم‌ سال‌ ۱۴ ه‍ اتفاق‌ افتاد.[۳۳] در این‌ جنگ‌درفش‌ کاویانی‌[۳۴] که‌ نشان‌ دولت‌ ساسانی‌ بود به‌ دست‌ مسلمانان‌ افتاد و این‌ حکایت‌ از این‌دراد که‌ ضربه‌ی‌ مهلکی‌ بر پیکره‌ دولت‌ رو به‌ زوال‌ وارد شده‌ است‌ و مسلمانان‌ را در ادامه‌کار خود حریص‌تر نموده‌ و جسارت‌ فتوحات‌ و پیشروی‌ را در خود دیدند به‌ همین‌ خاطرشاهدیم‌ که‌ قلعه‌‌ها و شهرها یکی‌ پس‌ از دیگری‌ گشوده‌ می‌شدند و پادشاهی‌ ساسانی‌ رو به‌اضمحلال‌ رفت‌.

نکته‌ قابل‌ ذکر‌ در اینجا این‌ است‌ که‌ بر فرماندهی‌ که‌ انتخاب‌ می‌شد، مشاوران‌ خوب‌ و سرداران‌ جسور همراه‌ وی‌ روانه‌ می‌شدند و استفاده‌ درست‌ سردارلشگر از مشاوران‌ و

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۵)”]

هرثمه‌ و حذیفه‌ بن‌ محصن‌ و ربعی‌ بن‌ عامر و مرقه‌ بن‌ زاهر تیمی‌ وائلی‌ و مدغور بن‌عدی‌ عجلی‌ و مضارب‌ بن‌ یزید عجلی‌ را با معدبن‌ مره‌ عجلی‌ که‌ از زیرکان‌ و خردمندان‌عرب‌ بودند[

۱] پیش‌ خود خواند و با آنها در میان‌ گذاشت‌ که‌ می‌خواهم‌ شما را نزد این‌ قوم‌ بفرستم.‌ آنان‌ گفتند همگی‌ پیرو فرمان‌ تو هستیم‌ و آنچه‌ که‌ تو فرمان دهی،‌ انجام‌ دهیم‌. به‌طوریکه‌ برای‌ مردم‌ شایسته‌تر و سودمندتر باشد با پارسیان‌ به‌ گفتگو می‌نشینیم‌. در این‌میان‌ ربعی‌ بن‌ عامر

او را روانه‌ کرد.[۲] برای‌ باردوم‌ حذیفه‌ را فرستاد و بار سوم‌ مغیره‌ بن‌ شعبه‌ را فرستاد که‌ از زیرکان‌ عرب‌ بود. آنهاترسی‌ برخود راه‌ نداده‌ و از اسلام‌ و ایمان‌ خود گفتند، همواره‌ با لباس‌ ساده‌ و شمشیرکهنه‌ به‌ مذاکره‌ می‌رفتند در حالیکه‌ طرف‌ مقابل به‌ انبوهی‌ از تجهیزات‌ و امکانات‌ و البسه‌ی‌فاخر مجهز بودند.[۳]

نکته قابل توجه اینکه سعد در جنگ‌ قادسیه‌ بیمار شد و در حالی‌ که‌ قدرت‌ سواری‌ و نشستن‌ نداشت‌ به‌خاطر اینکه‌ چند دمل‌ چرکی‌ داشته‌ و به‌ رو افتاده‌ بود ولی‌ با قدرت،‌ رهبری‌ جنگ‌ را بر عهده‌داشت.‌ برخی‌ سرپیچی‌ کردند که‌ سعد گفت‌: به‌ خدا قسم هر که‌ از این‌ پس‌ کاری‌ کند که‌مسلمانان‌ از مقابله‌ با دشمن‌ بازمانند و محبوس‌ شوند با او رفتاری‌ کنم‌ که‌ آیندگان‌ از آن‌ نقل‌کنند.

سعد به‌ گروههای‌ سپاه‌ نوشت‌ که‌ خالد بن‌ عرفطه‌ را جانشین‌ خویش‌ کردم‌ و مانع‌من‌ از اینکه‌ به‌ جای‌ وی‌ باشم‌ دردی‌ است‌ که‌ به‌ آن‌ دچارم.‌ از خالد اطاعت‌ کنید آنچه‌ می‌گویداز زبان‌ و رأی‌ من‌ است‌. این‌ نوشته‌ را برای‌ سپاهیان‌ خواندند که‌ در نهایت‌ تسلیم‌ شده‌ واطاعت‌ کردند.[۴]

طبری‌ در شجاعت‌ و جسارت‌ سعد می‌نویسد: «عثمان‌ بن‌ رجای‌ سعدی‌ گوید، سعدبن‌ مالک‌ (سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌) از همه‌ کس‌ جسورتر و دلیرتر بود و در قصری‌ نااستوارترجا گرفته‌ که‌ میان‌ دو صف‌ بود و از آنجا سپاهیان‌ را می‌نگریست‌»[۵] و فرمان ‌می‌داد.

نکته‌ی‌ بعدی‌ این‌ که‌ جنگ‌ قادسیه‌ یک‌ ماه‌ پس‌ از فتح‌ دمشق‌ رخ‌ داد. عمر به‌ ابوعبیده‌نامه‌ نوشت‌ تا سپاه‌ عراق‌ به‌ سوی‌ عراق‌ بروند که‌ این‌ سپاه‌ یاران‌ خالد بن‌ ولید بودند، اماسپاهیان‌ عراق‌ را به‌ سالاری‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌ (هاشم‌ پسر برادر سعد است‌) به‌طرف‌ عراق‌ فرستاد و در نبرد قادسیه‌ شرکت‌ نمودند.

۴-‌ نکوهش‌ سعد توسط‌ سربازان‌ سپاه‌ کوفه‌

در حالیکه‌ عده‌ای‌ از اوصاف‌ نیک‌ و بزرگی‌ سعد اشعاری‌ می‌سرودند، عده‌ای‌ هم‌ درنکوهش‌ وی‌ شعر می‌سرودند و شکوه‌ می‌کردند، یکی‌ از مسلمانان‌ شعری‌ به‌ این‌ مضمون‌ گفته است:

«جنگیدیم‌ تا خدا فیروزی‌ داد»

«و سعد در قادسیه‌ به‌ در قهر پناه‌ برده‌ بود»

«از جنگ‌ آمدیم‌ و بسیار زنان‌ بیوه‌ شده‌ بودند»

«اما در میان‌ زنان‌ سعد کسی‌ بیوه‌ نبود»

طبری‌ گوید: و چون‌ این‌ سخنان‌ به‌ سعد رسید به‌ نزد کسان‌ آمد و عذر خویش‌ بگفت‌و دملهایی‌ را که‌ در ران‌ و کفل‌ خویش‌ داشت‌ به‌ آنها بنمود و مسلمانان‌ وی‌ را معذورداشتند که‌ سعد ترسو نبود.[۶]

در جایی‌ دیگر طبری‌ از قتیبه‌ بن‌ جابر نقل‌ می‌کند: به‌ روز قادسیه‌ وقتی‌ فتح‌ شد یکی‌شعری‌ گفت‌ و سعد را در آن‌ از اینکه‌ در قصر مانده‌ بود ملامت‌ کرد، شعر وی‌ در

دروغگوست‌ یا این‌ سخن‌ را به‌ ریا و طلب‌شهرت‌ گفته‌ زبان‌ و دست‌ وی‌ را از من‌ ببر» قبیحه‌ گوید: به‌ خدا گوینده‌ شعر میان‌ دو صف‌بود که‌ به‌ سبب‌ دعای‌ سعد تیری‌ بیامد و به‌ زبان‌ وی‌ خورد و یک‌ نیمه‌ تن‌ وی‌ بخشکید وهرگز کلمه‌ای‌ نتوانست‌ گفت‌ تا به‌ خدا پیوست‌.[۷]

۵-‌ جنگ‌ جلولاء[۸] و دومین‌ شکست‌ یزدگرد از سعد ابی‌ وقّاص‌

یزدگرد پس‌ از شکست‌ در قادسیه‌ نیروئی‌ در منطقه‌ حلوان‌ فراهم‌ آورد و با سرداری‌به‌ نام‌ مهران‌ رازی‌ روانه‌ی‌ تیسفون‌ کرد. سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ نیز لشکری‌ به‌ سرداری‌ برادرزاده‌ خود هاشم‌ به‌ استقبال‌ آنها فرستاد. دو لشکر در جلولا (محلی‌ نزدیک‌ خانقین‌) به‌ هم‌رسیده‌ در مقابل‌ هم‌ صف‌ آرایی‌ کردند.

جنگ‌ سختی‌ در گرفت‌ و از ایرانیان‌ بسیار کشته‌ شدند و اعراب‌ اسیران‌ و غنیمت‌بسیاری‌ گرفتند. این‌ جنگ‌ دومین‌ جنگ‌ ایران‌ و عرب‌ و دومین‌ شکست‌ بزرگ‌ یزدگرد پادشاه ایران‌ از سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ بود. یزدگرد در حلوان‌ تاب‌ ماندن‌ نیاورده‌، ازکوه‌های‌ کرمانشاه‌ روانه‌ی‌ ری‌ شد و حلوان‌ را عرب‌ها تصرف‌ کردند. این‌ جنگی‌ بود که‌ در سال‌ ۱۶ هجری‌ رخ‌ داد.[۹]

پس‌ از آن‌ سعد می‌خواست‌ یزدگرد راتعقیب‌ کند ولیکن‌ خلیفه‌ عمر به‌ او نوشت‌ که‌ بین‌ النهرین‌ برای‌ اعراب‌ کافی‌ است‌ به‌ همین‌خاطر سعد به‌ تسخیر شهرهای‌ بین‌ النهرین‌ پرداخت‌ و از آن‌ پس‌ بود که‌ شهرهای‌ بصره‌ وکوفه‌ بنا شدند.

۶-‌ سعد و بنای‌ کوفه‌

این‌ شهر چند ماه‌ پس‌ از بصره‌ بدست‌ سعد وقّاص‌ بنا گشت‌ و در علت‌ پیدایش‌ آن‌ چنین‌ گفتند که‌  پس‌ از شکست‌ ایرانیان‌ و تسخیر شهر مداین‌ (تیسفون‌ ) بدست‌ اعراب‌ ،سعد وقّاص‌ فرمانده‌ سپاه‌ اسلام‌ چند صحابی‌ را نزد عمر فرستاده‌ تا مژده‌ فتح‌ را بدو ابلاغ ‌کنند. عمر فرستادگان‌ سعد را زرد و زار و نزار دید و همینکه‌ سبب‌ را پرسید گفتند: بدی‌ آب‌

آغاز خانه‌ ها را از نی‌ ساخت‌ که‌ شبیه‌ به چادر بود، اما پس‌ از چندی‌ آتش‌ سوزی‌در گرفت‌ و مقداری‌ از خانه‌ های‌ نیین‌ سوخت‌. مسلمانان‌ با اجازه‌ عمر خانه‌ های‌ خشتی‌ساختند ولی‌ مطابق‌ فرمان‌ عمر بنای‌ آنرا بلند نکردند و هیچ‌ کس‌ حق‌ نداشت‌ بیش‌ از سه‌اتاق‌ مالک‌ شود[۱۰] و ضمن‌ آن‌ جای‌ مسجد و کاخ‌ فرمانداری‌ آن‌ را برگزید.[۱۱] نخستین‌ کاردر طراحی‌ نقشه‌ شهر کوفه‌ ، تعیین‌ جای‌ مسجد به‌

جا که‌ تیرانداز ایستاده‌ بود، تا جای‌ فرود آمدن‌ تیرها، حدود مسجد جامع‌ شد و مسجد و دارالاماره‌ را نیز در همان‌ محدوده‌ بنا کردند.[۱۲] به مرور زمان زمین‌های اطراف را به قبایل و خاندان‌های مختلف واگذار کردند و در آنجا با ساختن‌ خانه‌ها، کوفه رو به آبادانی گذاشت.[۱۳]

۷-‌ قصر سعد در کوفه‌ سوزاندن‌ درب‌ آن‌ به‌ فرمان‌ عمر

همانطور که‌ در بنای‌ شهر کوفه‌ گذشت‌ پس‌ از سوختن‌ خانه‌ هایی‌ که‌ از نی‌ ساخته‌شده‌ بودند، مسلمانان‌ با اجازه‌ عمر خانه‌ های‌ خشتی‌ ساختند در ابتدا بناها خیلی‌ بلند نبوده‌و بیش‌ از سه‌ اتاق‌ مالک‌ نمی‌ شدند. اما به‌ مرور زمان‌ سعد

کرده‌ بود، مردم‌ سخنانی‌را به‌ سعد بستند که‌ آن‌ سخنان‌ را نگفته‌ بود. گفته‌‌اند که‌ سعد گفته‌ : این‌ خرده‌ صداها راخاموش‌ کنید».[۱۴] البته بعید نیست‌ که وی‌ این‌ سخنان‌ را گفته‌ باشد، چرا که‌ از این‌ پس‌ سعد به‌ عنوان‌امیر کوفه‌ شناخته‌ شده‌ و رفت‌ و آمدهایی‌ در خانه‌ وی‌ جریان‌ داشت. شلوغی‌ بازار آرامشی‌ که‌ باید در منزل‌ امیر حاکم‌ باشد تا دیدارها صورت‌ بگیرد را مختل‌ می‌ نمود، به‌ همین‌خاطر دری‌ بر قصر امیر تعبیه‌ شد.

این‌ خبر به‌ عمر رسید و شنید که‌ قصری‌ به‌ عنوان‌ قصر سعد در کوفه‌ ساخته‌ شده ‌است.‌ به‌ همین‌ خاطر محمد بن‌ مسلمه‌ را خواست‌ و وی‌ را به‌ کوفه‌ فرستاد و دستور داد که ‌پس‌ از سوزاندن‌ درب‌ قصر

دهد، باز قبول‌ نکرد. نامه‌ عمر را به‌ سعد داده‌ که‌ در آن‌ نوشته‌ بودشنیده‌ ام‌ قصری‌ ساخته‌ و آن‌ را محصور نموده‌ ای‌ که‌ قصر سعد می‌ نامند و میان‌ خودت‌و مردم‌ فاصله‌ انداخته‌ای!‌ این‌ قصر تو نیست‌، قصر جنون‌ است‌. قصری‌ نساز که‌ دری‌ داشته‌و از مردم‌ برای‌ دخول‌

 

ه‌ ایرانیان‌ را در قادسیه‌ شکست‌ داد به‌ دستور عمرشهر کوفه‌ را طراحی‌ نمود و سه‌ سال‌ و نیم‌ امیر آنجا بود به‌ جز مدتی‌ که‌ در مدائن‌ به‌ سرمی‌ برد.[۱۵] پس‌ از اینکه‌ افرادی‌ به‌ مخالفت‌ سعد پرداخته‌ و بر ضد او سپاهیان‌ را تحریک‌می‌ کردند در همان‌ حال‌ نامه‌ ای‌ به‌ عمر نگاشته‌ و مخالفت‌ خود را با سعد بیان‌ نمودند که‌ ازجمله‌ آنان‌ جراح‌ بن‌ سنان‌ اسدی‌ بود.

۹-‌ برکناری‌ سعد توسط‌ عمر

برکناری‌ سعد را که‌ توسط‌ عمر انجام‌ شد طبری‌ اینگونه‌ آورده که‌ تلخیص‌ آن‌ چنین‌است‌: در اثناء آمادگی‌ برای‌ جنگ‌ نهاوند که‌ پارسیان‌ نامه‌ به‌ همدیگر نوشتند و در نهاونداجتماع‌ کردند، مسلمانان‌ دچار اختلافات‌ داخلی‌ شدند و اینکه‌ پارسیان‌ در حال‌ جمع‌آوری‌ نیرو هستند و آماده‌ برای‌ جنگ‌ می‌ شوند نیز مسلمانان‌ را از کار خود بازنداشت‌ و به‌مخالفت‌ خود با سعد ادامه‌ دادند. عمر بار دیگر محمدبن‌ مسلمه‌ را فرستاد تا در این‌ باره‌ تحقیق‌ کند. وی‌ به‌ پیش‌ سعد رفت‌ تا وی‌ را بر مردم‌ کوفه‌ بگرداند

محمد گفت‌: هر که‌ حقی‌ می‌داند به‌ خدا قسمش‌ می‌دهم‌ که‌ بگوید. اسامه‌بن‌ قتاده‌ گفت‌: «اکنون‌ که‌ ما را به خدا قسم‌ دادی‌ می‌گویم‌: او تقسیم‌ به‌ مساوات‌ نمی‌کند و بارعیت‌ عدالت‌ نمی‌کند.»

سعد گفت‌: «این‌ سخن‌ به‌ دروغ‌ و ریا می‌گوید، خدایا دیده‌اش‌ را کور کن‌ و عیالش‌ رابیفزای‌ و او را به‌ فتنه‌های‌ گمراهی‌ آور دچار کن‌ پس‌ از آن‌ چشم‌ اسامه‌ نابینا شد و ده‌دختر دور او را گرفت‌ و می‌گفت‌: این‌ نفرین‌ سعد، مرد مبارک‌ است‌ که‌ به‌ آن‌ دچار شده‌ام‌.

سعد می‌گفت‌: «من‌ نخستین‌ کسم‌ که‌ در راه‌ اسلام‌ خون‌ مشرکان‌ ریختم‌. پیغمبر خداصلی‌ اله‌ و علیه‌ و سلم‌ پدر و مادر بفدای‌ من‌ می‌کرد و پیش‌ از من‌ به‌ فدای‌ هیچکس‌ نکرده‌بود. پنجمین‌ کس‌ بودم‌ که‌ اسلام‌ آوردم‌ و بنی‌ اسد پندارند که‌ نماز کردن‌ نمی‌دانم‌ و شکارسرگرمم‌ می‌کند. آنگاه‌ محمد، سعد و آن‌ کسان‌ را سوی‌ عمر برد و چون‌ وی‌ رسید خبرهارا

«عبداله‌ بن‌ عبداله‌ بن‌ عتبان‌». عمر عبداله‌ را به‌ جای‌ وی‌ گذاشت‌ و عامل‌ کوفه‌ کرد. پس‌ قضیه‌ی‌ نهاوند و آغاز مشورت‌ درباره‌ آن‌ و سپاه‌ فرستادنها در ایام‌ سعدبود اما جنگ‌ در ایام‌ عبداله‌ رخ‌ داد.[۱۶]

مسعودی‌ در این‌ باره‌ می‌نویسد: «در سال‌ بیست‌ و یکم‌ مردم‌ کوفه‌ از امیرشان‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ شکایت‌ کردند. عمر، محمد بن‌ مسلمه‌ انصاری‌ را که‌ هم‌پیمان‌ بنی‌ عبدالاشهل‌بود بفرستاد تا درب‌ قصر کوفه‌ را آتش‌ زد و سعد را در مسجد کوفه‌ با مردم‌ روبرو کرد ودر باره‌ وی‌ از ایشان‌ پرسید که‌ بعضی‌ او را ثنا گفتند و بعضی‌ شکایت‌ کردند که‌

کوفه‌ در نظر گرفته‌ شده‌ باشد.

۱۰-‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ در مسایل سیاسی

الف) سعد در شورای شش نفره

نام‌ سعد در کتب‌ فراوانی‌ از متقدمین‌ به‌ عنوان‌ اصحاب‌ شوری‌ برده‌ شده‌ است‌.ابن‌اعثم‌ کوفی‌ نام‌ سعد و سخن‌ او را در شوری‌ نقل‌ می‌کند.[۱۷] یعقوبی‌، طبری‌، ابن‌ اثیر، ابن‌ابی‌ الحدید، ابن‌ حجر عسقلانی‌ در کتابهای‌ خود از سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ ازافراد شورای‌ شش‌ نفره‌ نام‌ برده‌اند که‌ به‌ نظر می‌رسد حضور سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ درشورای‌ شش‌ نفره‌

با سعد به‌ آن حضرت‌ مایل‌ شد. وقتی‌ عبدالرحمن‌ به‌ سعد گفت‌ من‌ و تو خویشاوندی‌ نزدیک‌ داریم‌، نصیب‌ خود را به‌ من‌واگذار کن‌ تا انتخاب‌ کنم‌، سعد گفت‌: اگر خودت‌ را انتخاب‌ می‌کنی‌ باشد ولی‌ اگر عثمان‌ راانتخاب‌ خواهی‌ کرد من‌ علی را‌ می‌پسندم‌…..».[۱۸]

سال‌ بیست‌ و سوم‌ از هجرت‌ در حالی‌ سپری‌ شد که‌ عمر بن‌ خطاب‌ دومین‌ خلیفه‌پس‌ از رحلت‌ رسول خدا(ص) ترور شد و در بستر مرگ‌ افتاد و به‌ کار تعیین‌ جانشین‌ خود پرداخت‌، ولی‌ به‌ جای‌ آنکه‌ مانند ابوبکر شخص‌ معینی‌ را تصریح‌ کند شورائی‌ مرکب‌ ازعبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌، علی‌ بن‌ ابیطالب(ع)‌،

اکثریت‌ معین‌نماید و اگر طرفین‌ مساوی‌ در رأی‌ بودند، ترجیح‌ با دسته‌ای‌ است‌ که‌ عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌در آن‌ باشد و اگر دسته‌ای‌ دیگر تسلیم‌ نشوند به‌ قتل‌ برسند. عمر با این‌ قرار عبدالرحمن‌ بن‌عوف‌ را بر دیگران‌ برتری‌ داد.

قبل‌ از اینکه‌ به‌ تحلیل‌ این‌ ماجرا بپردازیم‌ نگاهی‌ به‌ خطبه‌ی‌شقشقیه‌ امیرالمؤمنین(ع)‌ در نهج‌ البلاغه‌ می‌اندازیم‌. گرچه‌ این‌ خطبه‌ را برخی‌ از اهل‌ تسنن‌ به‌شخص‌ سید رضی‌ نسبت‌ می‌دهند اما ابن‌ ابی‌ الحدید معتزلی‌ در شرح‌ نهج‌ البلاغه‌ خود می‌نویسد: بسیاری‌ از این‌ خطبه‌ را در کتابهای‌ شیخ‌ خود ابوالقاسم‌ بلخی‌ که‌ پیشوای‌معتزله‌ی‌ بغداد است‌ و به‌ روزگار مقتدر عباسی‌ یعنی‌ مدت‌ها پیش‌ از اینکه‌ سید رضی‌متولد

ابی‌ الحدید از فردی‌ به‌ نام‌ مصدق‌ نقل‌ می‌کند که‌ به‌ ابن‌خشاب‌ گفتم‌ آیا این‌ خطبه‌ (شقشقیه‌) مجعول‌ و ساختگی‌ نیست‌ گفت‌: به‌ خدا قسم‌ هرگز! ومن‌ به‌ یقین‌ و وضوح‌ می‌دانم‌ که‌ این‌ گفتار علی‌ (ع‌) است‌ همانگونه‌ که‌ تو مصدق‌ پسرشبیبی، سپس‌ ادامه‌

نقیب‌

.‌ یکی‌ از آنها با کینه‌ای‌ که‌ ازمن‌ داشت‌ از من‌ روی‌ برتافت‌ (سعدابن‌ ابی‌ وقّاص‌ که‌ یکی‌ از اعضای شورای‌ ۶ نفره‌ بود) و دیگری‌دامادش‌ را (عبدالرحمن‌ عوف‌ که‌ حق‌ وتو داشت‌) بر حقیقت‌ برتری‌ داد و آن‌ دو نفر دیگر را که زشت‌ است‌ آوردن نامشان‌ (طلحه‌ و زبیر بانیان‌ جنگ‌ جمل‌).[۱۹]

محسن‌ المعلم‌ در کتاب‌ النصب‌و النواصب‌ از شیخ‌ محمد عبده‌ نقل‌ می‌کند که‌ وی‌ در شرح‌ نهج‌ البلاغه‌ خود ضمن‌ بیان‌ این‌خطبه‌ می‌نویسد: سعد از پسرعموهای‌ عبدالرحمن‌ بود و هر دو از بنی‌ زهره‌ و چیزی‌ که دردل‌سعد از علی‌ کرم‌ الله‌ و جهه‌ وجود داشت‌ به‌ خاطر دایی‌هایش‌ بود چرا که‌ ما در سعد حمنه‌بنت‌ سفیان‌ بن‌ امیه‌ بن‌ عبد شمس‌ بود و علی‌ (ع‌) در جنگهای‌ بدر

علی‌ (ع‌) کشته‌ شدند.[۲۰] از این‌خطبه‌ ی‌ علی‌ (ع‌) مشخص‌ می‌شود که‌ از همان‌ ابتدا سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ به‌ عثمان‌ متمایل‌بوده‌ و از آنجا که‌ می‌دانست‌ پسرعمویش‌ عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌ عثمان‌ را انتخاب‌ می‌کندحق‌ رأی‌ خود را به‌ وی‌ داد.

در شوری‌ همه‌ به‌ غیر از عبدالرحمن‌ داوطلب‌ خلافت‌ بودند. دو روز مذاکره‌ بدون‌اینکه‌ نتیجه‌ای‌ گرفته‌ شود دوام‌ یافت‌. روز سوم‌ عبدالرحمن‌ که‌ در باطن‌ به‌ علاقه‌ی‌خویشاوندی‌ طرفدار عثمان‌ بود به‌ همدستی‌ سعد از جمع‌ اختیار گرفت‌ که‌ از میان علی ابن‌ ابیطالب(ع) ‌و عثمان‌ بن‌ عفان‌ یکی‌ را خود انتخاب‌ کند. پس‌ عده‌ای‌ را در مسجد جمع‌ کرد و

که‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌(ع) و عثمان‌ کاندیدای‌ خلافت‌ شدند. از آنجایی‌ که‌عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌ کسی‌ است‌ که‌ پیامبر(ص) او را با عثمان‌ برادر کرده‌ و داماد او

به‌ کتاب‌ خدا و سیره‌ رسول خدا(ص) و سیره‌شیخین‌ (عمر و ابوبکر) عمل‌ کنی‌ ؟ علی‌ (ع‌) در جواب‌ گفت‌: در میان‌ شما به‌ کتاب‌ خدا وروش‌ پیامبرش‌ تا آن‌ جایی‌ که‌ توانایی‌ دارم‌ رفتار می‌کنم.‌ سپس‌ عبدالرحمن‌ رو به‌ عثمان‌کرد و آن‌ جمله‌ را به‌ کار برد که‌ عثمان‌ تماماً آن‌ را پذیرفت،‌ دست‌ به‌ دست‌ او زد و با عثمان‌به‌ خلافت‌ بیعت‌ کرد.[۲۱]  بار دیگر علی‌ (ع‌) با تمهیداتی‌ که‌ عمربن خطاب و نیز عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌ وسعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ اندیشیده‌ بودند باز از خلافت‌ دور شد و عثمان‌ دوازده‌ سال‌ و اندی‌حکومت‌ کرد و شد آن‌ چه‌ که‌ نمی‌بایست‌ می‌شد و به‌ اعتقاد شیعه‌ ربع‌ قرن‌ علی‌ (ع‌) از حق‌مسلم‌ خود محروم‌ ماند.

ب) متهم شدن سعد به مشارکت در قتل عمربن خطاب

عبیدالله‌ پسر بزرگ‌ عمر پس‌ از کشته‌ شدن‌ پدر، هرمزان‌ را که‌ در زمان‌عمر از اهواز آورده‌ بودند به‌ قتل‌ رساند. هرمزان‌ شخصی‌ بود که‌ در جنگ او را اسیر کرده و نزدعمر آوردند و نزد وی‌ مسلمان‌ شده‌ بود، امّا با مسیحیان‌ و جحودان‌ نشست‌ وبرخاست‌ داشت‌. فیروز که‌ عمر را کشت‌ غلام‌ مغیره‌ و از دوستان‌ هرمزان‌ و جفینه‌ غلام‌سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ بود. عبدالرحمن‌ پسر ابوبکر که‌ با عبیدالله‌ دوست‌ بود به او گفت:‌ آن‌ کاردی‌که‌ عمر را بدان‌ بزدند سلاح‌ حبشه‌ بود و من‌ آن‌ را سه‌ روز پیش‌ دیدم‌. عبیدالله‌ گفت‌:کجادیدی‌؟ گفت‌: از در خانه‌ هرمزان‌ می‌گذشتم‌ که‌ او نشسته‌ بود. فیروز و غلام‌ سعد نیز باوی‌ بوده‌ و با هم‌ صحبت‌ می‌کردند. من‌ که‌ بگذشتم‌ برخاستند و آن‌ کارد از کنار فیروز افتادعبیدالله‌ به‌ خشم‌ آمد و گفت‌: می‌دانم‌ که‌ فیروز به‌ تدبیر خویش‌ این‌ کار را انجام‌ نداده‌ است‌ وقسم‌ یاد کرد که اگر خلیفه‌ از این‌ زخم‌ بمیرد افرادی‌ که‌ با وی‌ همدست‌ بودند را خواهد‌ کشت. ‌پس‌ از آنکه‌ عمر

به‌ کشتن‌ نزدیکی‌، وچون‌ سعد را به‌ کشتن‌ بیم‌ داد، سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ بر وی‌ نهیب‌ زد و مویش‌ را گرفت‌ و وی‌را بر زمین‌ کوبید. شمشیر از دست‌ وی‌ گرفت‌ و دستور داد او را حبس‌ نموده‌ تا خلیفه‌ی‌تعیین‌ شده‌ حکم‌ قصاص‌ صادر نماید.[۲۲]

گرچه‌ عمر، سعد را از امارت‌ کوفه‌ برداشت‌ اما سعد شخصیتی‌ نبود که‌ دست‌ به‌خون‌ خلیفه‌ ببرد و گویا عبیدالله‌ بن‌ عمر این‌ حرفها را از روی‌ خشم‌ و احساسات‌ بیان‌می‌نمود. چرا که‌ رابطه‌ دوستانه‌ای‌ بین‌ عمربن‌ خطاب‌ و سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ حاکم بود و هنگامی‌ که‌ عمر زخمی‌ شد و در بستر مرگ‌ بود وصیت‌ کرد که‌ جانشین‌ من‌ باید به‌ سعدامارت‌ منطقه‌ای‌ را بسپارد.


گفتار سوم: سعد در دوره‌ عثمان‌

۱-‌‌ امارت‌ دوباره‌ سعد بر کوفه‌ و برکناری‌ پس‌ از یکسال‌

بعد از اینکه‌ عثمان‌ به‌ خلافت‌ رسید مغیره‌ بن‌ شعبه‌ را از کوفه‌ عزل‌ کرد و سعد راامیر کوفه‌ نمود. همانطوری‌ که‌ قبلا گذشت‌ عمر، سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ را به‌ خاطر شکایات‌مردم‌ کوفه‌ بر کنار نموده‌ به‌ نقل‌ مسعودی‌ عمار یاسر را به‌ جای‌ او برگزید[۲۳] یا به‌ نقل‌طبری‌ عبداله‌ بن‌ عبداله‌ بن‌ عتبان‌ را جانشین‌ وی‌ کرد.[۲۴]

اما بر طبق‌

. وی‌ در فتح‌ مکه‌مسلمان‌ شد در صورتی‌ که‌ سعد در اولین مسلمانان بود و  در زمان‌ حکومت‌ عمر و به‌ فرمان‌ او کوفه‌ را بنیان‌نهاده‌ پادگان‌ مرزی‌ قرار داده‌ بود و سربازانی‌ که‌ در جنگ‌ ایران‌ به‌ همراه‌ او بودند را درآنجا ساکن‌ کرد و کوفیان‌ سعد را شدیداً احترام‌ می‌گذاشتند.

چون‌ ولید وارد کوفه‌ شد سعد از مأموریت‌ وی‌ آگاهی‌ یافت‌، رو به‌ ولید کرده‌ و باتعجب‌ گفت‌: ما که‌ از یکدیگر دور بودیم‌، نمی‌دانم‌ تو با آن‌ همه‌ خرفتی‌ و سفاهتی‌ که‌ درگذشته‌ داشتی‌ پس‌ از ما زیرک‌ و دانا شده‌ در نتیجه‌ لیاقتی‌ به‌ هم‌ رسانده‌ای‌، و یا در حقیقت‌این‌ ما هستیم‌ که‌ کودن‌ و نادان‌ شده‌ایم‌! ولید پاسخ‌ داد: سعد! ناراحت‌ نشو، این‌ حکومت‌و سلطنتی‌ است‌ که‌ گوئی‌ دست‌ به‌ دست‌ می‌گردد. سعد با اطمینان‌ پاسخ‌ داد: آری‌ می‌بینم‌که‌ به‌ همین‌ زودی‌ آنرا به‌ سلطنت‌ تبدیل‌ می‌کنید. ابن اثیر اضافه می‌کند که ابن مسعود به ولید گفت: نمی‌دانم تو پس از ما نیکوکار شده‌ای یا مردم بدکار شده‌اند.

مردم‌ کوفه‌ نیز از این‌ تبدیل‌ و تغییر حکومت‌ سخت‌ ناراحت‌ شده‌ آنرا نکوهش‌ کرده، ‌گفتند: عثمان‌ جانشین‌ بدی‌ را برای‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ تعیین‌ و اعزام‌ داشته‌ است‌.[۲۵]

ولید همان‌ کسی‌ است‌ که‌ شراب‌ خورده و در مسجد کوفه‌ نماز صبح‌ را چهار رکعت‌خواند.[۲۶] مسعودی‌ می‌نویسد: عثمان‌ به‌ اصرار علی‌ (ع‌) وی‌ را به‌ مدینه‌ احضار و حد بر اوجاری‌ کرد و اتفاقاً در جریان‌ اجرای‌ حد همه‌ به‌ خاطر ترس‌ از خلیفه‌ از زدن‌ تازیانه‌ بر ولیدابا داشتند، تا اینکه‌ علی‌ (

عبداله و سعد اتفاق افتاده بود خبر یافت از دست آنان خشمگین شد و تصمیم گرفت هر دو را برکنار کند ولی از تصمیم خود صرف نظر نموده، فقط سعد را عزل کرد و آنچه که او بر عهده

۲-‌‌ روی‌ آوردن‌ صحابه‌ به‌ جمع‌ آوری‌ مال‌ از دوره‌ عثمان

در زمان‌ خلفای‌ اول‌ و دوم‌ سادگی‌ در روش‌ زندگی‌ آنها مشهود بود و امرای ‌منصوب‌ آنان‌ نیز می‌ بایست‌ آن‌ را رعایت‌ می‌ کردند. مثلا وقتی سعد وقاص‌ امیر کوفه‌ برای‌خود کاخی‌ ساخت‌ و در بانی‌ قرار داد همانطوری‌ که‌ سابق‌ گذشت‌ عمر تا به‌ این‌ مطلب‌ آگاه ‌شد افرادی‌ فرستاد و در قصر را به‌ آتش‌ کشیدند و بر نمی‌تابید که‌ عاملان‌ مسلمان‌ به‌تجمّلات‌ روی‌ آورند و موقعی‌ که‌ سعد وقّاص‌ والی‌ عراق‌ نامه‌ای‌ به‌ عمر نگاشته‌ و اجازه ‌خواست‌ که‌ خانه‌ای‌ برای‌ خود بسازد عمر در زیر نامه‌ی‌ او چنین‌ نوشت‌: خانه‌ای‌ بساز که ‌تو را از گزند باران‌ و گرما و سرما نگه‌ دارد.[۲۷]  اما

چنانچه‌ خلیفه‌ موافقت‌ کند و آن‌ املاک‌ را تیول‌ معاویه‌ قرار دهد مخارج‌ تأمین‌ می‌شود و این در حالی بود‌ که‌ حقوق‌ معاویه‌ در این‌ زمان‌ مطابق‌ فرمان‌ عمر سالی‌ هزار دینار بود واین‌ مبلغ‌ نسبت‌ به‌ آن‌ زمان‌ مبلغ‌ هنگفتی‌ به‌ شمار می‌ آمد.

به‌ هر حال‌ عثمان‌ با پیشنهاد فوق‌ موافقت‌ کرد، معاویه‌ آن‌ املاک‌ را برای‌ خود ضبط‌ نمود،عایدات‌ آن‌ را برای‌ خود و افراد کم‌ درآمد خانواده‌ خویش‌ اختصاص‌ داد و همین‌ پیش‌ آمدکافی‌ بود که‌ در زمان‌ خلافت‌ عثمان‌ سایرین‌ فضا را برای‌ خود مهیا دیده‌ به‌ معاویه‌ اقتداکنند و به‌ هر اسم‌ و رسم‌ که‌ شده‌ برای‌ خود ملک‌ و مزرعه‌ فراهم‌ سازند،[۲۸]  و

مسعود رئیس بیت‌المال و منسوب از طرف خلیفه با وی مخاصمه کند و باعث شد که بین آنها درگیری لفظی ایجاد شد. عبداله‌بن مسعود از آنجایی که از دارایی‌های سعد خبر داشت عده‌ای را روانه منزل سعد کرد، متقابلاً سعد هم عده‌ای را فرستاد تا نگذارند فرستادگان ابن مسعود وارد منزل وی شوند. ابن

پیامبر دردنیاطلبی آن‌قدر پیش رفتند که برای بازپس ندادن بیت‌المال از خود بی‌صبری نشان می‌دهند. ابن‌ خلدون‌ از مروج‌الذهب‌ مسعودی‌ نقل‌ می‌ کند، از سعید ابن‌ مسیب‌ نقل‌ شده‌ که‌ وقتی‌ زیدبن‌ ثابت‌ مُرد چندان‌طلا و نقره‌ به‌ جای‌ گذاشته‌ بود که‌ آن‌ را با تبر می‌ شکستند به‌ جز اموال‌ و املاک‌ دیگر که‌قیمت‌

شهرهای‌ مختلف‌ گماشت‌ در حالیکه‌ به‌ شورایی‌ که‌ وی‌ را انتخاب‌ کردند عهدبسته‌ بود

(ص) را نیز به‌ مدینه‌ بازگرداند و پس‌ از دادن‌ یکصد هزار درهم‌ جایزه‌ به‌ وی‌، در اکرام‌ او کوشید.[۲۹] دو خلیفه‌ پیش‌از وی‌، هیچگاه‌ در اندیشه‌ بازگرداندن‌ حکم‌ بن‌ ابی‌ العاص‌ به‌ مدینه‌ نیفتاده‌ بودند. وقتی‌ که‌خبط‌ و خطاهای‌ عثمان‌ رو به‌ فزونی‌ گذاشت‌ و شکایت‌های‌ گوناگونی‌ از ناحیه‌ مردم‌اطراف‌ و اکناف‌ از دست‌ والیان‌ منصوب‌ وی‌ به‌ مدینه‌ می‌ رسید و با بی‌ توجهی‌ خلیفه ‌مواجه‌ می‌ شد به‌ مرور زمان‌ برانگیخته‌ شده‌ رو به‌ سوی‌ مدینه‌ نهادند تا جائیکه‌ منزل‌خلیفه‌ که‌ در دارالخلافه‌ بود به‌ محاصره‌ درآوردند و جان‌ خلیفه‌ به‌ خطر افتاد. آنانی که‌ به‌عثمان‌ رای‌ داده‌ و وی‌ را خلیفه‌ نمودند در این‌ دوره‌ هیچ‌ گونه‌ دفاعی‌ از وی‌ به‌عمل‌ نیاوردند و این‌

طالب(ع)‌ بود و هیچ‌ اسمی‌ از طلحه‌ و زبیر و سعدوقّاص‌ نیست.‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب(ع)‌ در حفظ‌ خلافت‌ و جان‌ عثمان‌ آنقدر پیش‌ رفت‌ که‌ حسن‌ وحسین‌(ع) فرزندان‌ خود را برای‌ محافظت‌ از عثمان‌ به‌ دارالخلافه‌ فرستاد.

فقط‌ یکبار که‌ عثمان‌ با مصریان‌ پیمان‌ بست‌ تا جبران‌ کند امضاء سعد وقّاص‌ هم‌ زیر آن‌نامه‌ دیده‌ می‌ شود و وقتی‌ مصریان‌ بعد از اینکه‌ متوجه‌ شدند عثمان‌ به‌ عهد خود وفا نکرده‌ و نامه‌ به‌ حاکم‌مصر نوشته‌ که‌ آنان‌ را گردن‌ بزنند و بعید نیست‌ که‌ آن‌ نامه‌ را مروان‌ مشاور و وزیر و داماد عثمان‌ نوشته‌ باشد باز گشته‌ دوباره‌ به‌ محاصره‌ دارالخلافه‌

همانانی‌ که‌ بعدها خونخواه‌، خلیفه‌ شدند… !

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است

[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۶)”]

گفتار چهارم‌: سعد در زمان‌ خلافت‌ امیرالمؤمنین‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌ (ع‌)

۱-‌ اوضاع‌ سیاسی‌، اجتماعی‌ این‌ دوره‌

با قتل‌ عثمان‌ و خاتمه‌ غائله‌ کنار خانه‌ او، مردمی‌ که‌ علی(ع)‌ را در تمام‌ فراز و نشیب‌هاتجربه‌ کرده‌ و می‌ شناختند و در تمام‌ دوره‌ حیات‌ رسول خدا(ص) و دوره‌ انزوای‌ علی‌ بعداز رحلت‌ پیامبر(ص) او را همچنان‌ مشتاق‌ استمرار راه‌ پیامبر(ص) یافته‌ بودند با شور و شوق‌ تمام‌،رهسپار خانه‌ وی‌ شدند. گرچه‌ این‌ اشتیاق‌ برای‌ افرادی‌ همچون‌ طلحه‌ و زبیر که‌ محرک‌ قتل‌ خلیفه‌ بودند، تلخ‌

و دهها مشکل‌ سخت‌تر از آن‌، آگاه‌ بود و می‌فرمود‌: «مرا بگذارید و دیگری‌ را به‌ دست‌آرید که‌ پیشاپیش‌ کاری‌ می‌ رویم‌ که‌ آن‌ را رویه‌ هاست‌ و گونه‌ گون‌ رنگهاست‌، دلها برابرآن‌ برجای‌ نمی‌ماند و خردها بر پای‌. همانا کران‌ تا کران‌ را ابر فتنه‌ پوشانیده‌ است‌ و راه‌راست‌ ناشناسا گردیده‌ و بدانید که‌ اگر من‌ درخواست‌ شما را پذیرفتم‌ با شما چنان‌ کار

ن‌ یکی‌ از شمایم‌ و برای‌ کسی‌ که‌ کار خود را بدو می‌ سپارند، بهتر ازدیگران‌ فرمانبردار و شنوایم‌. من‌ اگر وزیر شما باشم‌ بهتر است‌ تا امیر شما باشم‌.»[۱]

نوشتند نخستین‌ کسی‌ که‌ با او بیعت‌ کرد، طلحه‌ بود که‌ با دست‌ شل‌ بیعت‌ کرد. یعقوبی‌نوشته‌ است‌ در روز بیعت‌ همگان‌ جز سه‌ تن‌ از قریش‌ بیعت‌ کردند. مروان‌ پسر حکم، سعیدپسر عاص‌، ولید پسر عقبه.‌[۲]  اما ابن‌ اعثم‌ کوفی‌ در الفتوح‌ نام‌ افراد دیگری‌ من‌ جمله‌ سعد را آورده‌ که‌ ‌ و بهانه‌ آورد‌ ضمن‌ اینکه‌ خلافت‌ را حق‌ امیرالمؤمنین‌علی‌ بن‌ ابیطالب‌ می‌ دانست ‌با علی‌ (ع‌) بیعت‌ نکرد. ابن‌ اعثم‌ می‌ نویسد: «پس‌ سعد وقّاص‌ پیش‌ آمد و گفت‌: ای‌امیرالمؤمنین‌، سوگند به‌ خدا که‌ مرا هیچ‌ شک‌ نیست‌ که‌ توبه‌ خلافت‌ این‌ امت‌ بر حقی‌ و دردین‌ و دنیا مأمون‌ و ایمنی‌،الا آن‌ است‌

را به‌ هیچ‌ کار اکراه‌ نکنم‌.

عمار یاسر گفت‌: ای‌ سعد، بترس‌ از خدای‌ سبحانه‌ که‌ بازگشت‌ همه‌ خلق‌ بدوست‌.امیرالمؤمنین‌ علی‌ (ع‌) خلیفه‌ بر حق‌ است‌ و مقامات‌ مشهور و مآثر مذکور او از شرح‌مستغنی‌. بعد از آنکه‌ مهاجر و انصار به‌ خلافت‌ او راضی‌ شدند و دست‌ او به‌ بیعت‌گرفته‌اند و تو را به‌ بیعت‌ خود می‌ خواند، عذر می‌آوری‌ و از او شمشیری‌ می‌‌خواهی‌ که‌ آن‌ را لبی‌ و زبانی‌ باشد. نیکو نیست‌ اینکه‌ می‌ کنی‌. مگر در دل‌ اندیشه‌ای‌ دیگر داری‌؟»

یعقوبی‌ در کتاب‌ خود و نصربن‌ مزاحم‌ در کتاب‌ وقعه‌ الصّفین‌ آنجایی‌ که‌ جواب‌ سعد به‌ نامه‌ معاویه‌ را می‌ آورد ازقول‌ سعد می‌ نویسد: «عمر از قریش‌ جز کسانی‌ را که‌ خلافت‌ را سزاوار بودند در شوری‌وارد نکرد و هیچ‌ یک‌ از ما از دیگری‌ شایسته‌تر به‌ احراز آن‌ نبود مگر به‌ اتفاق‌ نظر خود مابر او، با این‌ تفاوت‌ که‌ آنچه‌ ما داشتیم‌ در علی‌ نیز بود ولی‌ آنچه‌ او داشت‌ در ما نبود. و این‌کاری‌ بود که‌ ما نه‌ آغازش‌ را خوش‌ داشتیم‌ و نه‌ پایانش‌ را … در ادامه‌ نامه‌ چند بیت‌ شعررا می‌ نویسد که‌ از مصرع‌های‌ آن‌ چنین‌ است‌:

آیا طمع‌ به‌ کسی‌ بسته‌ای‌ که‌ حتی‌ دعوت‌ علی(ع)‌ را نپذیرفت‌ و او را رنجیده‌ کرد و آیا با آنکه‌ابوالحسن‌ علی‌(ع) مرا می‌ خواند و من‌ چنانکه‌ او می‌ خواهد پاسخش‌ ندادم‌ و بدو

لک‌ مروان‌ بیعت‌ کرد)[۳] دینوری‌ در اخبارالطوال‌ بگونه‌ای‌ دیگر اعراض‌ سعد را نقل‌ می‌ کند و‌ می‌‌نویسد: «عموم‌ مردم‌ برای‌ رفتن‌به‌ عراق‌ با علی‌ (ع‌) همراه‌ بودند جز سه‌ نفر یعنی‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ عبدالله‌ بن‌ عمر بن‌خطاب‌ و محمد بن‌ مسلمه‌ انصاری‌».[۴]

از این‌ نقل‌ می‌ توان‌ این‌ نتیجه‌ را گرفت‌ که‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ گویا در هنگام‌ بیعت‌ مردم‌ باعلی‌ (ع‌) حق‌ خلافت‌ را از آن‌ وی‌ می‌ دانست‌ و با علی‌ (ع‌) بیعت‌ کرد اما وقتی‌ زمان‌ امتحان‌ وجنگ‌ پیش‌ آمد از عازم‌ شدن‌ به‌ همراه‌ علی‌ (ع‌) امتناع‌ ورزیده‌ و اعتزال‌ را پیشه‌ خود کرد وبه‌ همراه‌ چند نفر دیگر در مدینه‌ ماندند و سفرهای‌ جنگی‌ علی‌ (ع‌) را فتنه‌ خوانده‌ و با وی‌همراهی‌ نکردند و بعدها در تاریخ‌ نامشان‌ در کنار ناکثین‌ و قاسطین‌ و مارقین‌ با عنوان‌قاعدین‌ به‌ ثبت‌ رسید.

 ۲-‌ شکل‌گیری‌ حزب‌ قاعدین‌

شماری‌ از یاران‌ رسول خدا(ص) که‌ معاویه‌ را هم‌ قبول‌ نداشتند و با علی‌ (ع‌) نیزبیعت‌ نکردند؛ مانند عبدالله‌ بن‌ عمر، سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌، ابوموسی‌ اشعری‌، اسامه‌ بن‌ زید،محمد بن‌ مسلمه‌، کعب‌ بن‌ سور، ابوایوب‌ زید، زیدبن‌ ثابت‌، صهیب‌ بن‌ شان‌و….

پنج‌ نفر نخست‌ از رهبران‌ قاعدین‌ بودند. اینان‌ برای‌ عدم‌ بیعتشان‌ با امام‌، دلایل‌ نسبتاًمشابهی‌ ارائه‌ می‌ کردند. به‌ عقیده‌ آنان‌ جو مشتبه‌ و فتنه‌ بر جامعه‌ چیره‌ شده‌ بود، به‌گونه‌ای‌ که‌ نمی‌توانستند حق‌ را از باطل‌ تشخیص‌ دهند و باید آن‌ قدر صبر کنند تا فتنه‌برطرف‌ شود و حق‌ جلوه‌ گر

ازاین‌ صحابه‌ انتظار داشتند که‌ در جریانات‌ موجود اظهار عقیده‌ کنند. رهبران‌ قاعدین‌ با بیان‌نظریات‌ خویش‌، درصدد بودند تار عنکبوتی‌ به‌ دور خویش‌ بتنند تا از آفت‌ فتنه‌ در امان‌بمانند. نوبختی‌

عمر بن‌ خطاب‌ و محمد بن‌ مسلمه‌ انصاری‌ و اسامه‌ بن‌ زیدبن‌ حارثه‌کلبی‌ (غلام‌ آزاده‌ کرده‌ رسول خدا(ص)) و سعد بن‌ مالک‌(که‌ همان‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ باشد) ازعلی‌ کناره‌گیری‌ کرده‌، پس‌ از در آمدن‌ در بیعت‌ وی‌ از جنگ‌ با او و نیز از همراهی‌ با وی‌ درمحارباتش‌ خودداری‌ نمودند. آنان‌ گفتند که‌ روا نباشد که‌ با علی‌ بستیزیم‌ و نیز سزاوارنیست‌ که‌ در نبردهایش‌ او را همراهی‌ کنیم‌.» [۵]

۳- نظر حضرت‌ علی‌ (ع‌) در مورد قاعدین‌

آن‌ حضرت‌ کسانی‌ را که‌ با وی‌ بیعت‌ ننمودند آزاد گذاشت‌. ابن‌ اعثم‌ نقل‌ می‌ کند:«عمار یاسر به‌ خدمت‌ امیرالمؤمین‌ علی‌ (ع‌) آمد و گفت‌: ای‌ امیرالمؤمنین‌ جمله‌ بزرگ‌ وکوچک‌ اختیارا و اضطرارا آمدند و بیعت‌ کردند جز جماعتی‌ چون‌ عبدالله‌ بن‌ عمر،محمدبن‌ عمربن‌ مسلمه‌، اسامه‌ بن‌ زید، حسان‌ بن‌ ثابت‌، سعدبن‌ مالک‌. اگر امیرالمؤمنین‌ مصلحت‌ داند، ایشان‌ را بخواند و استمالت‌ فرماید تا به‌ خدمت‌ بیایند و دربیعت‌ تو با مهاجر و انصار موافقت‌ نمایند. امیرالمؤمنین‌ علی‌ (ع‌) فرمود: ای‌ عمار، کسی‌ که‌ با ما رغبت‌ ندارد و ما را نیز با اوحاجتی‌ نیست‌ چه‌ واجب‌ است‌ دیدار او».[۶]

طبری‌ از سعد نقل‌ می‌ کند که‌ طلحه‌ می‌ گفت: ‌وقتی‌ بیعت‌ می‌ کردم‌ شمشیر بالای‌ سرم‌ بود. سعد می‌ گوید: نمی‌دانم‌ شمشیر برسرش‌بود یا نه،‌ اما می‌ دانم‌ که‌ از روی‌ کراهت‌ با علی‌ (ع‌) بیعت‌ کرد. آن‌ روز همه‌ انصار بیعت‌کردند به‌ جز

قابل‌ توجه‌ و ذکر است‌ این‌ است‌ که‌ وقتی‌ این‌ افراد را نزد علی‌ (ع‌) آورده‌ تا بیعت‌ کنند،علی‌ (ع‌) به‌ آنها می‌ فرمود بیعت‌ کنید، می‌ گفتند: بیعت‌ نمی‌کنیم‌ تا همه‌ مردم‌ بیعت‌ کنند وعلی‌ (ع‌) آنها را آزاد می‌ گذاشت‌ و دستور می‌ داد تا کسی‌ مانع‌ رفتن‌ آنان‌ نشود.[۷]

علی‌ (ع‌) در نهج‌ البلاغه‌ در وصف‌ این‌ کسانی‌ که‌ از ایشان‌ کناره‌ گرفتند خطاب‌ به‌حارث‌ می‌ فرماید: حارث‌! تو کوتاه‌ بینانه‌ نگریستی‌ نه‌ عمیق‌ و زیر کانه‌ و سرگردان‌مانده‌ای‌. تو نه حق‌ را شناخته‌ای‌ تابدانی‌ اهل‌ حق‌ چه‌ کسانی‌ هستند و نه‌ باطل‌ را تا بدانی‌ پیروان‌آن‌ چه‌ مردمانی‌ هستند. حارث‌ گفت‌: من‌ با سعدبن‌ مالک‌ و عبدالله‌ بن‌ عمر کناره‌ می‌ گیریم‌. امام(ع) ‌فرمود:سعد و عبدالله‌ بن‌ عمر نه‌ حق‌ را

خود را مرتکب‌ شدند و باید گفت‌ عمده‌ کسانی‌ که‌ ازعلی‌ (ع‌) دوری‌ جستند به‌خاطر تغییر حالت‌ بود که‌ بعد از مقام‌داری و ثروتمندشدن‌ به‌ آنان‌ دست‌ داده بود‌ ‌نه‌ به‌خاطر افتادن‌ در فتنه‌ و این حالت بعد از خلافت عثمان رخ داد که ذکرش گذشت.

۴-‌‌ سعد و موضع‌ وی‌ در جریان‌ حکمیت‌

سعد در زمان‌ جنگ‌ صفین‌ نیز خود را کنار کشیده‌ و در آبگیری‌ متعلق‌ به‌ بنی‌ سلیم‌منزل‌ گزیده‌ بود و از آنجایی‌ که‌ روحیه‌ نظامی‌ گری‌ داشت‌ اخبار را پیگیری‌ می‌‌کرد. روزی‌پسرش‌ عمربن‌ سعد نزد وی‌ آمده‌ و گفت‌: ای‌ پدر مردم‌ در صفین‌ با یکدیگر درگیر شدند وتا پای‌ نابودی‌ جنگیدند. اکنون‌ عبدالله‌ بن‌ قیص‌ (ابوموسی‌ اشعری‌) و

به‌ پسرش‌ جواب‌ رد می‌ دهد. جوابی‌ که‌ سعد داد حکایت‌ ازهمان‌ روشی‌ دارد که‌ در زمان‌ به‌ خلافت‌ رسیدن‌ علی‌ (ع‌) در پیش‌ گرفته‌ بود به‌ همین‌ خاطرپاسخ‌ داد ای‌ عمر دست‌ بدار، چه‌ من‌ از پیامبر خدا (ص) شنیدم‌ که‌ می‌ گفت‌: «پس‌ ازمن‌ فتنه‌ای‌ پدید آید که‌ بهترین‌ مردم‌ در آن‌  هنگامه‌ کسی‌ باشد که‌ از آن‌ بپرهیزد و بر کنارماند.» این‌ کاری‌ است‌ که‌ من‌ آغازش‌ را ندیده‌ام‌ و بنابراین‌ نمی‌خواهم‌ پایانش‌ را

خواهد شد. چون‌ شب‌ نیک‌ تیره‌شد، پدر به‌ صدای‌ بلند، چنان‌ که‌ پسرش‌ بشنود این‌ اشعار رابخواند:

دعوت‌ اباک‌ الیوم‌ و الله‌ للذی‌           دعانی‌ الیه‌ القوم‌ و الامر مقبل‌…

امروز پدرت‌ را به‌ کاری‌ خواندی‌، به‌ خدا سوگند آن‌ قوم‌ نیز پیشتر مرا به‌ همان‌ کار خواندند. بدیشان‌ گفتم‌: بی‌ گمان‌ مرگ‌ از آتش‌ دوزخ‌ گواراتر است‌، خواهید برادر خود رازنده‌ گذارید یا او را بکشید. پس‌ دست‌ برداشتند و گفتند: سعدبن‌ مالک‌ پوچگویی‌ نادان‌ و خرف‌ شده‌ا‌ی‌ بی‌ خرداست‌. چون‌ دیدم‌ کار به‌ منتهای‌ شدت‌ خود رسیده‌ و روزی‌ سخت‌ دشوار

از شر فتنه‌ای‌ که‌ آن‌ را آغازی‌ دردناک‌ و پایانی‌ بی‌ انتهاست‌. اگر روزی‌ناچار به‌ نمایندگی‌ می‌ رفتم‌ بی‌ گمان‌ از علی‌ پیروی‌ می‌ کردم‌ و دلم‌ در قرارگاه‌ او قرار می‌گرفت‌.

ولی‌ من‌ نفس‌ خویشتندار خود را بی‌ آیینی‌ که‌ دارد به‌ کار گرفتم‌، و نفس‌ بخیلی‌ کرد و برمن‌ خود داری‌ روا داشت‌. اما درباره‌ پسر هند، خاک‌ بر رخسار او باد که‌ به‌ راستی‌ آرمان‌ من‌ با آرزوی‌ او بسی‌ تفاوت‌دارد.

ای‌ عمر، با این‌ اندرز خیر اندیشانه‌ بازگرد، من‌ امسال‌ صبر خواهم‌ کرد که‌ صبر زیباترین‌خصال‌ است‌. عمر که‌ موضع‌ پدرش‌ بر او معلوم‌ شده‌ بود از آنجا روی‌ بتافت‌ و راهی‌شد.[۸]

اما مسعودی‌ نقل‌ می‌ کند سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ و عبدالله‌ بن‌ عمر و دیگران‌ که‌ از بیعت‌ علی‌دریغ‌ کرده‌ بودند با جمعی‌ دیگر از مردم‌ به‌ محل‌ اجتماع‌ رفتند و ناظر حکمیت‌ ابوموسی‌ و عمرو عاص‌ بودند[۹] و در جایی‌ دیگر می‌ نویسد: وقتی‌ ابوموسی‌ علی‌ را از خلافت‌ خلع‌ و عمرو عاص‌ معاویه‌ را به‌ خلافت‌ برگزید ابوموسی‌ گفت‌: حیله‌ کردی‌ و میان‌ آن‌ دو نزاع‌ درگرفت‌ و ابوموسی‌ از جواب‌ وا ماند و بر مرکب‌ خود نشسته‌ به‌ مکه‌ رفت‌ در حالیکه‌ زن‌ وزندگی‌ وی‌ در کوفه‌ بود و تصمیم‌ گرفت‌ مادام‌ که‌ زنده‌ است‌ در روی‌ علی‌ ننگرد. عبدالله ‌عمر و سعد ابی‌ وقّاص‌ نیز به‌ بیت‌ المقدس‌ رفتند[۱۰] و

پیامبر(ص) انتظار می‌ رفت‌ ازامیرالمؤمنین‌ حمایت‌ ننمود

ماهیت‌ خود را بروزمی‌دهد. از اینجا نیز می‌ توان‌ فهمید که او در زمان‌ به‌ خلافت‌ رسیدن‌ عثمان‌ نیز به‌ علی‌ (ع‌) رأی‌نداده‌ است‌.

۵-‌ دستور قطع‌ شدن‌ حقوق‌ سعد از بیت‌ المال‌

علی‌ (ع) سهم‌ سعد وقّاص‌ و عبدالله‌ بن‌ عمر را از بیت‌ المال‌ قطع‌ نمود.[۱۱] آن‌ دو نزدعلی‌ (ع‌)آمده‌، اظهار داشتند چرا سهم‌ ما را از بیت‌ المال‌ نمی‌دهید؟

علی‌ (ع‌) فرمود: چرا شما در جنگ‌ جمل‌ و صفین‌ ما را یاری‌ نداده‌ و کناره گرفتید. آنان‌ قتل‌عثمان‌ را بهانه‌ ساخته‌ و گفتند باآنکه‌ منکر مقام‌ و فضل‌ شما نیستیم‌ اما نمی‌دانیم‌ آیاکشتن‌ عثمان‌ بعد از توبه‌ جایز بود یا خیر. علی‌ (ع‌) فرمود:«مگر قرآن نفرمود هر گاه‌ دوگروه‌ از مؤمنین‌ با هم‌ جنگیدند آنها را اصلاح‌ کنید، اگر یک‌ دسته‌ بر دسته‌ دیگر ستم‌ کردندبا آن‌ دسته‌ ظالم‌ و ستمکار بجنگید تا بفرمان‌ خدا گردن‌ نهد» مگر با عثمان‌ بیعت‌ نکردید که‌از او شنوایی‌ داشته‌ و از او پشتیبانی‌ کنید؟ اگر خوب‌ بود چرا او را تنها گذاشتید و یاریش‌نکردید؟ و اگر خلافکار بود چرا

گروه‌ ستمکار نجنگیدید. بنابراین‌ شما از بیت‌ المال‌ سهمی‌ ندارید. نصربن ‌مزاحم‌ در وقعه‌ الصفین‌ نام‌ مغیره‌ بن‌ شعبه‌ را هم‌ در زمره کسانی می‌ آورد که‌ برای‌ درخواست‌ سهم‌ خودنزد علی‌ (ع‌) آمد.[۱۲]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل‌ چهارم‌

سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ در عهد معاویه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتار اول‌ :بیعت‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ با معاویه‌

بعد از شهادت‌ علی‌ (ع‌) سعد ابی‌ وقّاص‌ پانزده‌ سال‌ زندگی‌ کرد هنگامی‌ که‌ امام‌حسن‌ (ع‌) با معاویه‌ صلح‌ کرد و مردم‌

:«سعد وقتی‌ به‌ نزدمعاویه‌ رفت‌ گفت‌: سلام‌ بر تو ای‌ پادشاه‌! معاویه‌ به‌ خشم‌ آمد و گفت‌ چرا نگفتی‌ سلام‌ بر توای‌ امیرمؤمنان‌؟ گفت‌: آن‌ در صورتی‌ بود که‌ ما تو را امیر کرده‌ باشیم‌ در حالیکه‌ تو خودبدین‌ کار پریده‌ای‌.»[۱۳]  اما طه حسین‌ از بلا ذری‌ نقل‌ می‌ کند» سعد بر معاویه‌ در آمد و گفت‌: سلام‌ بر تو ای‌ پادشاه‌! معاویه‌ خندید و گفت‌: ای‌ ابواسحق‌! چه‌ می‌ شد که‌ می‌گفتی‌ ای‌امیرمؤمنان‌؟ پس‌ از آن‌ گفت‌: آیا این‌ را با شادی‌ و خنده‌ می‌ گویی‌؟ به‌ خدا سوگند

امت‌ اسلامی‌ پایمال‌ ستم‌ شدو تا امروز ادامه‌ دارد و سعد کجاست‌ که‌ پاسخگوی‌ عملکرد خود باشد.

بعد از شهادت‌ امیرالمؤمنین‌

ی‌ دردستور کار قرار گرفت‌. با اینکه‌ یکی‌ از بندهای‌ صلح‌ نامه‌ امام‌ حسن‌ مجتبی(ع)‌ با معاویه‌ عدم‌آزار و اذیت‌ شیعیان‌ علی‌ (ع‌) بود تا جایی‌ پیش‌ رفتند که‌ بر منابر به‌ هنگام‌ خواندن‌ خطبه‌هابه‌ علی‌ (ع‌) اهانت‌ و ناسزا می‌گفتند و این‌ عمل‌ سخیف‌ را تا آنجایی‌ پیش‌ بردند که‌ در مدینه‌هم‌ دست‌ به‌ این‌ کار زدند.


گفتار دوم‌: دفاع‌ سعد از امیرالمؤمنین‌ (ع‌) در حضور معاویه‌

عامر پسر سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ که‌ خود شاهد حادثه‌ است‌، می‌ گوید: روزی‌ معاویه‌پدرم‌ سعد را به‌ حضور خود خواند و بدو گفت‌: چرا از نکوهش‌ «ابوتراب‌» خود داری‌ می‌کنی‌ و به او ناسزا نمی‌گویی‌؟

سعد در جواب‌ این‌ پرسش‌ گفت‌: مادام‌ که‌ من‌ سه‌ گفتار رسول خدا(ص) را درباره‌

زنان‌ و کودکان‌ به‌ جای‌گذاردی‌، و از همراهی‌ خود در این‌ نبرد، محروم‌ داشتی‌؟!

من‌ خود‌ به‌ گوش‌ خویش‌ شنیدم‌ که‌ رسول‌ اکرم(ص)‌ فرمود:

«اما ترضی‌ ان‌ تکون‌ منی‌ بمنزله‌ هارون‌ من‌ موسی‌ الاانه‌ لانبی‌ بعدی‌»

یعنی‌: آیا خشنود نیستی‌ که‌ نسبت‌ تو به‌ من‌، همان‌ نسبت‌ هارون‌ به‌ موسی‌ باشد، جز اینکه‌پس‌ از من‌ پیامبر(ص)ی‌ نیست‌؟

دیگر بار شنیدم‌ که‌ در روز نبرد خیبر فرمود:

«لاعطین‌ الرایه‌ رجلا یحب‌ الله‌ و رسوله و‌ یحبه‌ الله‌ و رسوله‌»

یعنی‌: این‌ پرچم‌ را

که‌ از چشم‌درد سخت‌ و رنجور بود، به‌ حضورش‌ آوردند. پیامبر اکرم(ص)‌ آب‌ دهان‌ به‌ چشم‌ دردمند وی‌کشید، سپس‌ پرچم‌ جنگ‌ بدو سپرد که‌ خداوند به‌ دنبال‌ آن‌ فیروزی‌ را نصیبش‌ ساخت‌. ونیز به‌ یاد دارم‌ آن‌ وقت‌ که‌ این‌ آیه‌ نزول‌ یافت‌:

«فقل‌ تعالوا ندع‌ ابنائنا و ابنائکم‌…»[۱۴]

یعنی‌: بگو بیائید بخوانیم‌ ما فرزندانمان‌ و شما فرزندان‌ خود را…

رسول خدا(ص)، علی‌ و فاطمه‌ و حسن‌ و حسین‌ (علیهم السلام‌) را فراخوانده‌ و فرمود:بارالها اینانند خاندان‌ من‌![۱۵]

مسعودی‌ داستان‌ این‌ ملاقات‌ را از طبری‌ چنین بازگو می‌ کند: آنگاه‌ که‌ معاویه‌ به‌ حج‌ آمده‌بود، با سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ به‌ طواف‌ خانه‌ خدا پرداخت‌، و پس‌ از طواف‌ به‌ دارالندوه‌ ـ مرکزاجتماع‌ بزرگان‌ قریش‌ در جاهلیت‌ ـ

و خصلت‌های‌ او در من‌ بود،برایم‌ از هر چیز محبوب‌تر و پرارزش‌تر به‌ شمار می‌ آمد!

مسعودی‌ پس‌ از نقل‌ این‌ عبارت‌، داستان‌ را با کمی‌ اختلاف‌ نسبت‌ بدانچه‌ گفتیم‌، نقل‌ می‌کند. سپس‌ در آخر آن‌ از زبان‌ سعد روایت‌ می‌ کند که‌ گفت‌: بخدای‌! تا زنده‌ هستم‌، هرگز به‌خانه‌ ات‌ پا نمی‌نهم‌! این‌ بگفت‌ و از جای‌ برخاست‌ و مجلس‌ معاویه‌ را

(ص) هست‌ و او بدین‌ کار رضایت‌ نخواهد داد. وی‌ را احضار کن‌ و نظرش‌ را به‌ دست‌ بیاور. معاویه‌مأموری‌ به‌ نزد سعد فرستاد و نظر و خواسته‌ خود را بدو اعلام‌ داشت‌.

سعد گفت‌: اگر این‌ کار را انجام‌ دهی‌، من‌ هر آینه از مسجد بیرون‌ خواهم‌ رفت‌ و دیگر هم‌بدانجا باز نخواهم‌ گشت‌!!

[ یعنی‌ در مسجدی‌ که‌ در آن‌ به‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌ ناسزا گفته‌ شود پا نخواهم‌ گذاشت‌. اهمیت‌این‌ سخن‌ آنگاه‌ روشن‌ می‌ شود که‌ بدانیم‌ درباره‌ مسجد النبی‌ در مدینه‌ منوره‌ بوده‌ است‌.]

را بر منبر مسجد پیامبر(ص) در شهر مدینه‌، ناسزا گوید.[۱۶]  قمی‌ در سفینه‌الجار می‌ نویسد: سعد وقتی‌ شنید که‌ معاویه‌ به‌ علی‌ (ع‌) ناسزا می‌ گوید گریه‌ کرد و شروع‌کرد به‌ ذکر فضایل‌ علی‌ (ع‌) و همچنین‌ از مناقب‌ نقل‌ می‌ کند که‌ معاویه‌ به‌ سعد وقّاص‌دستور داد تا ابوتراب‌ را ناسزا گوید. اما وی‌ شروع‌ کرد از قول‌ پیامبر(ص) فضایل‌ امیرالمؤمنین‌را گفتن‌.[۱۷]  فضیلت‌ علی‌ (ع‌) در حدیث‌ برائت‌ و سد الابواب‌ و الرایه‌ و المنزله‌ را سعد ابی‌وقّاص‌ برای‌ دو مرد عراقی‌ که‌ همسفر وی‌ به‌ حج‌ بودند نقل‌ کرد.[۱۸]  روایاتی‌ را که‌ نقل‌ کردیم‌ نشانگر این‌ است‌ که‌ سعد وقّاص‌ در آخر عمر خود تنها تلاش‌ کرد در مقابل‌ معاویه‌و عملکرد وی‌ که‌ همانا از بین‌ بردن‌ نام‌ علی‌ (ع‌) و فرهنگ‌ ایشان‌ بود فضایل‌ امیرالمؤمنین‌را نقل‌ کند و برای‌ مسلمانان‌ زمان‌ خود و آیندگان‌ به‌ یادگار بگذارد. گرچه‌ فضایل‌امیرالمؤمنین‌ (ع‌) از طریق‌ اهل‌ بیت(ع) نیز‌ نقل‌ شده‌ است اما‌ این‌ عمل‌ سعد ما را بیشتر به حقانیت‌ علی‌ (ع‌)

گفتار سوم: مرگ‌ سعد ابی‌ وقّاص‌

برخی‌ معتقدند که‌ وی‌ به‌ دست‌ معاویه‌ مسموم‌ شده‌ و از دنیا رفت.‌ قمی‌ از مقاتل‌الطالبین‌ ابوالفرج‌ اصفهانی‌ نقل‌ می‌ کند که‌ معاویه‌ برای‌ بیعت‌ گرفتن‌ جهت‌ فرزندش‌ یزید،سعد وقّاص‌ و امام‌ حسن‌ (ع‌) را مسموم‌ کرد.[۱۹] اما با توجه‌ به‌ رابطه‌ مسالمت‌آمیزی‌ که‌ بین‌معاویه‌ و سعد وجود داشت‌ این‌ روایت‌ درمورد سعد درست‌ نیست‌ و از طرفی‌ امام‌ حسن‌(ع‌) در سال‌ ۵۰ مسموم‌ و به‌ شهادت‌ رسید ولی‌ سعد وقّاص‌ چندین‌ سال‌ پس‌ از شهادت ‌امام حسن(ع)‌ زندگی‌ کرد و در این‌ زمان‌ در عقیق‌ منزل‌ مسکونی‌ که‌ خود ساخته‌ بود ساکن‌ بود. به‌ یک ‌روایت‌ سعد در سال‌ ۵۴ و به‌ روایت دیگر‌ ۵۵ و نیز به‌ یک‌ روایت‌ در سال ۵۸ در گذشت‌ و از عقیق‌ تا مدینه‌ بردوش‌مردان‌ تشیع‌ جنازه‌ شد و با لباسی‌ که‌ در بدر در برداشت‌ کفن‌ شد، مروان‌ و همسران‌ پیامبر(ص) بر وی‌ نماز گذاردند و در بقیع‌ دفن‌ شد.[۲۰]

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.[/tab][/tabgroup]

[tabgroup][tab title=”قسمت هایی از متن (۷)”] 

نسل‌ دوم‌ این‌ خاندان‌

(هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌شیعه‌ امیرالمؤمنین‌ علی‌ (ع‌))

(عمر بن‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌شیعه‌ آل‌ ابی‌ سفیان‌)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل‌ اول‌

 

(هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌)

(شیعه‌امیرالمومنین‌ علی‌بن‌ابی‌طالب‌(ع‌))

 


مدخل

شیعه‌ امیرالمؤمنین[۱]‌ کیست‌؟

از آنجایی‌ که‌ نام‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌ در کنار نام‌ مالک‌ اشتر، عماربن‌ یاسربرده‌ می‌شود و به‌ عنوان‌ شیعه‌

می‌توان‌ اذعان‌ داشت‌ که‌ وی‌ رابطه‌ بسیار نزدیک‌، دوستانه‌ و صمیمانه‌ای‌ با علی‌ (ع‌) داشت‌ و در سخنرانی‌های

کرد و عاقبت‌ نیز در رکاب‌ علی‌ (ع‌) با دعای‌ آن‌ حضرت‌ به‌ شهادت‌رسید و تفصیل‌ این‌ مطالب‌ ضمن‌ گفتارهای‌ آتی‌ خواهد آمد.


گفتار اول‌: نسب‌ و اسلام‌ هاشم‌ بن‌ عقبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌

۱ـ نسب‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌

هاشم‌ فرزند عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌ است‌. عتبه‌ برادر سعد بود و قبل‌ از جنگ‌ بعاث‌مرتکب‌ قتلی‌ شده‌، به‌ یثرب‌ گریخت.‌[۲]  اما پس‌ از هجرت‌ پیامبر(ص) نیز مسلمان‌ نشده‌ و درجنگ‌ احد در سپاه‌ مشرکین‌ حضور داشت‌ وی‌ از جمله‌ کسانی‌ بود که‌ در کشاکش‌ جنگ‌آسیبی‌ بر پیامبر(ص) وارد کرد. مسلمانان‌ توانستند پیامبر(ص) را در جنگ‌ احد نجات‌ دهند که از

آن‌ کس‌ که‌ روی‌ پیامبر(ص) را به‌ خون‌ بیالود! و آن‌ کس‌ که با پرتاب سنگ‌ جراحت‌ بر صورت‌ پیامبر(ص) وارد کرده‌ بود عتبه‌ برادر سعد بود. سعد وقّاص‌ می‌گفت‌: بر هیچ‌ چیز چنان‌ حریص‌ نبودم‌ که‌ برقتل‌ برادر خود از بهر آنکه‌ وی‌ چنان‌ کرده‌ بود و مرا یقین‌ شده‌ که‌ با گفتار پیامبر(ص) برادر من‌ عتبه‌ بدترین‌ خلق‌ است، از بهر آنکه‌ وی‌ خدا و پیامبر(ص) او‌ را دشمن‌ می‌دارد. [۳]

بعد از ماجرای‌ آسیب‌ دیدن‌ صورت‌ پیامبر(ص) در جنگ‌ احد توسط‌ عتبه‌، منابع‌ دوروایت‌ را نقل‌ می‌کنند: یکی‌ اینکه‌ پیامبر(ص) در

این‌ عقیده‌اند که‌ وی تا فتح ‌مکه‌ زنده‌ بود و اسلام‌ آورد و سپس در گذشت‌. بلاذری‌ با نقل‌ این‌ دو روایت‌ در انساب‌ الاشراف‌مرگ‌ وی‌ را قبل‌ از فتح‌ مکه‌ قوی‌تر می‌داند.[۴]

۲ـ اسلام‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌

هاشم‌ در روزگار رسول خدا(ص) سن‌ نوجوانی‌ را سپری‌ می‌کرد و بعد از فتح‌ مکه‌ اسلام ‌آورده‌ بود و اینکه‌ آیا از صحابه‌ رسول خدا (ص‌) شمرده‌ می‌شود یا خیر؟ خیلی‌ نمی‌ توان‌در مورد آن‌ بحث‌ نمود و از آنجائیکه‌ بعد از فتح‌ مکه‌ غزواتی‌ رخ‌ داد منابع‌ از دلاوری‌ها وشجاعت‌های‌ وی‌ چیزی‌ نقل‌ نمی‌ کنند تا اینکه‌ بعد از رحلت‌ پیامبر(ص) و زمان‌ خلفاء در فتوحات‌ شام‌ و عراق‌ نام‌ وی‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ از سرداران‌ فتوحات‌ شام‌ و عراق‌برده‌ می‌شود و این‌ مسئله‌ نشان‌ می‌دهد که وی‌ در زمان‌ خلفای‌ راشدین‌ اشتهار پیدا کرد.


گفتار دوم‌: هاشم‌ بن‌ عتبه‌ و فتوحات‌ شام‌ و عراق‌

۱ـ جبهه‌ شام‌

محسن‌ امین‌ می‌نویسد: هاشم‌ در واقعه‌ یرموک‌، فتح‌ دمشق‌، معرکه‌ قادسیه‌ و نیزاستیلاء بر مدائن‌ حضور داشت‌ و در جنگ‌ جلولاء فرماندهی‌ سپاه‌ اسلام‌ را بر عهده‌ داشت.[۵] ‌ابن‌ اعثم‌ کوفی‌ می‌نویسد خلیفه‌ اول،‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ را جهت‌ یاری‌

که‌ این‌ کار بس‌بزرگ‌ است‌. در این‌ محاربت‌ دو سعادت‌ موجود است‌: فتح‌ و غنیمت‌ یا غزا و شهادت‌». بر این‌سخن‌ خلق‌ بسیار از قبیله‌ همدان‌، أسلم‌، غفار، مدینه‌ و جهینه‌ اجابت‌ کرده‌، بیرون‌ شدند و به‌هاشم‌ بن‌ عتبه‌ پیوستند.[۶]  در آن‌ ایام‌ که‌ هاشم‌ به‌ کمک‌ ابوعبیده‌ جراح‌ به‌ جانب‌ شام‌ روان‌بود، لشگری‌ از قبایل‌ مختلف‌ که‌ به‌ سه‌ هزار نفر می‌رسید، با وی‌ همراه‌ شدند. در این‌ زمان‌عموی‌ وی‌ سعد او را بدرقه‌ کرد و نصیحت‌ نمود و گفت‌:

ای‌ برادرزاده‌، به‌ این‌ مهم‌ بزرگ‌ می‌روی‌ و سادات‌ عرب‌ به‌ موافقت‌ تو می‌آیند. زنهارکه‌ با ایشان‌ تواضع‌ کنی‌ و از کبر و سرکشی‌ و رعونت‌ و متکبری‌، بپرهیزی‌ و با همگنان‌حسن‌ معاشرت‌ پیش‌گیری‌ که‌ در شریعت‌ هیچ‌ کس‌ را بر هیچ‌ کس‌ فضیلت‌ نیست‌ مگر به‌ تقوا و چون‌ با اعدای‌ دین‌ محاربت‌ پیش‌ آید به‌ هر تیری‌ که‌ اندازی‌ و به‌ هر نیزه‌ که‌ بزنی‌،می‌باید که‌ جز رضای‌ خدای‌ تعالی‌ نجویی‌ که‌ دنیا گذران‌ است‌… . ابوعبیده‌ و جمله‌ مسلمانان‌ به‌ قدوم‌ هاشم‌ و این‌ لشکر عظیم‌ خوشدل‌ شدند و به‌ مقدم‌ایشان‌ مستظهر گشتند.[۷]

هاشم در جنگ‌ مناطق‌ شامات‌ دلاوری‌های‌ زیادی‌ از خود بروز داد. در غزوه‌ یرموک‌ تیری‌ برچشم‌ چپ‌ وی‌ اصابت‌ کرد و آسیب‌ دید به‌ همین‌ خاطر وی‌ را هاشم‌ اعور نیز می‌گفتند.[۸]دینوری‌ یادآوری‌ می‌کند که‌ یکی‌ از چشمهایش‌ در جنگ‌ یرموک‌ کور شده‌ بود

ابوعبیده‌ مسلمانان‌ را آماده‌ ساخت‌ و بر میمنه‌ خود معاذبن‌ جبل‌ وبر مسیره‌اش‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ را فرماندهی‌ داد.[۹] در این‌ جنگ‌ نیز پیروزی‌ با مسلمانان‌ بود.

۲ـ جبهه‌های ایران

در نبرد قادسیه‌ دو لشگر، جنگ‌ عظیمی‌ کردند ولی‌ پیروزی‌ نصیب‌ هیچکدام‌ نشد تااینکه‌ از شام‌ لشکری‌ به‌ سرداری‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌ رسید که‌ به‌ موجب‌ دستورعمر، ابوعبیده‌ جراح‌ از شام‌ به‌ کمک‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ فرستاده‌ بود چون‌ چشم هاشم‌ به‌ لشکرعمویش‌ سعدوقّاص‌ افتاد، لشکر خود را منظم‌ کرده‌ به‌ سپاه‌ مسلمانان‌ پیوستند.[۱۰]  با مدادروز سوم‌ بود که‌ دو لشکر مقابل‌ هم‌ قرار گرفتند. رستم‌ فیل‌ها را بیاورد و چون‌ اسبان ‌بدانها نگریستند نزدیک‌ بود که‌ پراکنده‌ گردند. سپس‌ مسلمین‌ بر فیل‌ها حمله‌ ور شدند وچشمهای‌ آن‌ها را شکافتند و خرطوم‌ها را بریدند. در بامداد روز چهارم‌ مسلمین‌ به‌ میدان‌کار زار آمدند و پیروزی‌ با ایشان‌ بود و رستم‌ کشته‌ شد.[۱۱]

در فتح‌ جلولاء سعد وقّاص‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ برادر زاده‌ خود را روانه‌ آنجا نمود و لشکری‌ که‌ عدد آن‌ را ابن‌ اعثم‌ بیست‌ و چهار هزار نفر می‌نویسد روانه‌ جلولاء کرد. اما دیگر منابع‌ مثل‌ اخبار الطوال‌ تعداد سپاه‌ را دوزاده‌ هزار نفر می‌نویسند و اضافه‌ می‌کندکه‌ سردار لشکر عمروبن‌ مالک‌ بود.[۱۲]  اما معروف‌تر این‌ است‌ که‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ وقعقاع‌ بن‌ عمرو را با دوازده‌ هزار نفر به‌ آنجا فرستاد و در این‌ جنگ‌ نیز پیروزی‌ از آن‌مسلمانان‌ بود.[۱۳]

سادات‌ مسلمین‌ و از مهاجر و انصار وبزرگان‌ عرب‌ بودند. جنگ‌ شدیدی‌ درگرفت‌ و هاشم‌ با خطابه‌ هایی‌ که‌ کرد و رشادت‌ هایی‌که‌ از خود نشان‌ داد توانست‌ بر ایرانیان‌ پیروز شود و مسلمانان‌ به‌ غنائمی‌ دست‌ یافتند که‌بی‌ حد و حصر بود. هاشم‌ در این‌ باره‌ شعری‌ دارد:

یوم‌ جلولاء و یوم‌ رستم‌               و یوم‌ زحف‌ الکوفه‌ المقدّم‌

و یوم‌ عرض‌ النهر المحّرم‌                 من‌ بین‌ ایام‌ خلون‌ صرّم‌

شیّبن‌ اصداغی‌ فهن‌ هرّم‌                مثل‌ ثغام‌ البلد المحرّم‌ [۱۴]


گفتار سوم‌: هاشم‌ بن‌ عتبه‌ در عهد خلافت‌ علی‌ (ع‌)

۱ـ بیعت‌ با علی‌ (ع‌)

چون‌ خبر کشته‌ شدن‌ عثمان‌ و بیعت‌ مهاجر و انصار با‌ امیرالمؤمنین‌ علی‌ (ع‌) به‌ کوفه‌رسید کوفیان‌ به‌ نزد ابوموسی‌ اشعری‌ که‌ امیر کوفه‌ بود، آمدند و گفتند چرا با علی‌ بیعت‌نمی‌ کنی‌ و مردم‌ را به‌ بیعت‌ او نمی‌ خوانی‌ در حالیکه‌ مهاجر و انصار با او بیعت‌

بیعت‌ نماید. ابن‌ اعثم‌ می‌نویسد هاشم‌ این‌ سخن‌ بگفت‌ و به‌ دست‌ راست‌ خویش‌ دست ‌چپ‌ را بگرفت‌ و گفت‌: دست‌ چپ‌ از آن‌ من‌ است‌ و دست‌ راست‌ من‌ از آن‌ امیر المؤمنین‌ علی‌(ع‌) است‌ با او بیعت‌ کردم‌ و به خلافت‌ او راضی‌ شدم‌.

چون‌ هاشم‌ بر این‌ جمله‌ بیعت‌ کرد، ابوموسی‌ را هیچ‌ عذری‌ نماند، برخاست‌ و بیعت‌ کرد وپس‌ از وی‌ بزرگان‌، سادات‌ و معارف‌ کوفه‌ بیعت‌ کردند. [۱۵]

۲ـ جنگ‌ جمل‌

وقتی‌ که‌ غائله‌ جمل‌ بپا شد و یاران‌ طلحه‌ و زبیر و عایشه‌ بصره‌ را

هاشم‌ در نبردهای‌ جمل‌ وصفین‌ بپردازیم‌، باید به‌ این‌ سؤال‌ پاسخ‌ داد که به‌ چه‌ دلیل‌ هاشم‌ به‌ علی‌ (ع‌) علاقه‌مند شده،‌ با اوبیعت‌ کرد و در رکاب‌ علی‌ (ع‌) به نبرد پرداخت‌. در پاسخ به این سؤال می‌توان‌ به‌ چند نکته‌ اشاره‌ نمود:

الف‌) دوستی‌ وی‌ با اهالی‌ کوفه‌ مانند مالک‌ اشتر که‌ از پیروان‌ و دوستداران‌ علی‌ (ع‌) بودند.

ب‌) علاقه‌ای‌ که عمویش‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌ به‌ علی‌ (ع‌) داشت.‌ گرچه‌ این‌ علاقه‌ تا آن‌ مقدارنبود که‌ به‌ عنوان‌ شیعه‌ علی‌ شناخته‌ شده‌ و در شورای‌ شش‌ نفره‌ خلافت‌ پس‌ از عمر، به‌علی‌(ع) رأی‌ بدهد و بر آن‌ پایداری‌ نماید، اما در انتقال‌ محبت‌ علی(ع) به دیگران بی‌تأثیر نبود. گرچه مدرک متقنی بر انتقال محبت نداریم‌ و

رؤیت‌ کردم‌. سعید گفت‌: چطوربا یک‌ چشمت‌ هلال‌ را رؤیت‌ کردی‌ و حال‌ آنکه‌ خلایق‌ با دو چشم‌ ماه‌ را ندیدند؟ به‌ همین‌بهانه‌ بروی‌ حد جاری‌ کرد. بلاذری‌ در ادامه‌ می‌نویسد وقتی‌ عثمان‌ کشته‌ شد هاشم‌ بن‌عتبه‌ به‌ علی‌ (ع‌) ملحق‌ شد و پس‌ از اینکه‌ به‌

منبررفتن‌ خود داری‌ نمود و دستور داد تا منبر را تطهیر کردند و گفت‌ «ولید نجس‌ و پلید بوده‌است». چون‌ مدتی‌ از حکومت‌  سعید در کوفه‌ گذشت‌، کارهای‌ ناپسندی از او نمودار شد و دراموال‌ دخالت‌‌های خود‌سرانه‌ای‌ کرد که‌ اعتراض‌ عمومی‌ را به دنبال داشت.‌[۱۶] ولی‌ ابن‌ اعثم‌ کوفی‌پس‌ تعریف‌ از سعید بن‌ العاص‌ به‌ درگیری‌ هاشم‌ و سعید اشاره‌ کرده‌ و می‌نویسد:

«پس‌ اشراف‌ کوفه‌ از علما و غیره‌ نزد او آمد و شد می‌داشتند و از

و آنچه‌ با هاشم‌ کرده‌ بود از زدن‌و سوختن‌ سرای‌ با او

المؤمنین‌ انصاف‌ من‌ از سعید نستاند. اگر در این‌ معنی‌ داد من‌ ندهد، این‌کار دور و دراز کشد و به‌ چیزهای‌ دیگر سرایت‌ کند.

امیرالمؤمنین‌ عثمان‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ را مراعات‌ کرده‌ گفت‌:

تو می‌دانی‌ که‌ در این‌ کار که‌ سعید کرده‌ است‌، مرا جرمی نیست.‌ من‌ نفرموده‌ام‌ و خبری‌ندارم‌ اما آنچه‌ لازم است و

ابن‌ اعثم‌ نقل‌ کردیم‌ تمام‌ وکمال‌ صحیح‌ نباشد، لااقل‌ اختلاف‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ با خاندان‌ اموی‌ که‌ عثمان‌،ولید و سعید بن‌ العاص‌ باشند را نشان می‌دهد و این‌ نفرت‌ و اختلاف‌ تا زمان‌ معاویه‌ هم‌ ادامه‌ یافت‌.

۳ـ جنگ‌ صفین‌

ابتدا به‌ دو خطابه‌ هاشم‌ می‌پردازیم‌ که‌ در جریان‌ رایزنی‌ جهت‌ لشگرکشی‌ به‌ شام‌ وشروع‌ جنگ‌ صفین‌ ایراد نمود و بر نبرد با قاسطین‌ اصرار ورزید. هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌وقّاص‌ برخاست‌ و خدا را بدانچه‌ سزد سپاه‌ و ستایش‌ کرد و سپس‌ گفت‌: «اما بعد، ای‌امیرالمؤمنان‌، من‌ بر احوال‌ آن‌ قوم‌ آگاهی تمام‌ دارم‌. ایشان‌ همه‌ با تو و شیعیان‌ تو دشمنند وبا کسی‌ همراهند که‌ دنیا پرستی‌ را می‌جوید و ایشان‌ با تو می‌جنگند و پیکار می‌کنند و ازهیچ‌ کوششی‌ فرو گذار نباشند. بر سر دنیا مجادله‌ می‌کنند و از (انفاق‌) آنچه‌ در دست‌دارند دریغ‌ می‌ورزند. آنان‌ را هیچ‌ دستاویزی‌ جز این‌ نیست‌ که‌ نادانان‌ را به‌ بهانه‌خونخواهی‌ عثمان‌ بن‌ عفان‌ بفریبند. دروغ‌ می‌گویند، انتقام‌ خون‌ او را نمی‌ خواهند بلکه‌طالب‌ دنیایند. ما را (موج‌ وار) به‌ سوی‌ ایشان‌ به‌ حرکت‌ درآر.

خطابه‌ را در وقعه‌ الصفین‌ نقل‌ نمود[۱۷]، خطابه‌ دیگری‌ نیز از وی‌ نقل‌ کرده است که‌ بدین‌ شرح‌ است‌:

«هاشم‌ بن‌ عتبه‌ خدای‌ را سپاس‌ وستایش‌ کرد و سپس‌ گفت‌: ای‌ امیرمؤمنان‌، ما را بر سر آن‌ قوم‌ سنگدل‌ بتاز، کسانی‌ که‌کتاب‌ خدا را پشت‌ سر نهادند و رفتاری‌ بر خلاف‌ خرسندی‌ خدا با مردم‌ در پیش‌ گرفتند. حرامش‌ را حلال‌ شمردند و حلالش‌ را حرام‌ انگاشتند و شیطان‌ برایشان‌ چیره‌ شد ووعده‌های‌ باطل‌ بدیشان‌ داد

حق‌ تو همین‌ را که‌ ما دانسته‌ایم‌، می‌دانند. لیکن‌ به‌ حکم‌ تقدیر، شقاوت‌ و بدبختی‌گریبانگیرشان‌ گشته‌ و هوای‌ نفس‌ ایشان‌ را از  راه‌ حق‌ منحرف‌ کرده‌ است‌ و ستمکارشده‌اند. پس‌ دستهای‌ ما به‌ فرمان‌ پذیری‌ و فرمانبرداری‌، به‌ سوی‌ تو گشوده‌ است‌ و دلهای‌ ما به‌ خیرخواهی‌ تو گشاده‌ و جانهای‌ ما برای‌ تو آماده‌ است‌ تا در برابر هر کس‌ که‌ با تومخالفت‌ ورزد به‌ پایمردی‌ بایستیم‌ و کار ولایت‌ را به‌ تو سپاریم‌. به‌ خدا سوگند که‌ هرگزدوست‌ ندارم‌ تمامی‌ آنچه‌ را زمین‌ در خود نهفته‌ و آسمان‌ بر آن‌ سایه‌ افکنده‌ به‌ من‌ دهند ومن‌ دشمن‌ تو را به‌ دوستی‌ گیرم‌ یا دوستت‌ را دشمن‌ دارم‌. پس‌ علی‌ (ع‌) گفت‌: بار الها،(توفیق‌) شهادت‌ در راه‌ خود و همراهی‌ با پیامبر خویش‌ صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلم‌ رانصیبش‌ فرمای‌».[۱۸]

هاشم‌ بن‌ عتبه‌ همانطوری‌ که‌ در سخنرانی‌های‌ خود علی‌ (ع‌) را مورد خطاب‌ قرارمی‌داد تا مسلمانان‌ را به‌ جنگ با‌ معاویه‌ و یارانش‌ رهبری‌ کند خود نیز با تمام‌ وجود بر سراعتقادات‌ خود روانه‌ میدان‌ شد و دلاوری‌ها نمود و با فوجی‌ از رزمندگان‌، با تعداد ساز وبرگ‌ نیکو در میدان‌ جنگ‌ صفین‌ دست‌ به‌

ان‌ مردمی‌که‌‌ آهنگ‌ آخرت‌ دارد و از جان‌ خود گذشته‌ است‌. در میان‌ سرهای‌ آن‌ قوم‌ سرکش‌ در پیچم‌ و به‌ جولان‌ در آیم‌.

پس‌ نیزه‌ای‌ گرفت‌ و چنان‌ آن‌ را جنباند که‌ بشکست‌، آنگاه‌ نیزه‌ای‌ دیگر گرفت‌ و آن‌ رابی‌ انعطاف‌ و بد دست‌ دید و کنار افکند، سپس‌ نیزه‌ای‌ خو شدست‌ و هموار خواست‌ وپرچمش‌ را بر آن‌ بست‌. چون‌ علی‌ پرچم‌ را به‌ هاشم‌ داد، مردی‌ از (قبیله‌) بکربن‌ وائل‌ که‌ ازسپاهیان‌ هاشم‌ بود (به‌ طنز) گفت‌: هاشم‌ به‌ میدان‌ گام‌ نهاد ـ و این‌ سخن‌ را به‌ تکرار بازمی‌گفت‌ ـ سپس‌ گفت‌: هاشم‌ تو را چه‌ شده‌؟ از مخافت‌ معرکه‌ چنین‌ باد به‌ گلو افکنده‌ای‌ یا ازترس‌ و بزدلی‌ خویش‌؟!

گفت‌: این‌ کیست‌؟ گفتند: فلانی‌ است‌. گفت‌: حق‌ داری‌ که‌ تو به‌ پرچمداری‌ شایسته‌تر از منی‌(اما اینک‌ که‌ اراده‌ امیرمؤمنان‌ بر من‌ قرار گرفته‌) چون‌ دیدی‌ من‌ به‌ خاک‌ افتادم‌ تو پرچم‌ رابرگیر. آنگاه‌ به‌ یارانش‌ گفت‌: بند پای‌ موزه‌های‌ خود را محکم‌ ببندید و بندهای‌ کمرتان‌ رامحکم‌ بکشید و چون‌ دیدید سه‌ بار پرچم‌ را به‌ اهتزاز درآوردم‌ بدانید که‌ (آماده‌ هجومم‌ولی‌) نباید هیچیک‌ از شما بیشتر از من‌ به‌ حمله‌ در آید. سپس‌ هاشم‌ به‌ لشکر معاویه‌نگریست‌ و گروه‌ عظیمی‌ را دید، گفت‌: اینان‌ کیستند؟ [گفتند: یاران‌ ذی‌ الکلاعند. به‌ سویی‌دیگر نگریست‌ و سپاهی‌ را دید، گفت‌: اینان‌ کیستند؟] گفتند: سپاه‌ اهل‌ مدینه‌ و قریشند.گفت‌: اینان‌ قوم‌ خود منند، مرا نیازی‌ به‌ پیکار با ایشان‌ نیست‌. سپس‌ گفت‌: پیرامون‌ آن‌خرگاه‌ سپید کیانند؟گفتند: آنان‌ معاویه‌ و سپاه‌ محافظ‌ اویند. گفت‌: آن‌ فوج‌ مشخص‌ که‌ درمیان‌ آن‌ها می‌بینم‌ کیستند؟ گفتند: آن‌ دسته‌ عمروبن‌ عاص‌ و پسران‌ و [غلامانش‌] هستند.پس‌ پرچم‌ را برگرفت‌ و به‌ اهتزاز در آورد، یکی‌ از یارانش‌ گفت‌: لختی‌ دست‌ نگهدار و شتاب‌مکن‌. هاشم‌ گفت‌:

«قد اکثروا لومی‌و ما اقلاانی‌ شریت‌ النفس‌، لن‌ اعتلا» به‌ من‌ بسی‌ طعنه‌ زدند (و یک‌ چشم‌ ترسیده‌ چشمم‌ خواندند) و کم‌ نگفتند. ولی‌ من‌آنم‌ که‌ جان‌(به‌ خدا) فروخته‌ام‌ و سستی‌ نمی‌ ورزم‌. یک‌ چشمی‌، که‌ برای‌ خود اعتباری‌ می‌جوید ناگریز است‌ یا دشمنی‌ را شکست‌ دهد و یاخود از پای‌ درآید. او چندان‌ زیسته‌ که‌ دلش‌ از زندگی‌ به‌ تنگ‌ آمده‌، اینک‌ با نیزه‌ بر آنان‌بتازم‌ و سخت‌ برانمشان‌.[۱۹]

نه‌ تنها هاشم‌ به‌ علی‌ (ع‌) ایمان‌ دارد و حاضر است‌ در رکاب‌ اوجانفشانی‌ کند علی‌ (ع‌) نیز به‌ شجاعت‌ و پایمردی‌ وی‌ ایمان‌ داشته‌ او را ستایش‌ می‌کند. نمونه‌اش را می‌توان در خطبه شصت و هشت نهج‌البلاغه دید.

علی(ع) در ستایش‌ هاشم‌ می‌‌فرماید: «می‌خواستم‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ رافرماندار مصر کنم.‌ اگر او را انتخاب‌ می‌کردم‌

بکر نتوانست‌ در مقابل‌ آنان‌ایستادگی‌ کند و شکست‌ خورد و به‌ شهادت‌ رسید. از این‌ جمله‌ علی‌ (ع‌) در می‌یابیم‌ که‌ چقدربه‌ یارانش‌ مثل‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ و محمد بن‌ ابوبکر علاقمند بود.

چون‌ کاربر معاویه‌ دشوار شد عمروبن عاص‌ و بسر بن‌

عاص‌ با گروه‌ سواران‌خویش‌ آهنگ‌ نبرد با هاشم‌ مرقال‌ کرد در حالیکه‌ پرچم‌ بزرگ‌ علی‌ (ع‌) به‌ دست‌ هاشم‌ بوده عمرو در حالی‌ که‌ رجز می‌خواند نیزه‌ به‌ دست‌ به‌ طرف‌ هاشم‌ هجوم‌ برد. هاشم‌ نیز از آن‌سو پاسخ‌ رجز وی‌ را داده‌ و به‌ نبرد پرداخت‌ و می‌گفت‌:

لاعیش‌ ان‌ لم‌ الق‌ یومی‌عمروا               ذاک‌ الذی‌ احدث‌ فینا الغدرا…

زندگی‌ نسزد، اگر امروز عمرو را که‌ رسم‌ فریبکاری‌ را بنیان‌ گذاشت‌ به‌ چنگ‌ نیاورم‌.

ای‌ دل‌، چون‌ خداوند امری‌ را مقدر فرماید بیتابی‌ مکن‌ و شکیبا و بردبار باش‌.

این‌ ضربت‌ در برابر آن‌ ضربت‌، و این‌ زخم‌ خونین‌ در برابر آن‌ یک‌، ای‌ کاش‌ ثمره‌ای‌ که‌ ازاین‌ پیکار می‌چینی‌ همان‌ گورت‌ باشد که‌ نصیبت‌ می‌آید.

پس‌ با عمرو به‌ نیزه‌ زنی‌ پرداخت‌ و او را هدف‌ ضربات‌ پیاپی‌ نیزه‌ قرار داد تا از میدان‌روی‌ تافت‌، دامنه‌ جنگ‌ بالا گرفت‌ و دو طرف‌ از هم‌ جدا شدند، و معاویه‌ از این‌ برخوردخرسند نشد

چه‌ برسرم‌ آمده‌ است‌ و چون‌ به‌ شکم‌هاشم‌ نگریست‌ آنرا شکافته‌ دید و پیش‌ علی‌ (ع‌) آمد و خبر آورد. چیزی‌ نگذشت‌ که‌ هاشم‌ به‌زمین‌ افتاد و یارانش‌ گریختند و او را میان‌ کشتگان‌ رها کردند و شب‌ فرا رسیده‌ بود وجنگ‌ متوقف‌ شد.

طبری‌ ماجرایی‌ را از زبان‌ ابوسلمه‌ نقل‌ می‌کند که‌ نشان‌ می‌دهد که‌ هاشم‌ به‌ علی‌ (ع‌) ایمان‌داشته‌ و از او دفاع‌ می‌کند و سپس‌ به‌ واقعه‌ شهادت‌ وی‌ می‌پردازد. طبری‌ می‌نویسد: هنگام‌شب‌ هاشم‌ بن‌ عتبه‌ زهری‌ کسان‌ را خواند و گفت‌: «هر که‌ خدا و آخرت‌ را منظور دارد سوی‌من‌ آید.» بسیار کس‌ سوی‌ وی‌ آمدند و با گروهی‌ از همراهان‌ خود مکرر به‌ مردم‌ شام‌ حمله‌برد و به‌ هر سو حمله‌ برد با مقاومت‌ روبرو شد و جنگی‌ سخت‌ کرد. به‌ یاران‌ خویش‌ گفت‌: «از مقاومت‌ آنها بیمناک‌ مشوید که‌ این‌ مقاومت‌ و حمیتی‌

.به‌منظور ثواب‌ خدای‌ پیکار کنید تا خدا میان‌ ما و آنها داوری‌ کند که‌ خدا بهترین‌ داوران‌است‌.» گوید: آنگاه‌ با گروهی‌ از قادریان‌ برفت‌ و شبانگاه‌ او و همراهانشان‌ جنگی‌ سخت‌کردند تا توفیقی‌ به‌ دست‌ آوردند. طبری در ادامه، جریان رجزخوانی و ناسزاگویی جوانی را در مقابل هاشم و دفاع وی را نقل می‌کند و می‌نویسد:

در این‌ حال‌ بودند که‌ نوجوانی‌ سوی‌ آن‌ها آمد و  رجزی‌ می‌خواند به‌ این‌ مضمون‌:

«من‌ فرزند غسانم‌ که‌ شاهان‌ داشت‌

«و اینک‌ پیرو دین‌ عثمانم‌

«چیزی‌ شنیدم‌ و غمین‌ شدم‌

«که‌ علی‌ پسر عفان‌ را کشته‌ است‌»

آنگاه‌ حمله‌ آورد و روی‌ نگردانید، شمشیر می‌زد و ناسزا می‌گفت‌ و لعن‌ می‌کرد و سخن‌بسیار می‌کرد. هاشم‌ بن‌ عتبه‌ گفت‌: «بنده‌ خدا پس‌ از این‌ سخن‌ دشمنی‌ها هست‌ و پس‌ ازاین‌ پیکار رستاخیز، از خدا بترس‌ که‌ پیش‌ او می‌روی‌ و از این‌ موقع‌ می‌پرسد و اینکه‌ چه‌منظور داشته‌ای‌؟»گفت‌: «من‌ با شما جنگ‌ می‌کنم‌ از آنرو که‌ یار شما چنانکه‌ به‌ من‌ گفته‌اند نماز نمی‌کند، شما نیز نماز نمی‌ کنید. با شما می‌جنگم‌ برای‌ اینکه‌ یارتان‌ خلیفه‌ ما را کشته‌ وشما کشتن‌ خلیفه‌ را از او خواسته‌اید.»

هاشم‌ گفت‌: «ترا با پسر عفان‌ چه‌کار؟ یاران‌ محمد و فرزندان‌ یاران‌  وی‌ و قاریان‌ قوم،‌ او راکشتند که‌ بدعتها آورده‌ بود و خلاف‌ حکم‌ قرآن‌ کرده‌ بود، قاتلان‌ وی‌ اهل‌ دین‌ بودند و ازتو و یارانت‌، به‌ اندیشیدن‌ در کار‌ مردم‌، شایسته‌تر. گمان‌ ندارم‌ کار این‌ امت‌ و کار این‌ دین‌یک‌ لحظه‌ معوق‌ مانده‌ باشد».

گفت‌: «چرا، به‌ خدا من‌ دروغ‌ نمی‌ گویم‌ که‌ دروغ‌ زیان‌ می‌زند و سود نمی‌ دهد.»

گفت‌:«اهل‌ این‌ کار بهتر وقوف‌ دارند.

‌تو را از دینت‌ گمراه‌ نکنند».

جوان‌ گفت‌: «ای‌ بنده‌ خدا تو را مردی‌ پارسا می‌بینم‌، آیا مرا توبه‌ هست‌؟»

گفت‌:«آری‌، ای‌ بنده‌ خدا به‌ پیشگاه‌ خدا توبه‌ بر، تا توبه‌ تو را بپذیرد که‌ او عزوجل‌ توبه‌بندگان‌ را می‌پذیرد و از بدیها در می‌گذرد و پاکیزه‌ کاران‌ را دوست‌ دارد.»

گوید: به‌ خدا جوان‌ صف‌ کسان‌ را شکافت‌ و بازگشت‌ و یکی‌ از مردم‌ شام‌ گفت‌: «عراقی‌فریب‌ داد، عراقی‌ فریب‌ داد.»

گفت‌:«نه‌ بلکه‌ مرا اندرز داد».

گوید: آنگاه‌ هاشم‌ و یارانش‌ سخت‌ بجنگیدند، هاشم‌ را مرقال‌ می‌گفتند از آنروکه‌ در کارجنگ‌ سریع‌ بود. وی‌ و یارانش‌ بجنگیدند تا بر مقابلان‌ خود فایق‌ آمدند و به‌ آن‌ها حمله‌بردند. هاشم‌ رجزی‌ به‌ این‌ مضمون‌ می‌خواند:

«یک‌ چشم‌ برای‌ کسان‌ خود جایی‌ می‌جوید.

«چندان‌ زیسته‌ که‌ زندگی‌ به‌ تنگ‌ آمده‌

«کسان‌ را در‌ ذی‌الکعوب‌ از پای‌ در آورد»

گوید: آنروز هاشم نه‌ یا ده‌ کس‌ را کشت‌. آنگاه‌ حارث‌ بن‌ منذر تنوخی‌ بدو حمله‌ برد و ضربتی‌ زدکه‌ از پای‌ درآمد. علی(ع)‌ کس‌ پیش‌ او فرستاده‌ بود که‌ پرچم‌ خود را پیش‌ ببرد. به‌ فرستاده‌گفت‌:

«به‌ شکم‌ من‌ نگاه‌ کن‌» و چون‌ نگاه‌ کرد شکمش‌ دریده‌ بود.

حجاج‌ بن‌ غزیه‌ انصاری‌ شعری‌ دارد به‌ این‌ مضمون‌:

«اگر از کشتن‌ ابن‌ بدیل‌ و هاشم‌ تفاخر می‌کنید

ما نیز ذوالکلاع‌ و حوشب‌ را کشته‌ایم‌.

ما بودیم‌ که‌ از پس‌ تلاقی‌ و جنگ‌

یارتان‌ عبیدالله‌ را گوشت‌ پاره‌ پاره‌ کرده‌ بودیم‌

ما بودیم‌ که‌ شتر و یاران‌ شتر را در میان‌ گرفتیم‌

مابودیم‌ که‌ زهر به‌ کامتان‌ ریختیم‌»[۲۰]

مسعودی‌ در مروج‌ الذهب‌ می‌نویسد: وقتی‌ هاشم‌ مرقال‌ در میان‌ معرکه‌ کشته‌ شد پسرش‌پرچم‌ را برگرفت‌ و میان‌ غبار دوید و می‌گفت‌: «ای‌ هاشم‌ پسر عتبه‌ بن‌ مالک‌ به‌ این‌پیرقریشی‌ که‌ هلاک‌ شد تفاخر کن،‌ سواران‌ با نیزه‌ها او را همی‌ زدند. تو را به‌ حور العینی‌ که‌بر تختهاست‌ و

عبداله پسر هاشم را‌ مورد تعقیب‌ قرار داد‌.[۲۱]

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.[/tab][tab title=”قسمت هایی از متن (۸)”]

فصل‌ دوم‌

(عمربن‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌شیعه‌ آل‌ابی‌ سفیان‌)

 


مدخل:

عمربن‌ سعد شیعه‌ آل‌ ابی‌ سفیان‌

در میان‌ خاندان‌ ابی‌ وقّاص‌ نام‌ سعد و عمربن‌ سعد از برجستگی‌ خاصی‌ برخورداراست‌. عمر پسر سعد وقّاص‌ از سرداران‌ صدر اسلام‌ بود. از جمله‌ تابعین‌ و نسل‌دومی‌هایی‌ است‌ که‌ در زمره‌ پیروان‌ آل‌ ابی‌ سفیان‌ و خاندان‌ بنی‌ امیه‌

 

عنوان‌ «شیعه‌ آل‌ ابی‌ سفیان»‌ یافت‌ که‌ تفصیل‌ آن‌ ضمن‌ گفتارهائی‌ خواهد آمد.


گفتار اول: عمربن‌ سعد پیش‌ از وقایع‌ کربلا

۱ـ عمربن‌ سعد و فتوحات‌ عراق‌ همراه‌ پدر

عمربن‌ سعد یکی‌ از سی‌ و پنج‌ فرزند سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ است‌. عمر و برادرش‌ محمد که‌ حجاج‌ بن‌ یوسف‌ ثقفی‌ در دیر جماجم‌ او را کشت‌ و خواهرانش حفصه‌، ام‌ قاسم‌ و ام‌ کلثوم‌از یک‌ مادر می‌باشند به‌ نام‌ ماویه‌ دختر قیس‌ بن‌ معدی‌ کرب‌ از قبیله‌ کنده. او نیز‌ مانند پدرش روحیه‌ نظامی‌گری‌ دارد به‌ همین‌ خاطر است‌ که‌ در فتوحات‌ عراق‌ در سنین‌ نوجوانی‌و جوانی‌ همراه‌ پدر شرکت‌ دارد و گویا بعد از فتوحات‌ درکوفه‌ ماندگار شده است.

به‌ نوشته‌ طبری‌ ابن‌ اسحق‌ می‌گوید: عمر به‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌ نوشت:‌ اکنون‌ که‌ خدا شام‌و عراق‌ را برای‌ مسمانان‌ گشود سپاهی‌ سوی‌ جزیره‌ فرست‌ و یکی‌ از سه‌ کس‌، خالدبن‌عرفطه‌ یا هاشم‌ بن‌ عتبه‌ و یا عیاض‌ بن‌ غنم‌ را سالارشان‌ کن‌ و سعد، عیاض‌ ابن‌ غنم‌ را باسپاهی‌ روانه‌ جزیره‌ کرد

و خود نیز با بقیه‌ سپاه‌ سوی‌ دارا رفت‌ و آنجا راگشود. و این‌ در سال‌ هفدهم‌ بود.[۱]

۲ـ عمربن‌ سعد در صفین‌

عمربن‌ سعد روانه‌ آبگیر قبلیه‌ بنی‌ سلیم‌ در بادیه‌ شد، جایی‌ که‌ سعد بن‌ ابی‌ وقّاص‌پس‌ از کناره‌گیری‌ از علی‌ (ع‌) و معاویه‌ در آنجا ساکن‌ شد و این‌ زمانی‌ بود که‌ در صفین‌یاران‌ امام‌ علی‌ (ع‌) و همدستان‌ معاویه‌ سخت‌ با همدیگر جنگیدند. پس‌ از بالای نیزه‌بردن‌ قرآن‌ توسط‌ سپاه‌ معاویه‌ و مردّد شدن‌ سپاه‌ کوفه،‌ علی‌ (ع‌) به‌ حکمیت‌ تن‌ در داد. پس‌از رایزنی‌های‌ مختلف‌ ابوموسی‌ اشعری‌ از طرف‌ سپاه‌ امیرالمؤمنین‌ و عمربن‌ عاص‌ ازطرف‌ سپاه‌ معاویه‌ جهت‌ حکمیت‌ انتخاب‌ شدند نصربن‌ مزاحم‌ نقل‌ می‌کند که عمروبن‌ سعد خودرا به‌ پدرش‌ سعد رساند و گفت‌ تو از اصحاب‌ پیامبر خدا(ص) و از اعضای‌ شورایی‌ و از اودرخواست‌ کرد که‌ به‌ دومه‌ الجندل‌ برود[۲] تا بلکه‌ به‌ خلافت‌ انتخاب‌ شود.[۳]

البته‌ این‌ ماجراقبلا گذشت‌ اما نکته‌ قابل‌ توجه‌ این است که‌ منابع‌ نقل‌ ننمودند که در این‌ زمان‌ عمرسعد از سپاهیان‌امیرالمؤمنین‌ علی‌ (ع‌) است‌ یا با توجه‌ به‌ موقعیت‌ بعدی،‌ متمایل‌ به‌ امویان‌ بود و در این‌ زمان‌نیز جزو سپاه‌ معاویه‌ است.‌ هر دو احتمال‌ وجود دارد به دو دلیل می‌توان احتمال داد‌ که وی در سپاه‌امیرالمؤمنین(ع)‌ باشد: یکی‌ اینکه‌ عمرسعد دراین‌ زمان‌ در کوفه‌ ساکن‌ است،‌ چرا که‌

و در میدان‌ مردان‌ پرورده‌اند. زخم‌ سیف‌ و سنان‌ در چشم‌ ما گلهای‌ بهارستان‌ است‌. اطاعت‌ تو را چون‌طاعت‌ خداوند واجب‌ دانیم‌ و به‌ هر جانب‌ فرمان‌ جنگ‌ دهی‌، نصرت‌ کرده‌ و ظفر دیده‌،بازآییم‌.[۴]

از سوی دیگر شواهدی وجود دارد که احتمال وجود او در سپاه معاویه را تقویت می‌کند: یکی‌ به‌ اعتبار رابطه‌ مسالمت‌آمیزی که سعد وقّاص‌ با معاویه داشت‌ و دیگری شهادت‌ دادن‌ وی برعلیه‌ حجربن‌ عدی‌ مبنی‌ بر کفر و خروج‌ علیه‌ خلیفه‌ و امضاء شهادتنامه‌ و سوم به‌ اعتبار حضور عمربن‌ سعد در میان‌ سپاه‌ یزیدبن‌ معاویه‌ که‌ حتی‌ فرماندهی‌ غائله‌کربلا را برعهده‌ گرفت‌ و برای‌ رسیدن‌ به‌ امارت‌ ری‌ حسین‌ بن‌ علی(ع)‌ را به‌ شهادت‌ رساند.

احتمالاتی‌ را که‌ نقل‌ کردیم‌ هیچ‌ مدرکی‌ را نیافتیم‌ که‌ مؤید‌ یکی‌ از این‌ احتمالات‌ باشد.نصربن‌ مزاحم‌ نقل‌ می‌کند: وقتی‌

رسول خدا(ص) بود و بعدها در شمار یاران‌ علی‌ (ع‌) و ازشیعیان‌ مخلص‌ و ثابت‌ قدم‌ آن‌ حضرت‌ درآمد. وی از قبیله‌ کنده‌ بود و در جریان‌ جنگ‌ صفین‌شرکت‌ داشت.‌ بعد از شهادت‌ علی‌ (ع‌) از طرف‌ حکومت‌ معاویه‌ تحت‌ فشار قرار گرفت و درحالیکه‌ یکی‌ از شرایط‌ صلح‌ امام‌ حسن‌ (ع‌) عدم‌ پیگرد شیعیان‌ علی‌ (ع‌) بود وقتی‌ که‌ برمنابر به‌ ناسزاگویی‌ علی‌ (ع‌) پرداختند، حجر از افرادی‌ بود که‌ به‌ اعتراض‌ پرداخت‌ و بر علیه‌ حکومت‌ مغیره‌ و معاویه‌ دست‌ به‌ تحرکاتی‌ زد. به‌ همین‌ خاطر از طرف ‌حاکمیت‌ کوفه‌ به‌ شدت‌ سرکوب‌ شد تا جایی‌ که‌ حجر دستگیر و با شهادت‌ نامه‌ای‌ که‌ علیه‌ وی‌ نوشتند، او را روانه‌ شام‌ کردند و در آن شهادت‌ نامه‌ اذعان‌ داشتند که‌ حجر دست‌ به‌ تشکیل‌محفل‌ هایی‌ زده‌ و در آن‌

ر سپاه‌معاویه‌ بودند و این‌ نشان‌ می‌دهد که‌ معاویه‌ کاملا در به‌ خدمت‌گیری‌ برخی‌ از صحابه ‌پیامبر(ص) و فرزندان‌ و تابعین‌ آنان‌ موفق‌ بوده‌ و توانسته است با پرداخت‌ سیم‌ و زر آنان‌ راآلوده‌ نموده‌ به‌

ه‌ علی(ع)‌ و فرزندان‌ وی‌اعتقاد داشتند. بعدها فرزدق‌ شاعر نیز در دیدار با امام‌ حسین‌ (ع‌) به‌ آن‌ اشاره‌ می‌کند که‌ دل‌مردم‌ کوفه‌ با شما ولی‌ شمشیر آنان‌ برعلیه‌ شماست‌. آنجا که‌ می‌گوید: «قلوبهم‌ معک‌ وسیوفهم‌ علیک‌».[۵] و یا «انت‌ احب‌ الناس‌ الی ‌الناس‌ و القضاء فی‌ السماء و السیوف‌ مع‌ بنی‌ امیه».دلهای‌ ایشان‌ با تو است و‌ شمشیرهایشان‌ با بنی‌ امیه‌ تا قضا از آسمان‌ ‌آید و خدای‌تعالی‌ آن‌ کند که‌ خواهد.[۶]

این‌ حالتی است که‌ نه‌ تنها مردم‌ کوفه‌ بدان‌ دچار بودند بلکه‌ در تمام‌ دوره‌ پس‌ از پیامبر(ص) خصوصاً بعد از دوره‌ عثمان‌ بر مسلمانان‌ و صحابه‌ حاکم‌ بود که دلهایشان‌ با علی(ع) بود‌ اما به‌ خاطرترس‌ از موقعیت‌ خودشان‌ برضد علی(ع)‌

ده‌ و از امارت‌ مکه‌ عزل‌ نمود و امارت‌ مکه‌ را همراه‌ باامارت‌ مدینه‌ به‌ ولیدبن‌ عتبه‌ سپرد[۷] ولی منابع دیگر به چنین مطلبی اشاره نکرده‌اند.

۵ـ خیانت‌ عمربن‌ سعد در افشای‌ وصیت‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌

سال ۶۰ ه‍.ق در غائله‌ شهادت‌ مسلم‌

تا چشمش‌ به‌مسلم افتاد گفت:‌ گویا امیدواری‌ زنده‌بمانی‌! مسلم‌ فرمود: حال که تصمیم‌ به‌ کشتن‌ من‌ داری‌ بگذار به‌ یکی‌ از خویشاوندانم‌ که‌ در اینجا هستند وصیت‌ کنم‌. ابن‌ زیاد گفت:‌ به‌ هر که‌ می‌خواهی‌ وصیت‌ کن‌! مسلم‌ به‌

بود از پذیرش‌ تقاضای‌ مسلم‌ ابا مکن‌،پذیرفت‌ و با مسلم‌ به‌ گوشه‌ای‌ رفت‌ تا به وصیتش‌ گوش‌ فرا دهد. مسلم‌ گفت‌: من‌ در این‌ شهرهزار درهم‌ وام‌ دارم، با فروش‌ زره‌ام‌ آن‌ را پرداخت‌ کن‌ و چون‌ کشته‌ شدم‌ پیکر مرا از ابن‌زیاد بگیر که‌ آنرا پاره‌ پاره‌ و مثله‌ نکند و قاصدی‌ از سوی‌ خود نزد حسین‌ (ع‌) بفرست‌ وچگونگی‌ سرانجام‌ مرا به‌ اطلاع‌ ایشان‌ برسان‌ که‌ این‌ گروه‌ که‌ تصور می‌کردند شیعیان‌اویند چگونه‌ به‌ من‌ مکر کردند و پس‌ از آنکه‌ هیجده‌ هزار تن‌ از ایشان‌

 

مجلسی‌ در‌ بحار از قول ابن زیاد نقل‌ می‌کند: ما با آنچه‌ مسلم‌ دوست‌دارد که‌ بعد از کشته‌ شدنش‌ انجام‌ شود، مخالفتی‌ نداریم‌ و در مورد جنازه‌اش‌ نیز طبق‌وصیت‌ عمل‌ کن‌ و اما در مورد حسین‌، اگر او با ما کاری‌

سعد خیانت‌ کرد اما درمورد رساندن‌ پیام‌ مسلم‌ به‌ امام‌ حسین(ع)‌ به‌ وصیت‌ مسلم‌ عمل‌ نمود و درمنطقه‌ زباله‌ پیام‌ مسلم‌ که در حین‌ شهادت‌ به‌ عمربن‌ سعد گفته‌ بود مبنی‌ بر اینکه‌ امام‌ حسین‌ به‌ کوفه‌ نیاید به‌دست‌ امام‌ رسید. البته ممکن است این خبر توسط دیگران به امام رسیده و عمربن سعد در آن دخالتی نداشته باشد.


گفتار دوم‌ : عمربن‌ سعد و فاجعه‌ کربلا

۱ـ امارت‌ ری‌ با کشتن‌ حسین‌(ع‌) و شب‌ تردید

با فرض صحت یا احیاناً عدم صحت روایت بلعمی در مورد امارت عمربن سعد بر مکه از طرف یزید، عمر سعد درهنگام حرکت امام حسین(ع) به طرف کوفه در خدمت عبیدالله‌ بن‌ زیاد و ساکن کوفه بود. در این ‌زمان‌ بود که‌ عبیدالله‌ حکومت‌ ری‌ را

نوشت امّا وقتی که از آمدن حسین(ع) آگاه شد به عمربن سعد گفت‌: ابتدا کار این‌ مرد را به‌عهده‌ بگیرد. یعنی‌ قبل‌ از رفتن‌ به‌ طرف‌ ری‌ تکلیف‌ حسین‌ را روشن‌ کرده‌ و با او برخورد کن. ‌عمر سعد گفت:‌ مرا معاف‌ دار! اما عبیدالله‌ از معاف‌ کردن‌ وی‌ دریغ‌ کرد و نپذیرفت‌. عمر سعد گفت‌: «امشب‌ مهلتم‌ ده‌» و عبیداله او را مهلت‌ داد. عمر سعد در کار خویش‌ نگریست‌ و چون‌ صبح‌شد پیش‌ عبیدالله‌ آمد و به‌ آنچه‌ که‌ فرمان‌ داده‌ بود رضایت‌ داد و پذیرفت‌ و اعلام‌ آمادگی‌نمود که‌ روانه‌ شود.[۸]

اما ابن‌ اعثم‌ به‌ این‌ مسئله‌ با تفصیل‌ بیشتری‌ پرداخته است.‌ وی‌ آورده‌است‌ که‌ عبیدالله‌ امارت‌ ری‌ و اطراف‌ را

گفت‌: ای‌ امیر، اگر مرا از جنگ با ‌حسین‌ بن‌ علی‌ (ع‌) معاف‌ داری‌، احسانی‌ بزرگ‌ باشد. ابن‌ زیاد گفت‌: تو را از این‌ کار معاف‌داشتم‌ به‌ شرط‌ آنکه‌ مثال‌ ولایت‌ ری‌ بازدهی‌ و در خانه‌ نشینی‌؛ زیرا که‌ ولایت‌ ری‌ خاص‌کسی‌ است‌ که‌ کار حسین‌ بن‌ علی‌ (ع‌) را کفایت‌ کند.

عمر گفت‌: امروز مرا مهلت‌ ده‌ تا در این‌ کار بیندیشم‌. ابن‌ زیاد گفت‌: چنین‌ باشد. عمر سعد به‌خانه‌ آمد و با دوستان‌ و متصلان‌ خویش‌ در آن‌ کار مشاورت‌ کرد. هیچ‌ کس‌ مصلحت‌نمی‌دید که‌ او کشتن‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع‌) را قبول‌ کند. همگان‌ او را بترسانیدند. حمزه‌ بن‌ مغیره‌ که‌ برادر زن‌ او بود روی‌ بدو آورد و گفت‌: زینهار که‌ جنگ‌ حسین‌(ع‌) و کشتن‌ او را قبول‌ نکنی، ‌که‌ خویش‌ را در گناهی‌ بزرگ‌ اندازی‌. والله‌ که‌ اگر تو را در دنیا هیچ‌ چیز نباشد، بهتر از آن‌باشد که‌ بدان‌ جهان‌ روی‌ و خون‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع‌) را در گردن‌ داشته‌ باشی‌. عمر خاموش ‌بود اما به‌ هیچ‌ نوع‌ دل‌ از ولایت‌ ری‌ بر نمی‌ توانست‌ گرفت‌.

دیگر روز بامداد عمربن سعد به‌ نزدیک‌ ابن‌ زیاد آمد. عبیدالله‌ از او پرسید: ای‌ عمر چه‌اندیشه‌ کردی‌؟ گفت‌: ای‌ امیر! تو انعامی‌فرمودی،‌ پیش‌ از آنکه‌ مبحث‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع‌) درمیان‌ آید و مردمان‌ مرا تهنیت‌ گفتند. اگر امروز مثال‌ از من‌ باز ستانی‌، خجل‌ شوم‌ لطف‌ کن‌و مرا به‌ قتل‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع‌) مفرمای‌ و آن‌ ولایت‌ بر من‌ مقرر دار. امروز در کوفه‌ جماعتی‌هستند از اشراف‌ چون‌ اسماء بن‌ خارجه‌، محمد بن‌ اشعث‌، کثیربن‌ شهاب‌ و غیره‌ به‌ هریک‌از ایشان‌ که‌ این‌ خدمت‌ فرمایی‌، منتها پذیرند و خاطر امید را از این‌ دغدغه‌ فارغ‌ گردانند. ازراه‌ کرم‌ و احسان‌ مرا از کشتن‌ حسین‌ بن‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌(ع‌) معاف‌ دار. ابن‌ زیاد گفت‌: معارف‌ کوفه‌ را بر من‌ می‌شماری‌؟ من‌ خود ایشان‌ را می‌بینم‌. اگر دل‌ مرا از کار حسین‌ بن‌علی‌ (ع‌) فارغ‌ کنی‌، دوست‌ عزیز باشی‌، والا مثال‌ ری‌ بازده‌ و در خانه‌ بنشین‌ تا تو را به‌ اکراه‌و تکلیف‌ بر هیچ‌ کار ندارم‌. عمر خاموش‌ شد و خشم‌ پسر زیاد زیادت‌ گشت.‌ پس‌ گفت‌: اگر نروی‌ و با حسین‌ بن‌ علی‌ (ع‌)جنگ‌ نکنی‌ و فرمان‌ من‌ در کار  او به‌ انجام نرسانی‌، بفرمایم‌ تا گردن‌ تو را بزنند و سرای‌ تو غارت‌کنند. عمر گفت‌: چون‌ کار بدین‌ درجه‌ رسید و ضرورت‌ پیش‌ آمد،چنان‌ کنم‌ که‌ امیر می‌فرماید. ابن‌ زیاد او را ستایش‌ کرد و در عطای‌ او بیفزوده‌ چهار هزارسوار ملازم‌ او کرد و ولایت‌ ری‌ بر او مقرر داشت‌.

پس‌، عمربن سعد، آن‌ بدبخت‌ شقی‌، به‌ سبب‌ دوستی‌ ولایت‌ ری‌ چنین‌ کاری را‌ قبول‌ کرد و با آن‌لشکر روی‌ به‌ جنگ‌ امیرالمؤمنین‌ حسین‌(ع‌) آورد. آسمان‌ و زمین‌ از او انگشت‌ تعجب‌ به‌دندان‌ گرفتند و بر او می‌خندیدند و بلکه‌ لعنت‌ می‌کردند و به‌ گوش‌ او فرو می‌خواندند این‌ شعر را:

گیرم‌ که‌ روزگار تو را میر ری‌ کند        آخر نه‌ مرگ‌ نامه‌ عمر تو طی‌ کند؟

گیرم‌ فزون‌ شوی‌ زسلیمان‌ به‌ ملک‌ و مال‌با او وفا نکرد جهان‌ با تو کی‌ کند؟

و آن‌ مست‌ دنیای فانی‌ به‌ جهت‌ ملک‌ و مال‌ نه‌ از خدا شرم‌ داشت‌ و نه‌ از خصومت‌ رسول‌خدا(ص) باک‌، به‌ چنین‌ امر‌ شفیعی‌ اقدام‌ نمود که‌ تا دنیا برقرار است‌ مورد طعن‌ ولعن‌ ملائکه‌مقربین‌ و انبیای‌ مرسلین‌ خواهد بود.

آن‌ مغرور بی‌ خبر نمی‌ دانست‌ که‌ کجا می‌رود و چه‌ می‌کند و عبیدالله‌ زیاد آن‌ ملعون‌شوم‌ را گفت‌:

نهاد. چنین‌ از قادسیه‌ برسه میل‌ فرود آمده‌بود و عمربن‌ سعد مردی‌ را بخواند نامش‌ حربن‌ یزید و او از شیعت‌ علی‌ بود ولیکن‌ کس‌ندانست‌ و گفت‌: برو و چاهها و منزل‌ها راست‌ کن‌.[۹]

دینوری‌ حتی‌ می‌نویسد که‌ عمربن‌ سعد برای‌ رفتن‌ به‌ ری‌ در بیرون‌ کوفه‌ اردو زده‌ بود که‌ امر ابن‌ زیاد مبنی‌ بر رفتن‌ به‌ کربلا به‌ وی‌ رسید. ابن‌اثیر نیز تردید عمر سعد را ذکر می‌کندو می‌نویسد خواهر زاده‌اش(به روایت ابن اعثم برادرزنش)‌ حمزه‌ بن‌ مغیره‌ بن‌ شعبه‌ به‌ نزد وی‌ آمد و گفت‌: دایی‌ گرامی‌! تو را به‌ خدا سوگند می‌دهم‌ که‌ مبادا به‌ جنگ‌ حسین‌ روی‌ و رشته‌ خویشاوندی بگسلانی‌ به‌ خداسوگند اگر از این‌ گیتی‌ و دارایی‌ خود و پادشاهی‌ جهان‌ دست‌ بشویی‌، بهتر از آن‌ باشد که‌با خون‌ حسین‌ به‌ گردن‌، به‌ دیدار خدا روی‌! گفت‌: اندرز تو به‌ کار برم‌. شب‌ را تا با مداداندیشناک‌ سپری‌ کرد که‌ چه‌ خاکی‌ بر سرافشاند. شنیدند که‌ می‌گفت‌:

اترک‌ ملک‌ الری‌ والری‌ منیتی‌          ام‌ ارجع‌ مذموما بقتل‌ حسین‌

حسین‌ بن‌ عمی‌ و الحوادث‌ جمّه‌     لعمری‌ و فی‌ الّری‌ قرّه‌ عینی‌

و فی قبله النار التی لیس دونها         حجاب و ملک التری قرّه عینی

یعنی‌: آیا فرمانروایی‌ ری‌ رها سازم‌ که‌ دورترین‌ آرمان‌ من‌ است‌؛ یا نکوهیده‌ از کشتن‌حسین‌ بازگردم‌ [حسین‌ برادر زاده‌ پدر من‌ است‌ و رویدادها انباشته‌اند] به‌ جان خودم قسم که در ری نور چشم من است و در کشتن‌ او آتشی‌ است‌ که‌ فرود از آن‌ پرده‌ای‌ نیست‌ و پادشاهی‌ ری‌روشنایی‌ دیدگان‌ من‌ است‌ و فردا نزد ابن زیاد آمد و اعلام آمادگی نمود.[۱۰]

روایت‌های‌ گوناگون‌ را نقل‌ کردیم‌ تا حالات و روحیاتی‌ که‌ بر عمربن‌ سعد در هنگام‌ پیشنهادبرخورد با امام‌ حسین(ع)‌ به‌ وی‌ داده‌ بودند را مورد بررسی‌ قرار دهیم‌. این‌ حکایت‌های‌گوناگون‌ نشان‌ می‌دهد که گرچه‌ وی تمایل‌ به‌ کشتن‌ حسین(ع)‌ ندارد، اما به‌ خاطر دنیاطلبی‌ که‌ دروجود وی‌ و دیگر افراد این‌ نسل‌ وجود دارد عاقبت‌ به‌ آن‌ دست‌ می‌یازد تا به‌ حکومت‌ ری‌ برسد و از آنجائیکه‌ عبیداله‌ بن‌ زیاد این مأموریت‌ را مرحله‌ به‌ مرحله‌ بر وی‌ تحمیل‌ نمود، مجبورشد تا پایان‌ مأموریت‌ کارها را به‌ انجام‌ برساند.

۲ـ ورود عمربن‌ سعد به‌ کربلا

عمربن‌ سعد یک‌ روز بعد از ورود امام‌ حسین(ع) به‌ کربلا، یعنی‌ روز سوم‌ محرم‌، با چهار هزارسپاه‌ از اهل‌ کوفه‌ وارد کربلا شد. هنگامیکه‌ عمر سعد به‌ کربلا وارد شد فرستاده‌ای‌ را نزدامام‌ حسین‌ (ع‌) روانه‌ کرد تا از امام‌ سؤال‌ کند برای‌ چه‌ به‌ این‌ مکان‌ آمده‌ است‌ و چه‌ قصدی‌دارد؟ امام‌ حسین(ع)‌ فرمود مردم‌ شهر شما به‌ من‌ نامه‌ نوشتند و مرا دعوت‌ کردند. اگر از آمدن‌ من‌ ناخشنودید باز خواهم‌ گشت.‌ عمرسعد نامه‌ای‌ به‌ عبیدالله‌ نوشت‌ و جواب‌ امام‌(ع) را به‌اطلاع‌ وی‌ رساند. چون‌ نامه‌ وی‌ به‌ ابن‌ زیاد رسید، در پاسخ‌ نوشت‌:

«مضمون‌ نامه‌ات‌ را فهمیدم‌ اکنون‌ بیعت‌ با یزید را به‌ حسین‌(ع‌)

ه‌ تو خانه‌ واهل‌ خود را رها کرده‌ و بدین‌ جا آمدی‌؟ هم‌ اکنون‌ بازگرد و بهانه‌ای‌ برای‌ نقض‌ آن‌ امان‌ نامه‌به‌ دست‌ مختار مده‌! عمربن‌ سعد بازگشت‌. خبر رفتن‌ او را به‌ مختار رسانیدند، مختارگفت‌: مرا برگردن‌ او زنجیر و سلسله‌ای‌ است‌ که‌ او را دوباره‌ باز گرداند. صبح‌ روز بعدمختار ابوعمره‌ را فرستاد و به‌ او فرمان‌ داد که‌ عمربن‌ سعد را بیاورد، ابوعمره‌ برعمربن‌سعد وارد شد و به‌ او گفت‌: امیر را اجابت‌ کن‌. عمر بر خاست‌، ولی‌ از فرط‌ اضطراب‌ و رعب‌قدم‌ روی‌ لباسش‌ گذاشت‌ و لغزید، ابوعمره‌ بر او با شمشیر حمله‌ کرد و او را از پای‌ درآورد و به‌ قتل‌ رساند و سر او را در دامن‌ قبایش‌ گذارده‌ و آورد و نزد

سر عمربن‌ سعد نهادند.آنگاه‌ مختار گفت‌: عمربن‌ سعد را در عوض‌ حسین(ع)‌ و حفص‌ فرزند او را در عوض‌ علی‌ بن‌الحسین(ع)‌ کشتم‌، ولی‌ این‌ دو هرگز قابل‌ مقایسه‌ و برابری‌ با آن‌ دو نخواند بود. به‌ خداسوگند اگر من‌ سه‌ چهارم‌ قریش‌ را به‌ قتل‌ رسانم‌، برابر ارزش‌ انگشتی‌ از انگشتان‌ حسین(ع) ‌نخواهند بود.[۱۱] علت‌ اقدام‌ مختار و کشتن‌ عمربن سعد‌ این‌ بود که‌ یزید بن‌ شراحیل‌ انصاری‌ نزدمحمدبن‌

حسین بر کرسی‌ها نشسته‌ و با او صحبت‌ می‌کنند. یزید بن‌ شراحیل‌ چون‌ به‌ کوفه‌بازگشت‌، نزد مختار آمد و او را از آنچه‌ محمد بن‌ حنفیه‌ گفته‌ بود آگاه‌ کرد، مختار تصمیم‌برکشتن‌ او گرفت‌.[۱۲]

اما دینوری‌ در اخبارالطوال‌ دستگیری‌ عمربن‌ سعد و کشته‌ شدنش‌ راطی‌ جنگی‌ خونین‌ نقل‌ می‌کند و می‌نویسد: «پس‌ از دستگیری‌ سرش‌ از بدن‌ جدا شده‌ به‌ مدینه‌فرستاده‌ شد».[۱۳]  ویعقوبی‌ می‌نویسد مختار کشندگان‌ حسین‌(ع‌) را تعقیب‌ کرد. بسیاری‌ ازآنان‌ من‌ جمله‌ عمربن‌ سعد را کشت‌ و به‌ آتش‌ سوزانید و به‌ انواع‌ شکنجه‌ها شکنجه‌داد.[۱۴]

۲ـ ارسال‌ سرها به‌ مدینه‌

مختار سر عمربن‌ سعد و پسرش‌ حفص‌ را به‌ سوی‌ محمد بن‌ حنیفه‌ فرستاد و این‌نامه‌ را برای‌ او نوشت‌:

«بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم‌» برای‌ مهدی‌ محمدبن‌ علی‌، این‌ نامه‌ای است‌ از مختار بن‌ ابی‌ عبید. سلام‌ بر تو ای‌ مهدی‌! من‌ خدا را حمد می‌کنم‌، آن‌ خدائی‌ که‌ شریکی‌ ندارد. اما بعد، خدا مرا عذابی‌بر دشمنان‌ شما قرار داده‌ است‌. دشمنان‌ شما برخی‌ اسیر و گروهی‌ متواری‌ و فراری‌ ودسته‌ای‌ مقتول‌ و بعضی‌ رانده‌ شده‌اند. پس‌ خدا را حمد می‌کنم‌ که‌ کشندگان‌ شما را کشت ‌و یاوران‌ را نصرت‌ داد. من‌ سر عمربن‌ سعد و فرزندش‌ را نزد تو فرستادم‌ و بر هر کسی‌

ند که‌ او از کشندگان‌ حسین‌ (ع‌) و شیعیان ‌او و از دشمنان‌ حسین(ع)‌ هستند، کشت و به‌ آتش‌ کشید و کسی‌ که‌ فرار کرد خانه‌ او را خراب‌کرد.[۱۵]

 

 

متن کامل در نسخه قابل خرید موجود است.

[/tab][tab title=”نتیجه گیری و خلاصه”]

خلاصه‌ و نتیجه‌گیری‌

در این‌ پژوهش‌ تحلیلی‌ توصیفی‌ به‌ دنبال‌ پاسخ‌ این‌ سؤال‌ بودیم‌ که‌ نقش‌ خاندان‌ ابی‌وقّاص‌ (سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌، هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌ و عمربن‌ سعدبن‌ ابی‌ وقّاص‌) در تاریخ‌ اسلام‌ چه‌ مقدار بوده‌ است‌؟‌ به‌ همین‌ منظور بحثی‌ راتحت‌ عنوان‌ چارچوب‌ نظری آوردیم‌ و ضمن‌ آن‌ نظریه‌ی‌ نخبگان‌ را از دانشمندی‌ به‌ نام‌ «پاره‌تو» مطرح‌ کردیم‌. این‌ نظریه‌ معتقد بود که‌ در هرجامعه‌ای‌ افرادی‌ هستند که به‌ علل‌ و انگیزه‌های‌متفاوت‌ از موقعیت‌ برجسته‌ای‌ برخوردار می‌شوند. اینان‌ کسانی‌ هستند که‌ در زندگی‌مستقیماً یا به‌ طور غیر مستقیم‌ نقش‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ در حاکمیت‌ ایفا می‌کنند و از

که حکومت‌ عدل‌ علی‌(ع‌) تضعیف‌ شود تاجایی‌ که‌ طلقاء رسول خدا(ص) به‌ خلافت‌ و جانشینی‌ رسول خدا(ص) طمع‌ ورزیدند و علی‌ (ع‌) درباره‌ این‌ افراد که‌ به‌ قاعدین‌ معروف‌ شده‌اند فرمود: آنها نه‌ حق‌ را یاری‌ دادند و نه‌ باطل‌ راخوار ساختند.

و اما در دوره‌ معاویه‌ به عنوان سلطنت با وی بیعت کرد، گویا زمانی که بیعت می‌کرد نمی‌دانست چه بدعت بزرگی را در تاریخ

یافت‌. اما از آنجائی که شخصیت بزرگی مانند سعد خطاهای بزرگی را که پس از پیامبر(ص) در دوره عثمان بن عفان و علی ابن ابیطالب و هنگام بیعت با معاویه انجام داد، در نگاه نگارنده شخصیت منفی ارزیابی می‌شود. ولی خدمات ایشان در زمان رسول خدا (ص) را نمی‌شود نادیده گرفت.

نقش‌ برادرزاده‌اش هاشم در دوره‌ فتوحات‌ شام‌ و عراق نیز‌ غیر قابل‌ انکار است‌. او در جنگ‌ یرموک‌ چشم‌ خود را از دست‌ داد و به‌ اعور معروف‌ شد و از آنجایی‌ که‌ در جنگ‌ سرعت‌ خاصی‌ داشت‌ به‌ «مرقال»‌ شهرت‌ یافت ‌و در جنگ‌ صفین‌ در عداد مالک‌ اشتر و عماربن‌ یاسر، قوّت‌ قلب‌ امیرالمؤمنین‌ علی‌(ع‌) بود. در این‌ جنگ‌ بود که‌ پرچمدار علی(ع) شد و به‌ فیض‌ عظمای‌ شهادت‌ رسید. گرچه‌ پدر او عتبه‌ از کفار قریش بود و در جنگ‌ احد به‌ صورت‌ پیامبر(ص) آسیب‌ وارد کرد.

امّا نقش‌ عمر فرزند سعد پس‌ از ورود به‌ واقعه‌ کربلا برجسته‌ می‌شود. فاجعه‌ای‌ که‌ به‌ فرماندهی‌ او رقم ‌خورد و‌ روی‌ تاریخ‌ را سیاه‌ نمود و چنان‌ در دام‌ آل‌ ابی‌ سفیان‌ و آل‌ زیاد گرفتار آمد که‌نتوانست‌ از آن‌ نجات‌ یابد و به‌ همراه‌ آل‌ ابی‌ سفیان‌ و آل‌ زیاد سزاوار‌ لعن‌ و نفرین‌ ابدی‌ شد. چیزی‌ که‌ در این‌ نتیجه‌گیری‌ مهم است دلیل‌ این‌ سقوط‌ است. سعد وقّاص که از مصاحبت رسول خدا(ص) برخوردار بوده و در زمره ‌صحابه‌ رسول‌ خدا(ص) است و عمربن سعد که‌ از تابعین‌ و از فرزندان‌ صحابه‌ رسول خداست‌ گرچه‌ از مسلمانان‌ بوده‌ و ظاهرالصلاح‌اند اما عمق‌ ایمان‌ آنان‌ آنچنان‌ نبود که‌ تا آخر عمربر صراط‌ مستقیم‌ و حق‌ و حقیقت،‌ پایدار باقی‌ بمانند.

در واقع می‌توان‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسید که‌ضعف‌ ایمان‌ و روی‌ آوردن‌ به‌ مال‌ و زخارف‌ دنیوی‌ که‌ از دوره‌ خلیفه سوم‌ آغاز شده ‌بود باعث شد آنان‌ را به‌ ورطه‌ انحراف‌ بغلتاند. در حالیکه‌ افرادی‌ مثل‌ سلمان‌ فارسی‌، ابوذر غفاری‌، مقداد، عبدالله‌ بن‌ مسعود، عمار یاسر، مالک‌ اشتر و هاشم‌ بن‌ عتبه‌ بن‌ ابی‌ وقّاص‌ هم‌موقعیتی‌ مثل‌ موقعیت‌ آنان‌ را داشتند امّا هرگز آلوده

عوف‌، فرزندان‌ عثمان‌، فرزندان‌ خالدبن‌ ولید،فرزندان‌ عمروعاص‌ و نیز عمربن‌ سعد که‌ پست‌های‌ سیاسی‌ و نظامی‌را اشغال‌ نموده‌ وبرای‌ رسیدن‌ به‌ این‌ اهداف‌ دست‌ به‌  هر کاری‌ می‌زدند. از جمله‌ آنکه‌ عمربن‌ سعد در ابتدا برعلیه حجربن‌ عدی‌ که‌ از شیعیان‌ امیرالمؤمنین(ع)‌ بود شهادت‌ داد و در نهایت  انجام‌ آن ‌فاجعه و جنایت‌ عظیم‌ را در کربلا عهده‌ دار شد.

نکته‌ بعدی‌ که‌ می‌توان‌ به‌ آن‌ اشاره‌ کرد فتوحاتی‌ بود که‌ در زمان‌ خلفای‌ راشدین‌ اتفاق‌افتاد و اموال‌ بی‌شماری‌ را روانه‌ زندگی‌ اعراب‌ مسلمانی‌ کرد که‌ پیش‌ از اسلام‌ دچار محرومیت شدید‌ اقتصادی‌ بودند، امّا پس‌ از آن‌ به‌ زندگی‌ مرفهی‌ دست‌ یافتند که‌ تبعات‌ اخلاقی‌ خاص‌ خود را در پی‌ داشت.‌ اشرافیت‌ نوظهور در کنار نبودن‌ ترتبیت‌ دینی‌ مشکل‌ جامعه‌را تابه‌ آنجا بالا برد که‌ مردم‌ شاهد مشروب‌ خواری‌ فرماندار و فرستاده‌ خلیفه‌اسلامی‌باشند که‌ در کوفه‌ اتفاق‌ افتاد و عجیب‌ نیست‌ که‌ در چنین‌ حکومتی‌ عبیدالله‌ بن‌زیاد، عمربن‌ سعد و قاتلین‌ امام‌ حسین‌(ع‌) شکل‌ بگیرند و حکومت‌ اسلامی‌را به صورت پاشاهی موروثی در دستان‌ یزیدبن‌ معاویه‌ شاهد باشیم تا آنجا که‌ حسین‌بن علی(ع) به اتفاق برادران و یارانش کشته‌ شوند، سرشان‌ بالای‌ نیزه‌ جهت‌ عبرت‌ دیگران‌به‌همراه‌ اهل‌ بیت‌ رسول خدا(ص) شهر به‌ شهر گردانده‌ شود.[/tab][/tabgroup]

[tabgroup][tab title=”منابع” icon=”fa-pencil-square-o”]

منابع و مأخذ

۱- منابع اصلی

الف: عربی

۱- قرآن کریم

۲- ابن ابی الحدید، عزالدین ابی حامد، (۶۵۶ هـ.ق) شرح نهج البلاغه (ع)، جلد اول، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات الطبعه الاولی، بیروت، ۱۴۱۵ هـ.ق ۱۹۹۵ م.

۳- این اثیر، عزالدین (۶۳۰ هـ)، الکامل فی التاریخ، دارصادر ] بی‌چا[، بیروت ۱۳۹۹

۴- ابن اثیر، عزالدین (۶۳۰ ه) ، اسدالغابه فی معرفه الصحابه، جلد ۲- دارالکتب العلمیه، بروت، ] بی‌تا[، ] بی چا[

۵- ابن حجر، عسقلانی (۸۵۲ هـق) الاصابه فی تمییز الصحابه- جلد۲ دارالفکر لطباعه و النشر ۱۴۰۹  ] بی‌تا[، ] بی چا[

۶- ابن کثیر، حافظ ابی الفدا، (۷۴۴ هـ.ق) البدایه و النهایه، المجلد الرابع، الجزء الثامن داراالمعرفه- لبنان بیروت ۱۴۱۹ ق ۱۹۹۸ م

۷- ابن مسکویه، احمدبن محمد (۴۲۱ هـق) تجارب الامم، حققه و قدم له ابوالقاسم امامی، الجز الثانی، دارسرورش لطباعه و النشر، چاپ دوم، طهران، ۱۳۷۹ ش ، ۲۰۰۱م.

۸- الکاندهلوی محمد بن یوسف، حیات الصحابه، جلد ۱، قدم له احمد اسامه، دارالفکر لطباعه و النشر و التوزیع، بیروت، ۱۴۱۲  ] بی چا[

۹- امین، سید محسن، اعیان الشیعه، مجلد ۷ و ۱۰، دارالتعارف المطبوعات ] بی چا[ بیروت ۱۹۸۳ م.

۱۰- بخاری، محمد بن اسماعیل، الصحیح، جلد ۳ الطبعه الاولی دارالقلم، چاپ اول، بیروت  ]بی‌تا[

۱۱- بلادزی، احمد بن یحیی، (۲۷۹ هـ.ق) انساب الاشراف، مجلات ۶ و ۱۰ دارالفکر- لطباعه و النشر و التوزیع، بیروت،  ] بی‌تا[

۱۲- راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، چاپ ۲ ،  ] بی‌تا[ انتشارات مکتب مرتضوی، ۱۳۶۲

۱۳- شیخ مفید، محمد بن نعمان، (۴۱۳ هـ.ق) الجمل، بیروت، دارالمفید، ] بی چا[، ۱۴۱۴

۱۴- طبری، محمد بن جریر، (۳۱۰ هـ.ق) تاریخ الطبری، مجلدات ۶-۳، لبنان، بیروت دارالکتب العلمیه، الطبعه الثانیه، ۱۴۰۸

۱۵- قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، جلد (۴) دارالاسوه، لطباعه و النشر الطبع الاولی ۱۴۱۴ هـ.ق

۱۶- مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، مجدات ۱۹ و ۲۰ و ۴۰، انتشارات موسسه الوفاء، الطبعه الثانیه، بیروت، ۱۴۰۳ ق

۱۷- مقریزی، امتاع الاسماع، جلد ۱، چاپ قاهره، ۱۹۴۱ م.

ب: فارسی (ترجمه شده)

۱- ابن اثیر، عزالدین، تاریخ کامل ، ترجمه حسین روحانی، انتشارات اساطیر مجلدات ۲ تا ۵، چاپ دوم، سال ۱۳۷۴

۲- ابن اعثم کوفی، (۳۱۴ هـ.ق) الفتوح، ترجمه مستوفی هروی، تصحیح و تعلیق طباطبایی مجد، انتشارات عملی فرهنگی، چاپ سوم، تهران، ۱۳۸۰

۳- ابن خلدون، عبدالرحمن، (۸۰۸ هـ.ق) ترجمه محمد پروین گنابادی، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ هشتم، تهران،ؤ ۱۳۷۵

۴- ابن رسته، احمد اعلاق النفسیه، ترجمه و تعلیق حسین قره چانلو، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، تهران، ۱۳۸۰

۵- ابن قبیبه دینوری، عبدالله بن مسلم، (۲۷۶ هـ.ق) الامامه و السیاسه، (۲۸۶ هـ.ق) ترجمه سید ناصر طباطبایی، انتشارات ققنوس، چاپ اول، تهران ۱۳۸۰

۶- ابن سعد، محمد کاتب واقدی، (۲۳۰ هـ.ق) طبقات الکبری، جلد ۳، ترجمه مهدوی دامغانی – انتشارات فرهنگ و اندیشه، چاپ اول،  ] بی‌جا[ ، ۱۳۷۴

۷- ابن هشام، (۲۱۸ هـ.ق) سیرت رسول‌الله، ترجمه رفیع الدین محمد همدانی، تصحیح اصغر مهدوی، انتشارات خوارزمی- چاپ سوم- تهران ، ۱۳۷۷

۸- بلعمی، تاریخ نامه طبری، مجلات ۱ تا ۳ ، تصحیح محمد روشن، انتشارات سروش، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۰

۹- دینوری، ابوحنیفه احمد بن داود، (۲۸۲ هـ.ق) اخبار الطوال، ترجمه مهد وی دامغانی، نشر نی چاپ اول، تهران، ۱۳۶۴

۱۰- سید بن طاووس، (۶۴۴ هـ.ق) لهوف، سید محمد صحفی، انتشارات اهل بیت، چاپ اول، قم ۱۳۷۰

۱۱- شیخ مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، جلد اول و دوم، چاپ پنجم، دفتر نشر، فرهنگ اسلامی، تهران ۱۳۸۰

۱۲- طبری، محمد جریر، (۳۱۰ هـ.ق) ، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات مجلدات ۵ تا ۷، چاپ پنجم، تهران ۱۳۷۵

۱۳- مسعودی، (۳۴۵ هـ.ق)  مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، جلد ۱ و ۲، انتشارات علمی فرهنگی- چاپ ششم تهران ۱۳۷۸

۱۴- منقری، نصربن مزاحم، (۲۱۲ هـ.ق) ، وقعه الصفین (پیکار صفین)، تصحیح و شرح عبدالسلام محمد هارون ، ترجمه پرویز اتابکی، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ سوم، تهران ۱۳۷۵

۱۵- واقدی، محمد بن عمر، (۲۰۷ هـ.ق) مغازی، ترجمه مهدوی دامغانی، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، تهران ۱۳۶۱

۱۶- یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، (۲۸۴ هـ.ق) ، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، مجلدات ۱ و ۲، علمی فرهنگی، چاپ هفتم، تهران ۱۳۷۴

۱۷- یعقوبی، البلدان، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۸۱

۲- مآخذ پژوهشی

۱- آیتی، محمد ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام، تجدید نظر و اضافات ابوالقاسم گرجی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ پنجم، ۱۳۶۲

۲- از غندی، علیرضا، نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب، انتشارات قومس، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳

۳- المعلم محسن، النصب و النواصب، انتشارات دارالهادی للنشر و التوزیع، چاپ اول، بیروت ۱۴۱۸

۴- بیات، عزیراله ، شناسائی منابع و مآخذ، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول، تهران ۱۳۷۷

۵- پیرنیا، حسن، ایران قدیم، انتشارات اساطیر، چاپ اول، تهران ۱۳۷۳

۶- جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه علی جواهر کلام، انتشارات امیرکبیر، چاپ نهم، تهران، ۱۳۷۹

۷- جعفریان، رسول، تاریخ خلفا، نشر الهادی، چاپ اول، قم، ۱۳۷۷

۸- ——— ، منابع تاریخ اسلام، قم، انتشارات انصاریان، چاپ اول، ۱۳۷۶

۹- حسینی طهرانی، سید محمد حسنی، لمعات الحسین (ع)، انتشارات صدرا، چاپ دوم، تهران ۱۴۰۷ ق

۱۰- رامیار محمد، تاریخ قرآن، انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، تهران ۱۳۷۹

۱۱- زرگری نژاد، تاریخ صدر اسلام، انتشارات سمت ، چاپ دوم، تهران ۱۳۷۸

۱۲- رشاد و همکاران، دانشنامه امام علی (ع)، جلد ۴ پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه، چاپ اول، تهران ۱۳۷۹

۱۳- سبحانی، جعفر، فلسفه تاریخ، موسسه مکتب الاسلام، قم، ۱۳۷۶

۱۴- ——– ، فروغ ابدیت، جلد  ۱و ۲- انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، ۱۳۴۶ ]بی چا[

۱۵- سجادی و عالم زاده، تاریخ نگاری در اسلام، انتشارات سمت ، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۵

۱۶- شهیدی، سید جعفر، علی از زبان علی (علی) دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ دوم، تهران ۱۳۷۶

۱۷- ———- ، بررسی قیام حسین (ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ نهم، تهران،۱۳۶۵

۱۸- طه حسین، انقلاب بزرگ، ترجمه شهیدی و احمد آرام، انتشارات علمی، چاپ دوم، تهران ۱۳۶۳

۱۹- عاملی، جعفر مرتضی، زندگی نامه سلمان فارسی، انتشارات اسلامی، ] بی جا[ ، ]بی چا[ ،۱۳۷۵

۲۰- عسگری، علامه مرتضی، نقش عایشه در اسلام، انتشارات مجمع علمی اسلامی، چاپ هفتم، تهران، ۱۳۷۳٫

۲۱ – علیا نسب، صحابه در قرآن، انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره)، چاپ اول، قم، ۱۳۸۳

۲۲- کریمی، حسین، فلسفه تاریخ، جهاد دانشگاهی صنعتی شریف، ] بی‌چا[، تهران ۱۳۶۱

۲۳- مطهری، مرتضی، فلسفه تاریخ، مجلدات ۱ و ۲ ، انتشارات صدرا، چاپ دهم، تهران ۱۳۷۸

۲۴- ———- ، جامعه  تاریخ، دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ]بی‌چا[، ]بی‌تا[

۲۵- مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه، مجلات مختلف ، موسسه مطبوعاتی هدف، چاپ نهم، قم، ۱۳۷۴

۲۶- مهدوی دامغانی، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، نشر نی، جلد اول، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۵

 

[/tab][/tabgroup]

خرید و دانلود فوری

نسخه کامل و آماده
4900 تومانبرای دریافت نسخه کامل

154 صفحه فارسی

فونت استاندارد/yagut/14

فرمت فایل WORDوPDF

دارای ضمانت بازگشت وجه

نسخه قابل ویرایش+نسخه آماده چاپ

دریافت فوری + ارسال به ایمیل

[well boxbgcolor=”#e5e5e5″ class=”fontawesome-section”][tblock title=”برای مشاهده تمام پروژه ها ، تحقیق ها و پایان نامه های مربوط به رشته ی خود روی آن کلیک کنید.”][/well]

(برای امنیت و سهولت بیشتر پیشنهاد میشود با نرم افزارهای موزیلا فایر فاکس و یا گوگل کروم وارد شوید)

***************************

*************************************

پرداخت از درگاه امن شاپرک  با همکاری شرکت زرین پال صورت میگیرد

 ۱۵ درصد از درآمد فروش این فایل به کودکان سرطانی(موسسه خیریه کمک به کودکان سرطانی) اهدا میشود

پس از پرداخت،علاوه بر ارسال فوری فایل ها به ایمیلتان،مستقیماً به صورت اتوماتیک به لینک دانلود فایل ها  ارجاع داده میشوید.

در صورت نیاز به هرگونه راهنمایی با ایمیل (MASTER@NEXAVARE.COM) یا شماره تماس پشتیبان (۰۹۳۶۹۲۵۴۳۲۹) در ارتباط باشید

[alert type=”alert-danger”]کاربر گرامی، برای تهیه این اثر هزینه و زمان زیادی صرف شده است.که اکنون با این قیمت ناچیز در اختیار شما قرار گرفته است.لطفاً  تنها جهت استفاده دانشجویی یا شخصی خرید نمایید.همچنین اگر مدیر یک وبسایت یا وبلاگ هستید خواهش میکنیم آن را کپی نکنید.و یا در صورت کپی منبع را به صورت لینک درج نمایید. ضمناً شرعاً هم لازم به کسب رضایت است که به علت زحمت زیاد در انتشار ، کارشناسان ما رضایت استفاده بدون پرداخت هزینه آن را ندارند.تشکر از حمایت شما[/alert]


درباره نویسنده

publisher4 222 نوشته در سیستم همکاری در خرید و فروش فایل نگزاوار دارد . مشاهده تمام نوشته های

مطالب مرتبط


دیدگاه ها


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.